يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

*

( Tuesday, December 30, 2008 .. (english) news )

ديسك ها و آدم ها

( Sunday, December 21, 2008 .. history off-topic politics )

دارم از صفحه گرام هايم فهرست تهيه مي كنم، از روي تاريخ آنهاييشان كه از ___ گرفته ام متوجه شده ام كه او و همسرش سال هاي 1976 و 1977 در سفارت ايران در يوگوسلاوي بودند. نمي دانستم اين ديسك هاي واينيلي دوره اي كوتاه از تاريخ پرفراز اروپاي شرقي كمونيست را ديده اند، آن هم از ديده بان سفارت ما كه تلويزيونمان آن وقت ها و بعدها، اسلام-زده، تمام راه تا كرواسي، تا بوسني و هرزگوين، تا مونتنگرو، تا كوزوو و تا صربستان، ما را مشغول خبرهايش مي كرد.

لُخت خواني

( Thursday, December 18, 2008 .. literature very off-topic )

همينطور درآمدم كه "آخي...همين چند سال پيش بود نيويوركر از مرگ سونتاگ نوشت.. نيويوركر خبرش رو خواندم اول؟" و الان لُخت نشسته ام و دارم Notes On "Camp" را مي خوانم. قدرم را بدانيد با اين همه تجربه ام. اما آرزو مي كنم براي هر خواننده يك پاپيون باشد كه او را با سوزان سونتاگ آشنا كند، يا لااقل با اسمش --و اين خواننده بايد جز"-خواني" را بپذيرد، و اگرنه به "لُخت"ش اكتفا كند. بگويم بهتان كه نه اين مقاله سونتاگ ربطي به سفرش به ويتنام دارد و نه راستش سفرش ربطي به اين مقاله. اما گاه و بي گاه دخالت در امور دولتي مي كرد و كتكي هم نمي خورد و در زندان هم به قتل نمي رسيد. خوب بود كه خدا آنوقت ها خودش يك فعال سياسي بود و اين چيزها را درك مي كرد. گولتان نزنم، از اول هم نمي خواستم درباره مقاله سونتاگ بنويسم. خواستم بگويم لُخت چيزي نخوانيد، نمي شود.

پس نوشت: مشكوك شده ام كه دريابندري چنين كنند بزرگانش را در حال برهنه بودن تهيه كرده باشد.

لابي در آمريكا

( Wednesday, December 17, 2008 .. politics society )

اخبار مربوط به Lira Tskhovrebova دوباره جايگاه آزادي چنانكه در ساختار دولت آمريكا نهادينه شده را يادم انداخت. البته رابطه اش با ايده من فقط اين است كه موضوع تيترها يك لابييست است. همانطور كه جايي گفتم، در مقايسه با بسياري كشورها، آمريكا لابي را رسمي مي شمارد و آن را موضوع قانون هاي فراوان قرار داده است. يادآوري بكنم كه اين قانون ها نشانه يك بيماري (هست پس برايش قانون بگذاريم تا كنترلش بكنيم) نيست، بلكه يك انتخاب است (اعتراف مي كنم البته هنوز به تاريخ سياسي آمريكا مسلط نيستم كه اين را با قطعيت بگويم) يعني به عنوان كشور آزاد راه كار ها و مكانيزم هايي تهيه مي شود كه بوسيله آن امكان پيگيري خواسته ها براي گروه هاي مختلف واقعا در سطوح تصميم گيري و سياست گذاري يك كشورفراهم مي شود. مي توانيم حدس بزنيم كه چنين ساز و كارهايي (براي لابييست ثبت شده) شامل امكان دسترسي آسان به اطلاعات، افراد كليدي و مانند اين است. اگر به اندازه كافي فعاليت اقتصادي يا اجتماعي جدي (غير شخصي) در دنياي واقعي كرده باشيد حتما به نقش لابي فكر كرده ايد. دوباره چون من اينجا به اسم خودم نمي نويسم روي بحث بيشتر از اين مانور نمي دهم. واگرنه تاريخ (و نه فقط غرب) درس هاي خوبي براي درك لابي --سياسي، اقتصادي، اجتماعي و ...-- دارد.

*

( Tuesday, December 16, 2008 .. literature )

تهران برف مي آيد. لطيف است و وحشي مثل زني كه روي تنت غلت مي زند برهنه و مي داند دنبال چه ميگردد. يك جاي گرم كه آرام بگيرد. شاد است و بي ادب مثل يك آهنگ فولكولور. همان يك ذره وقتي را كه دارد از دست نمي دهد. مثل يك عاشق روي دانه برف ديگر مي پرد، هر يك دانه بر ديگري. حيواناتي شهوت رانند كه آسمان خالي را رها مي كنند و حريصانه به سوي زمين مي آيند. ما تماشاگرانيم و ووايرهاي محرم، خام يادگرفتن و تحريك شدن.

محمود

( Monday, December 15, 2008 .. literature politics )

چنين گويند كه سلطان محمود غازي را روي نيكو نبود. كشيده روي بود و خشك و دراز گردن و بلند بيني و كوسه و زرد روي بود... در آينه نگاه كرد : چهره خود را بديد، تبسم كرد و [شمس الكفاة] احمد حسن را گفت... «مي ترسم كه مردمان مرا دوست ندارند، از آنچه روي من نه نيكوست، و مردمان به عادت، پادشاه نيكو روي را دوست دارند.» احمد حسن گفت: «اي خداوند، يك كار بكن تا مردم تو را از زن و فرزند و جان خويش دوستتر دارند...زر را دشمن گير تا مردمان تو را دوست گيرند.» محمود را خوش آمد...دست به عطا دادن و خيرات كردن برگشاد؛ و جهانيان او را دوست گرفتند و ثناگوي شدند...
--خواجه نظام الملك، سياست نامه، فصل هفتم، اندر بررسيدن از حال عامل و قاضي و ...

هم يادآوري قديمي بودن حكايت "چهره عمومي" و ويژگي هاي آن است و هم شرح صورت رييس جمهور كه چه تصادفي كه او هم اسمش محمود است.

تمويه بت

( Thursday, November 27, 2008 .. society )

در حكايتي از قسم چهارم در كتاب جوامع الحكايات آمده است كه "... در آن وقت كه سلطان محمود... به غزو سومنات رفت و آن ديار كفر را به سم مراكب بادپاي خراب گردانيد و آن بتخانه ها را بسوخت، گويند در سومنات بتخانه اي ديد كه بتي معلق در ميان هوا ايستاده بي علاقه و عمادي... گفتند كه «پادشاه در دولت باقي باد، اين سهل است. حكماي هند طلسمي كرده اند و همان آن است كه چهار ديوار بتخانه را از سنگ مغناطيس كرده اند و سقف آن هم از اين است و اين بت آهنين است...در هوا معلق ايستاده...» چندانكه ديوار آن فرو افتاد، تمويه و تزوير ايشان باطل شد."

در اين چه نبوغي و چه علمي هنديان صرف كرده بودند اما همه اش بيهوده بود و دروغين، چه دروغي بزرگ را به نيرويي ساخته و پرداخته ذهن و پيشه وري انساني در اتاق عقايد خود معلق نگاه داشته بودند. خدايان پس از آن، كه ادعا و افتخار فراي شئي بودن را دارند آيا به چيزي غير از قوه ساخته يا پرداخته ذهن انسان آن بالا معلق اند؟

*

( Saturday, November 22, 2008 .. off-topic )

در هنگام انتظار است كه هر چه خيال نامعمول است به ذهن مي آيد. محتوا گاه از روياي ديشب است و فرمش را خدا داند.

آخر مگر مي شود آدم بنشيند قصه ناصرالدين بشنود و ناسزا نباشد كه روانه روح اجداد فقيد نكند. فلاكت كردارش بر ما باقي شد. خوب آخر قربانشان بشوم شما پس در وقتتان براي اين مملكت چه غلطي مي كرديد كه آنطور مي شد كه شد؟ حال اولي الامر چنان بود كه رفت. حال ما هم همان رخوت و هيئت تماشاچي و به معيت دوستان ذره اي غرولند كنيم كه اين باز همان آش است. اين كريم الطرفين ها اميدوار نيست. مگر همت كنيم تا اولادمان شكر خدمت به ادا رسانند. به قضيت كياست خود هركس خدمتي كناد كه مملكت را علتي پديد آمده لاعلاج مي نمايد.

راه دراز 3 و باقي قضايا

( Saturday, November 22, 2008 .. draft politics society )

يك كم به موضوعي كه در دو پست قبل گنگ مطرح شدن مي رسم. اما دارم مي نويسم و مي روم و حساب و كتابي ندارد و اگر كسي خواند ببخشد.

مراسم ختمي بود ما رفته بوديم اين مسجدالرضا است اسمش نه؟ تو آپادانا كه از يكي دو مسجد شيك تهرانه. آقاي روحانيش آمد كه يولوژي بگويد. خيلي تر و تميز بود. اين شروع كرد چنان مرتب و مربوط آسمون و زمين رو با فلسفه قرن بيستمي و هرچي مفهوم و واژه نو ادبيات سياسي و فلسفي غربي بود دوختن. تلفظ هاي واژه هاي انگليسي اش هم تلفظ فارسي نبود و كمابيش نزديك به لهجه درست ادا مي كرد. داشت مي گفت و مي رفت كه آخرش رسيد به همينجاها كه مثلا آها! پس خدا و بهشت و چي چي فلان و در حقيقت محتواي همان خطابه روال منبري را تحويل داد كه پس واقعا نيازي به اشاره به آن همه مفاهيم معاصر نبود. من مانده بودم متعجب كه چه بيهوده بود آخر آن همه تنوق در ادبيات فلسفي معاصر.

اين مثالي نيست كه تعميم بدهم، قياسي است براي توصيف رفتار اصلاح طلبانه و روشنفكري ديني. آنقدر كه آگاهي من كه هميشه پيگير بوده ام قد داده هيچ كدام از مفاهيم قشنگ و خوبي كه در ميانشان موارد تبليغي دوم خردادي هم بود، حقوق بشرها و فلان ها و بيسارها، هرگز از دل چيزي شبيه يك سيستم اسلامي در نيامده است بلكه حاصل طبع و شرايطي به كل متفاوت بوده است. (حالا اين خودش محل بحث است، مي دانم) من مانده ام كه ولمان كنيد با اين اسلام حقيقي كه هر روشنفكر مذهبي يكي براي خودش دارد، چه ملاصدرا و فلان بداند و چه نداند. اينها اگر هم موضوع بحث در آكادمي باشد، سياست گذاري و امور اجرايي مملكت كه جاي اين بحث ها نيست. با آن اسلامي كه ما مي شناسيم و شما هم مي شناسيد و همين الان داريم چه عذابي است كه حتما به هزار تركيب و اصطلاح جديد بچسبانيم و ادعاي سازگاري كنيم و يا بدتر كه بله اصلا اسلام چيز ديگري مي گويد. نه خير آقايان! اگر مسلمان هستيد ديگر اين همه ادا و اطفار چيست؟ هرچه هست خوب است، حكومت هم همين است و خوب است اگر قرار است مطابق با اسلام باشد. لااقل آن راستي اين و آن حرفش به هم مي خورد. اصلا من ناخدا را چه به فضولي.

حالا يك چيز ديگر مي ماند، آن هم همين كه از طرفي كاملا دوم خردادي و تلاشش اجرايي و عاقلانه است. براي اصلاح و تغيير، به زبان و چارچوب غالب دست مي اندازد. يعني مثلا آن فعال زنان مي رود مي گويد ما اصلا در قرآن حجاب نداريم. اين به چالش كشيدن به زبان خود خوب است. اما آخرش دو چيز است مسئله من هنوز: يكي اينكه اين تلاش ها هميشه لازم نيست اينطور در سازگاري با چارچوب اعتقادي موجود باشد اما هست، دوم، كه اولي علامت همين دومي بود، اين است كه در حقيقت اين دوم خردادي و همين مردم كوچه وخيابان و همدرسي من و غيره كه الزاما وابسته سياسي هم نباشند چارچوب اعتقادي و ذهني اشان خيلي چيزي متفاوت و برجسته نيست كه حالا صرف رفع حاجت فوري دست بياندازد به همان زبان و ادبيات و محتواي ديني موجود.

پس براي من، شخصا، مي ماند كه من و آن ديگري كه بايستيم انتقاد كنيم از حكومت كه اينجايش بايد فلان باشد و آنجايش فلان، در يك ليگ نيستيم. من آن منتقد اصلاح طلب را هم با همان محافظه كار در يك دسته مي گذارم (حالا گيرم محافظه كار نگذارد.)

پس من خنده دار است اگر فكر كنم ايران هرگز كشوري در تطابق با ايده آل هايي واقعا آزادانه و دموكرات باشد. من همان دموكرات ايرانيزه را بيشتر مناسب حال مردمم يافته ام. پا دهد بار و بنديل مي بنديم مي رويم فرنگستان. از اين بيشتر تسامح و روي خوش حكومت نشانمان بدهد اسلامش برباد مي رود.

+نكته: داشتم فكر مي كردم چي داريم جز اصلاح طلب و روشنفكر ديني ديدم چپي هست فقط. بعد اينكه من هرچي چپي به تورم خورده تاريخ ماركسيسم رو از بعد از تيتو و بقيه نمي تونه نقل كنه. هابرماس اومد ايران و رفت، كسي نپرسيد هابرماس اسمه بزه يا يه كوه؟ (البته بعضي روزنامه نگارها براي خبر رساني منظم درباره آن سفر زحمت كشيدند) حالا ما غنسيه را فاكتور مي گيريم برايشان.


+گنجی گرفتار در قرن هفدهم

هزارتو

( Friday, November 21, 2008 .. literature media off-topic )

طوماري داشتند مفصل، هزارتو صدايش مي كردند. وقت آمد و وقت رفتش قانع بودم به لِحاظ عنوان. فرق مزاج بود. بنويسم اينجا آخر شد كه به ياد داشته باشم اهل كلام، از آن نسل كه من بودم، زمان به هنر كيميا مي كردند و لغت به ادب لحيم. مغز تر كردند و فرمايش صله بود براي ياران. نقل ميرزاي پيكوفسكي سليس است و تكرار من از آن ثقيل. تكرار صورت است به آرزوي سرايت شيريني.

پاييزان

( Friday, November 21, 2008 .. off-topic )

امين تارخ كجاست؟

Long way II

( Friday, November 21, 2008 .. (english) politics society )

Let's imagine a threshold of political intelligence. I know politics that marks this ideal cannot happen random. Each politician in Iran has a background in politics and society. And what do they go through to become a politician? do they get to wear finer suits? Do they ever reach that threshold, what I call a standard of being politically viable. The true threshold, one that is currently working, looks lower than it should be, in my opinion, to suit a statesman. Specifically PR, scientific treatment, economic feasibility and ethics are entangled in an Islamist system of government.

I want to make sure that if I ever eschew following a social-political system, based on non-Moslem ideals, it is only because I'm convinced the dominating population is orthodox Moslem. And would I confront a religious crowd to change them? No. Persian social stratum includes a politically and economically rich that survived the 1979 revolution --smaller or different than likes of Lajevardis. --I'm not sure how much political and economic power are the same. Persian citizen, reformist, average man, the rich and powerful alike are critising the state, pointing rightly that its actions are generally troublesome. Still if the system was theirs to design, do they look like to accommodate a definition of righteous ruler? Their history is a history of impediment, only to pushed forward by terror.

But in the banality a controversy is lost, if and what the reformist, the leftist, etc will deliver. It gives rise to doubt that it is any different in "essence." Haven't we all had a taste of the "form" reformist? Still polygamous, still Feqhhi, still Mohajab, still trying to fit life to what Islam characterises, in arts, culture, cinema, government, family, even food. I remember being surprised by the number of girls in the college who posed pro-hijab. Can everybody come clean of being part of the situation, and perhaps a reformist cause they supported? Not everybody is a barbarous torturer or hangman of course. But the regime isn't all together evil. For me it "is" a horrible ruling body, in every conceivable aspect. But for many it is only critisised on the surface, and this is not only because of their lack of depth in analysis! In my opinion it has tried to attend a balance so to also appeal to people. And to some extent it has fixed itself legitimate. So the citizen complaints but also abides. Is this the self-betrayal of a country?

Long way

( Friday, November 21, 2008 .. (english) draft literature politics society )

I very much liked this sentence I wrote sometime ago, "propriety is confined to wives of diplomats and gentlemen of socialite." I liked it as a literary attempt. But, replacing "propriety" with all the higher qualities a man can possess, it also has a point about me, about my humble background, and that follows where I could end up; It takes years and years, if ever, for me to figure out simple facts about life, work, civil existence, urban-social development and the dominating political, urban and social patterns in Iran and the world today. This is a poor augury for the foreseeable lifestyle afterwards. With a lot of similar people crowding the country, it's poor status is inevitable. Should I left it to its fate, or should I come to its assistance?

It's seemed to me now and then there are so much things wrong with my very immediate family up to Iran even trying to fight back is pathetic. But there are times, very very rare times, which I feel strangely an eluding hope in, in the moment it seems I've been chasing it, yearning for it, so a long time I can't even remember what's been before. These are when someone says somethings encouraging, supportive and I am simply overwhelmed. That could be what you forgot you always wanted to hear from a parent, or just reading a poem (Love is Lemony,) seemingly so strangely irrelevant, but that encourages that Iran has enough people left in, or out of, it willing and capable to contribute to making it right. Just give me some more, what, Love is Lemony, and it will be o/k. Iran will be o/k. So someone translates poetry to give some modern Iranian literary piece a life outside the country, and it is encouraging in the way that this remote practice helps animate Iran's cultural life. I even have myself going. I've yearned for an encouraging thought, saying or gesture so much, that a most single one makes me believe. Isn't it cruel? To think there is enough good will, capable, to make things right. Perhaps either it's that I am pessimistic when I'm down, or when inspired I'm too happy to remember all the obstacles I've had always rightly seen.

Part of my immediate family is about to leave Iran and stay in some far destination, this is one final motive making my parents impatient, to join with them, to leave Iran for good. With things getting serious, I'm beginning to consider Russia or western Europe. Politics, civility, education, industrialisation, going up the ladder of those less developed countries. It's a long way before me, before people, and it could be very cruel this world, if we do not play it right. Do we?

دريافت

( Sunday, November 16, 2008 .. politics society )

مسئله ايراني مسئله انتخاب است. اگر قشرهاي اجتماعي و فرهنگي* متوسط و پايين كيفيات ويژه طبقه بالا فرهنگي** را ندارند لا اقل بايد بتوانند اين كيفيات را تشخيص بدهند. يك نفر بايد بتواند به فردي در سطح فرهنگي يا سوادي بالاتر از خودش نگاه بكند و متوجه اين اختلاف بشود. در همه انتخاب هاي ايراني، چه قانوني مانند راي گيري مجلس و چه جبهه گيري له يا عليه يك مقام، به نظر مي رسد نقص در درك و دريافت و ارزش گذاشتن به كيفياتي عالي*** مشهود است. و علاوه بر اين آنوقت نوبت اين است كه براي يك مقام چه كيفياتي پسنديده است. اين فراموشي --اگر هرگز بوده است-- ارزش گذاري و اهميت چنان است كه براستي مفاهيمي عالي در اين جامعه به چيزهايي پست و بي اهميت نزول مي كنند و هرگز مورد دريافت، سنجش، ارزش گذاشتن و احترام نمي شوند. در اين جامعه خوب از بين مي رود. مانند آويزان كردن موناليزا در كلبه يك روستايي است. در آن خانه به "حقيقت" آن تابلو ارزش و اهميتي هنري-فرهنگي ندارد. چه طور داشته باشد؟ چه طور ممكن است كسي آنرا دريابد و ستايش كند؟ پس موناليزا هرچقدر خوب آنجا جايش نيست. فرهنگ ايراني هم شايسته مديريت و رهبري خوب و عالي نيست چون اصلا مديريت و رهبري خوب و عالي را از غير از آن تشخيص نمي دهد.

*حالا من تصوري دقيق از اينكه حقيقتا جامعه ايراني به چه قشرهايي و با چه جمعيت و سنتي قابل تقسيم است ندارم.

**اختلاف فرهنگي حاصل تحصيلات دانشگاهي نيست --و قطعا نه در ايران. دارنده مدرك دكترا، مثلا، الزاما شعور و فرهنگ علمي و زندگي با كيفيتي برجسته ندارد.

***و نه حتي در پيامد و چرايي عالي بودن اين كيفيت بلكه در صرف پيشرفته بودن و كامل بودن

زنانه، اوباما، كردان، رمشتاين و ...

( Wednesday, November 05, 2008 .. news off-topic wom3n issues )

من به طرز به شدت تنبل مآبانه اي هفته هاي گذشته را به موسيقي گوش كردن، كنياك خوردن و سيگار خوب كشيدن گذرانده ام. باقي كارهايي كه در اين ميان كرده ام حاشيه است؛ ترجمه متون ___، راه اندازي گروه مطالعاتي زنان ___، فعاليت هاي سياسي، مطالعات ___ و پيگيري يك قرارداد تجاري

+++

از مهمترين ايده هاي اين هفته ام درباره كيفيت زنانگي بود و نگاه زن به خود. ايده از تركيب "پوست لطيف" در ذهنم آمد. ايده چنين است: زن، رهاي از كليشه هاي سنت و فرهنگ و جامعه، به خودش نگاه مي كند، به تنش، دستي مي كشد بر پوستش و لطافت آن را در مي يابد و ظرافت آن را جستجو و ظرافت خودش را كشف مي كند. در برابر چنين موجودي، خودآگاه از خود بدين طريق، من مرد، يا زن، بايد با وسواسي شايسته و متناسب برخورد بكنم. اين تناسب و شايستگي چگونه است كه بتواند در برابر خطابه فمنيست و ديندار و مدرنيست و ليبرال و غيره كم نياورد؟

فكر كردم براي اصلاح ايده ام در اين باره نگاهي به نظرات ديگران بياندازم و ببينم كجا زنان، و شايد مردان، اين كيفيت را جستجو كرده اند و درباره اش نوشته اند. كجا زني نشسته و نوشته كه چه كيفيتي در خودش يافته. بيشتر آنچه در يك جستجوي اوليه در اينترنت پيدا كردم عموما مربوط بود به نگاه به خود و تاثير منفي رسانه و غيره و غيره. همان موضوع كه مثلا زنان نگران هيكل خود هستند و غيره. اما درباب خود اين كيفيت چيزي نيافتم. اگر كسي اينجا از منبعي و نوشته اي در اين باب خبر دارد، خواهش مي كنم به من معرفي كند.

من فرض و كليشه اي در ذهن ندارم، اما حاضر به رها كردن حقيقت نيستم كه نكند سنتي خطاب بشوم. در ضمن به نطرم رسيد مرداني كه به زنان خوب نگاه نكرده اند، و اين كيفيات را نيافته اند، اغلب به ندرت رفتاري درخور زنانگي آنها دارند. همينطور است بحث در باب مردانگي. در هر حال مدتي است كه در فكرم بحث جنسيت را بيشتر بررسي كنم.

+++

اوباما رييس بزرگتين اقتصاد و قدرت سياسي جهان شد. اميد دارم اين بازه زماني كه مديريتي معقول تر قابل پيش بيني است موازي شود با جرياني معقول تر در ايران. منظورم البته برتري اصلاح طلبان نيست. من به آدم هاي ايران اميد ندارم، به قلمرو ايران اما چرا.

به كسي گفتم ايران امروز من را ياد چين اواخر جنگ سرد مي اندازد. هر اندازه اين ايده مسخره به نظر او رسيد، و مسخرگي آن نه از قياس جمعيت ايران با چين بلكه از كيفيت حكمرانان آن مي آيد-- خوشبختانه وزير كشور، كردان، تمام تلاشش را كرد تا مطمئن شود ما نمونه اي از مسخرگي فرد بلندپايه سياسي داريم كه در شان مثال زدن در كتاب هاي درسي باشد-- ولي كليشه جايگاه و منابع طبيعي ايران، هر اندازه نه خيلي بر جسته تر از بسياري كشورهاي ديگر، مي تواد بنيه بسياري كارها باشد. يا نه؟

حرف تيتر اوباما براي خودش سخن مي گويد: "اگر هيچ كسي اينجا هست كه هنوز ترديد دارد كه آمريكا جايي است كه همه چيز ممكن است؛ كسي كه هنوز مردد است كه آيا روياهاي موسسان ما در زمان ما زنده است؛ كسي كه هنوز قدرت دموكراسي ما را زير سوال مي برد، امشب جوابشان را داريد."

+تفکرات خام يک لرد حول و حوش يک اوباما و يک ايران

+حسین فهمیده و سمند تازه اش

+++

بوش هنوز انتخابات تمام نشده به دنبال شغل جديد مي گردد. بچه ميليونر هارواردي اگر خانه نشين بشود مايه سرزنش خانواده و همسايه است. براي پيدا كردن يك شغل مناسب براي يك رييس جمهور سابق اما افراد بسياري به كمك مي شتابند. Tim Dowling به عنوان نمونه دور و بر جهان مقام هايي كه خالي شده اند را يك به يك بررسي كرده و در مجموعه پيشنهاداتي براي بوش گردهم آورده است. اتفاقا جاي خالي كردان را هم ناسب حال يافته، بويژه در مقايسه با كردان جرج بوش چند مدرك واقعي دارد. اگر بوش كتابدار بشود احتمال ملاقات من با او زياد نيست. اما گزينه ديگر جاي Doctor Who است كه خوب من شخصا موافقم. فكر مي كنم بوش به اندازه Christopher Eccleston قديمي كله خر است، و ديدن او در حالي كه مجبور است در شرايط خطرناك خودش به تنهايي تصميم بگيرد نويد هيجان و تفريح بيشتر است.

Guardian: George, we've got just the job for you

+++

يه خواننده و دار و دسته ي مطربش براي مردم برنامه اجرا مي كنند و من با ديدن شدت هيجان اين مردم مطمئنم ام آنها را مي شود از همين جا مستقيم به ميدان جنگ برد. اين حقيقت قدرت چهره عمومي است؛ همراه كردن جمعيتي قابل توجه از مخاطبان. در نهايت تصميم گيري هاي كشور را، هم در ايران و هم در آمريكا، حزب و گروه و مشاور و غيره با هم مي گيرند، از هاشمي ثمره تا كاندوليزا رايس. شخصي ترين انتخاب هاي رييس جمهور روزولت، مثل بسياري ديگر در غرب، شايد نه تصميمات سياست هاي عمومي مثلا در باب بيمه درماني بلكه در متن سخنراني هايش بود. اما در ايران هيچ ايده اي از چهره عمومي وجود ندارد. رسانه ها بنگاه خبرپراكني حزبي هستند و دولتيان ملغمه اي از حرف هاي خشك و رسمي و گاه پردردسر ارايه مي دهند. گهگاه خاتمي هايي هستند كه حرف زدنشان جمعيت هاي بزرگ را سر پا نگاه دارد. ولي اين كه بهترين خطابه هاي دولتي ما محصول دروس خطبه براي پاي منبر است مايه تاسف است. بيشتر از آن اينكه مردم ايران اتحاد و تحريك و تهييجشان با چوب و چماق است هنوز و چهره عمومي يك مفهوم جدي در سياست ايران نيست.

Money Can't Buy Me...Anything!

( Thursday, October 16, 2008 .. society )

A 40cheragh report on a Freemasonic store for over-conspicuous goods in Tehran perhaps traces a pattern of consumption that Thorstein Veblen used to call conspicuous consumption. Although 40cheragh's story is quite an example, the criticism of this behaviour has been around quite some time now about it happening among the rich and middle-class alike. However I want to point to another side of this story where it is not the buyer that is under investigation but the available goods.

No one blames you to own and drive a 2009 Hummer in Tehran if you can afford that. Actually it shows how you are sporty, and that you have a lot of money as well. But it is actually hard to find in Tehran goods that are proper valuable. There are a number of reasons why and how a buyer seeks a high-priced good. To mention that, one is actually the conspicuous consumption and another is for saving it as a form of investment. In the former the goods are not just high-priced but usually over-priced. Now you can see that many a goods that you can find in this city are not of the quality to have a high value. And to be proper accurate, I must say I am talking not about functional goods like home appliances and cars, but about goods like artistic objects, wines, real estate, furniture and like that. That means even with a lot of money, what you can get here is limited to a range of kitsch to some mid-luxury common objects. I am saying that above mid-luxury we do not have anything or at least an active, open market. But that is for common goods like cars, while some specific range of products, those that do not serve any function but are about quality, style and history, are missing from the range of products available.

So the boulevardier is left alone in the forlorn corners of this city to wonder if the most valuable thing money can buy is love.

22000 شب

( Tuesday, October 14, 2008 .. off-topic very off-topic )

دوران صفحه گرام هاي حالا گم شده در خاك، شكسته شده، بيرون ريخته شده. دوران خاطره وار شيرين و در سايه زندگي نوجواني مادر. دوران عشق هايي بي سرانجام. دوران آفت هاي زمين و زمان و شهر. دوران سربازان امريكايي و شكلات هاي آمريكايي در خيابان هاي تهران. دوران خلباني آن پدربزرگ. دوران خوش گذراني هاي پدر بزرگ پولدار. دوران كاباره ها. دوران راديو. دوران كجاوه. دوران سفر به فرنگستان. دوران عشق هاي پاريسي. دوران بازار و لاله زار و عكاسخانه پدربزرگان. دوران لوده بازي دختران نوجوان بي خيال وقت سوار شدن به ماشين هاي حالا سياه و سفيد غريبه ها و عكس ها --دختران نوجواني كه حالا بعضي هايشان نيستند. دوران سال هاي وبايي و پدر و مادر هايي كه مردند و باقي ماندگان. دوران خانواده هايي كه مسيرشان تغيير كرد. دوران بي اختيار گذر زمان و شدن زندگي هايي كه، ناچيز يا غني، سنت و باقي مانده حالاي من اند. دوران عشق هاي يك طرفه، بي طرفه، خارج رفته، به خاك سپرده شده، پنهان شده. دوران ترس از بيان حقيقت. دوران گم شدن همه چيزهاي خوب چون فكر كرديم حقيقت چندتا است و من نبايد تو را دوست داشته باشم. دوران مودي بلوز. دوران ملانكولي من، نايتس اين وايت ساتن، جميناي دريم. دوران خودم هم.

Enola or Gay?

( Wednesday, September 24, 2008 .. (english) off-topic very off-topic )

Another post for one or two persons, instead of distorting broadcast to enjoy the confusion over the country. The gestures of friendship it is that takes my attention away. Those that tingle my heart. If they do not speak to me I just may well be enough confused to randomly have fits of helpless discomfiture, very very readily apt to launch my Enola Gay. But I am comme il faut, although I don't have to. Propriety is confined to wives of diplomats and gentlemen of socialite. When it's the circumstances' call for contradiction what's the use of some mini dose of self-indulgence? Let the feelings mix up? Damn drown "crossing a stream with an average depth of six inches?" No. I stay comme il faut. I stay put, orchestrate what's fit, and improvise, leaving hesitation for those who dwell in solitude. I want to win.

ژان آنري ديونا

( Wednesday, September 17, 2008 .. draft off-topic society very off-topic )

مقايسه بكنين من رو با كلاس اجتماعي مرفه تر و آدم وار تر من سرم رو نمي اندازم پايين، در عوض سريع در ميام كه "سوپراناسيوناليستم! و آرياييم!" و اينطوري لا اقل يه جايي جزو "برترها" محسوب مي شم! نه خودمونيم مردم، كلا سوپراناسيوناليستي كه حرف بزنيم، خل و چل بودن ها. يكسري زور مي زدن تا سنن و روش هاي بهتر جامعه رو پيدا كنن و مثلا تو يونان مي شستن قصه در مي كردن از خودشون كه فلان پادشاه با مامانش خوابيد ببينيد چي شد يا افلاطون آتلانتيس از خودش در مياورد كه شاگردانش رو متنبه كنه، بعد يكسري دم مثلا يه مقاله رو مي گرفتن كه بله آريايي از همه بهتره و بعد نامردي هم نمي كردن اقوام شمال اروپا رو مي كردن آريايي! بعد هم ميليون ها نفر رو به كشتن مي دادن و خودشون رو هم. يا مثلا يكسري مي افتادن دنبال آتلانتيس مي گشتن اونقدر كه افلاطون به غلط كردن بيافته....

تو اين هير و بيري ديدن اون رشته اي كه تمدن رو پيش برده براي آدم متوسط مشكل مي شه. اون بنچ مارك هايي در تاريخ كه يك كوچولو تمدن جلو رفته رو بويژه آدم هايي كه با اصول تمدن مانوس هستند بايد بشناسند و بتونند نقل كنند. بديش اينه كه پرت و پلا زياد نوشتم ديگه حوصله ندارم باز كنم موضوعي كه مي خوام بگم رو.

ماجراي تشكيل صليب سرخ رو مي دونيد؟ يه بابايي سوييسي رفته بود پاچه خواري ناپلئون سوم يه جايي تو دورغوزآباد ديد جنگه و چند ده هزار نفري آخر جنگ زخمي و مرده افتاده بودن اون وسط، بيچاره وحشتزده شد نشست نوشت كه چه دهشتي بود و گفت يه گروه بي طرف هميشه باشه براي نعش كشي (من چرا اينجوري حرف مي زنم الان!!!؟) همه گفتن آفرين و كلي كف و سوت كه پس صليب سرخ درست كنيم. اين بابا هم تا آخر زندگيش مشغول برو دنبال اين وزير، اون وكيل شد تا همه ملل پايه باشن. اونقدر مشغول بود كه به كار اصلي و درآمدش يعني تجارت نرسيد و مالش ضايع شد. بعد هم سر جدل همكاري از همه جا رونده و مونده شد و فقير، تا در گمنامي يه وقتي كشف شد دوباره و اولين جايزه صلح نوبل رو گرفت. حقش بود؛ مي تونست از اول بره به مال و منالش برسه، پس پول جايزه دستمزد به حقي بود. بگذريم...اسم اين بابا Jean Henri Dunant بود. بريد از همون لينك ويكيپديا بخونين كه مثل آدميزاد نوشته، نه مثل ...

*

( Monday, September 08, 2008 .. society wom3n issues )

يك بچه اي در شركتي چند وقت پيش جلوي من درآمد كه "من ... را به يك كارشناس نشان دادم و نظرش [در رد نظر من بود]" متن زير رو كه داشتم مي خواندم يادم افتاد الان هركسي به پسرخاله اش ميگه كارشناس. + حواستون به اين "جامعه زينب" باشد، از من گفتن بود.

جلسه فوري جامعه زينب با حقوقدانان

در جلسه شوراي مركزي جامعه زينب(س) بر لزوم ارسال مجدد نامه يي به مجلس بعد از جلسه با كارشناسان حقوقي درباره لايحه حمايت از خانواده تاكيد شد. «مريم بهروزي» با اعلام اين خبر و بيان اينكه « لايحه حمايت از خانواده، تمام مسائلي را كه قرار بوده در جلسات شوراي مركزي بحث و بررسي كنيم، تحت الشعاع قرار داده» به ايسنا گفت: حتي بررسي پيرامون تدوين استراتژي وحدت آفرين اصولگرايان در جلسات ما به خاطر اهميت اين موضوع به جلسات بعدي موكول شده است. دبير كل جامعه زينب خاطرنشان كرد: ما مي خواهيم از مجلس تقاضا كنيم مواد موجود در لايحه حمايت از خانواده را كه مربوط به مسائل حقوقي مي شود، بر اساس توجه به تمام زواياي خانوادگي و در قالب دو لايحه اصلاح آيين دادرسي و حمايت از خانواده تصويب كند. وي افزود: لازم است در لايحه حمايت از خانواده، كليه مسائل مربوط به اين نهاد اعم از ازدواج، تعدد زوجات، ازدواج موقت، مهريه، حضانت و... مورد توجه قرار گيرد و مواد 1103 و 1104 قانون خانواده كه به همكاري و تراضي مربوط مي شود، به صورت قانون دربيايد تا ان شاءالله با چنين روندي شاهد تصويب يك قانون حمايتي در اين زمينه باشيم. بهروزي همچنين از تشكيل جلسه يي فوري با حضور كارشناسان حقوقي در بعدازظهر چهارشنبه خبر داد و گفت: پس از اين جلسه نامه مورد نظر خود را به مجلس ارسال خواهيم كرد.

روزنامه اعتماد، شماره 1764، 16/6/87

همچنين:
آسيه اميني، تنها قانون مي ماند، روزنامه اعتماد ملي، شماره 733، 16/6/87

On the Opinion and Intervention of Society Into Personal Relationships

( Tuesday, August 26, 2008 .. (english) off-topic society )

This is not supported by any study extended enough or any object or specific structure in mind and is only a random study that instigate me to do some research. It may be boring. And Beware of the Dog!

(The kin recognition ability concept that is related to this article, should be of Golabi's interest, kin being what she's written about recently.)

It'd be better if you could tell between me being a paedophile or being an occasional ethicist once you decide to read on.
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

Emotional incest is apparently the term that describes the situation in which "a parent relates to a child as a substitute for an adult partner. That child may become emotionally bonded to, and codependent with, the parent." I am not that stranger to such a stage; more or less I am aware, from real world, of the same relationship dynamics that is present here. --If you don't know that, watching Savage Grace should give you the right feeling. The film is an excellent portrayal of such a situation.

Understanding this situation, I also know, as any other thing ethical, once you are in the situation you have the privilege to comprehend how things are what they've become. This means you understand what's behind each action, given you are smart and cool enough to act as an observer as well as a participant. --Given you are mentally and physically strong enough,-- suddenly not only you are forgiving --because actually once you without presumption review any action, either find it an act of ignorance, disability or deprivation, or an act even agreeable*-- but you are also able to influence the way things are. You can either give in or you can manipulate or exit.

(*Incest of consenting adults, for example, could appear acceptable once you consider what irritates you about it could be a mere genetic preference for survival resulting from instinct. See Hypothesis of incest avoidance origins)

Then once I began to think about that, that reminded me I virtually always, and righteously, rejected extraordinarily dumb ideas of general regulations. We are talking ethics here. Classic example is the boat that is about to sink unless one jumps out. Every logician to answer that would start to add conditionals. Otherwise we cannot set a rule if the elder should jump out, etc. My point is it is hardly the equal place of the participants to judge, let alone people from the outside. So punishment that is ruled by government to something that happens in a family is outrageous. Or is it not?

Should society leave members of family be? If any family fails, it is their own fault? Actually I'd say no to the former. It is simple: once I find a person getting hurt I will try to help. Its why is out of the scope here but government has that function anyway because we want it to. But it's that what is actually harming, wrong, etc.? Illegal ? And what prescribed verdicts enforce actually help?

A Decay of Flower

( Tuesday, August 05, 2008 .. (english) off-topic very off-topic )

Why is that living forms decay and finally die?

The living --bee, cell, plant, mammal, fish-- experience, rather involuntarily, but sure with desire, a peak, a boost of life. When each and every cells of theirs is in an unquestionable harmony of beautifulness, freshness and augmentation. But none --nor worms, nor butterflies, nor flowers, nor man-- survive. They get to this point , enjoying being at their full physical potential, but eventually begin to decay, to die out, with no exceptions --not yet.

Once I was looking at a fossil of old ages, and imagining the living forest of then, say, in 430 million years BP on the Earth, I couldn't help asking myself about the inevitability of my death, and everybody's. How many times to go over the family albums, trying to recognise the young face of those who passed? Whatever --it just takes a flower to understand everything of life will die.

If it sounds terrible, terrible is being regretful of deeds --and what time afflicts?-- All in all it is too complex a situation to include or exclude rules of when to be regretful, excited or content. But the inevitability of death, in no reasonable manner, follows coming up with stories of heavens and gods --or vampires for that matter.

Someone someday may present a gift, bringing technology to reverse the inclination of death towards next generations of man. Until then I have no other choice but to accept the way nature has laid for the single time fate doesn't bear exemptions. Later let's let our imagination go wild about when we could possibly live indefinitely. Till then I know I won't go further than eigthy, ninety or at most around a hundred. It is not that life is short. It is that my period of life is specific.

That physical peak passed is sad. Whatever --it just takes a flower to notice that.

The Young Boy and Other Stories

( Monday, August 04, 2008 .. (english) aging literature very off-topic )

I didn't write these in my notebook, for reasons unknown to me. And no longer my blog is at peace by my irregular, unconstrained writings.

+

A young boy, walking around a small area, is speaking into his mobile headset with animation. His hands and lips move with vigour. His looks is unobtrusively decisive. Later I do not take much notice of him during the meal. I hear him commenting, on a friend's speak on Shahname --that is conceived by a vulgar intelligence, backed by actually reading the text but delivered too poor to deserve a national epic. At twenty he has a job and speaks with knowledge and confidence --that may well be interring a fear of even the very immediate world around. He looks older than his years, yet I pause and doubt if this could be the exception to the stand of any young man of his age. --I wonder.. youngsters that younger than me used to be different, well, much younger.. am I getting old!!? I am his elder, then, when he leaves the table after the lunch, I have --and, in a light-hearted defensive act, use,-- the privilege of epigrammatising, epigrammatising his privilege to challenge a greater world, now, "ready to conquer the world". He would hope my attempt at humour proves feeble.

+

I always knew I only could say if one singing is not singing right. Yes, this vague, and strange it's never been this clear to me that how a male singer's voice could be beautiful, in addition to be technically correct. ("Male singer" makes me feel I'm talking about frogs and their lovelorn songs, how's that now?) I just found out after I tried to sing along with the tape*, and, why, it just happened to me that his voice is far more beautiful than mine --or mine and everybody's far more hideous. How come it came to me this late? I mean I karaoke and sing a lot along with records. I wish, if it is to be, it wouldn't take this long to realise my voice is indeed a catastrophe! "Oh no! Not again!" and thus it crossed my mind if the bowl of petunias was discovering new facts of life at exactly my pace, while falling that fast. --For you see, I never finished the radio series. I heard the story from the shortened screen version, and I don't know if this was answered by the late Adams in the series or the books.

*For entertainment and informational purposes only I cite the lyrics that revealed those historic facts I already mentioned, --do not try: Du heilge Nacht / bald ist's vollbracht / bald schlaf ich ihn, den langen Schlummer / der mich erlöst von allem Kummer.

Metonymy and the City

( Tuesday, July 29, 2008 .. (english) off-topic society )

I was considering setting up a blog on manners, literature and arts just now. I am an art major, yet my pursuit of arts and literature are of a personal accomplishment nature. My line of profession is way different.

Again I see this is not an answer to any particular interest to communicate my ideas publicly, as they are not easily received in non-professional contexts. The motive is then not an exchange of ideas, instead organising and expanding my own. Or the urge to speak out things that I hardly ever express explicitly, those of derogating pre- and post-revolution Iran and people's lack of civility. This deficiency happens to constantly pique me. And about that others mostly grouch without the slightest inclination to study matters in a systematic, objective way.

There is actually no Zeitgeist recognisable in post-revolution Iran. Which means there are no de facto codes of behaviour, urban design or culture that exhibit civil qualities. I have not found an ounce of clarity about the word "civil" in Iran. This is not a topic I would, or sometimes could, discuss with people without pulling down dramatically a criticism. Either brief or prolonged, my rhetoric skills barely convey a point. Because for my fellow citizens, "talking", and hence listening, is only a poor, messy and not at all charming action and is rather like jolting a limb.


*

Speaking out the situation has never been my devoted endeavour. Because of that my intermittent attention to the matter does not prepare me to come out all mighty here, ready to be heard much seriously. Rather avoiding playing the "stand-up philosopher," I wish devoting a little time in this blog would let me write enough to get good at pointing out with intelligence the right and wrong in the course of the society, in terms of civility. Either way, I know my interest in taking such a job, is all but to wane. Hence I'll give it a time before starting anything, so not to make myself subject to ridicule or amusement of any possible audience.

برنامه براي ترقي

( Wednesday, July 09, 2008 .. plan politics society university )

سند چشم انداز بيست ساله ايران، مجموعه اي از اهداف و آرزوهاي ايران است در بيست سال آينده. در دهه اخير ايران به اين نتيجه رسيد كه بايد سياست هاي كلانش بر اساس افق و سويي كلي تر باشد. تقريبا همه رويدادها در ايران ربطي به اين سند و ديگر اصول راهبردي كلان ايران دارد (برنامه هاي چهارم و پنجم توسعه و طرح آمايش سرزمين.) هرگز اينها را مطالعه كرده ايد؟ چون نقد و نظر درباره اداره ايران با نقد و نظر بر اين اصول شروع مي شود و بايد تا الان فهميده باشيد كه ايران هنوز در تعامل مردم-دولت و دولت-دانشمند ضعيف است و يا به هر دليل ديگر نقد از آن سوي سلسله مراتب، مثلا اعتراض به وضع قوانين و بخشنامه هاي جنجال برانگيز (طبيعتا) شنيده نمي شود.

جنگ

( Saturday, June 28, 2008 .. draft politics war )

جنگ بد است
جنگ وحشتناك است. فرصت ناخوانده دركي عميق تر از "خيلي چيزها." تبديل ساعت ها به رويارويي ناخواسته با خيانت هاي غيرمنتظره، آزردگي هاي دلهره آور، رنج هاي غير قابل تصور كه امان نمي دهند، بغض هايي كه هربار دليلي تازه دارند، فريادهايي كه كمك نمي يابند، دوستي ها كه مي پاشد و عزيزترينان كه براي هميشه و نابهنگام و بدشكل از دست مي روند. --وقتي دنيا نرمال است به اندازه كافي با مراقبت با چيزهاي ارزشمند برخورد مي كنيم؟ ..چيزهاي ارزشمند در آن مي سازيم وفتي فرصتش را داريم؟

جنگ هست
هميشه جنگ هست. فناوري ها بروز مي شوند. تمدن ملتمسانه راه هاي جديد باز مي كند تا خرابي ها تصويري كمي بهتر داشته باشند؛ مثل خرابكاري صنعتي --مثل دستكاري نقشه ها و قطعات فناوري هسته اي كه از بازار سياه به دست ايران مي رسد. مثل تحريم... و پيدا كردن "مقصر" گاهي خيلي سخت است. فكر مي كنم رابطه اي دارد اين بودن جنگ با مفهوم قلمرو. قلمرو زمين، قلمرو فرهنگ و ديگر منافع؛ آمريكا در عراق از قلمروش دفاع مي كند؟ ايران در فلسطين چه كار دارد؟

وظيفه
وظيفه هنوز براي من مفهومي سخت است. در حقيقت من اعتقادي به وظيفه ندارم. به همدردي دارم. به كمك دارم. به احترام. به علاقه و دشمني و به آنچه در پي دارد. شايد اينها را اغلب در اين واژه مي آوريم؟ شايد بافعل كردن استعدادهايمان براي شركت در جنگ، آنجايي كه جبهه ما، لااقل، جبهه "خوب بر عليه شيطان" به نظر مي رسد، وظيفه است؟ آنجايي كه از بين رفتن چيزهايي كه خوب مي پنداريم را مي بينيم؟ شايد دليري اجازه ناديده گرفتن توانايي هايمان را نمي دهد و شرم اجازه پنهان كردن احساسات ما را. با وجودي كه هر فرد بالغي مي داند زندگي گاهي خيلي پيچيده است. و هنوز جعبه دنيا پر از چيزهاي غيرمنتظره است. سخت است ادعا كنيم جنگ ها فقط براي ارضاي تمايل بالغ نشده تخريب است. جنگ، اغلب شايد هنوز نشانه اي از ناتواني ما در همزيستي با هم، دلايل، رويدادها و خوب و بدهاي پيچيده و فراوان دارد.

تاريخ
تاريخ نظامي، درس چيدن لشكرها است. اما همچنين فرصت بازبيني تنش ها و توحش و تمدن است. فرصت درك سوتفاهم ها و سواستفاده ها. مطالعه تاريخ جنگ فرصت اين است كه تصوير نبردها و تخريب و آنچه از دست رفته است را جلوي خودمان بگذاريم، مثل عكس هايي، و آن را با تصورمان از "پيروزي" مقايسه كنيم. بدون تعارف، آيا پيروز شديم؟ آيا معناي پيروزي اين است؟

War would end if the dead could return.
--Stanley Baldwin

(براي نوشته اي خوب درباره تاريخ نظامي نگاه كنيد به Victor Davis Hanson, "Why Study War?")

شما مي رويد؟

( Monday, June 09, 2008 .. media politics society )

كسي كار و زندگي اش را ول نمي كند برود درباره مثلا فلان حادثه ي با طعم اجتماعي يا سياسي تحقيق و كند و كاو كند. اگر هم سعي كند مهارت ها و ارتباطات لازم براي اين كار را اغلب ندارد و دليل زيادي هم ندارد كه باز برود زندگي اش را ول كند برود دنبال اين كارها. و مي دانيد اين كارها فقط زماني ممكن است كه توسط يك سازمان استخدام شويد و براي اين كار خرج زندگي و آموزش به شما داده شود. و تجربه اي حين كارهاي مشابه تا روابط و اعتبار بدست بياوريد. در ايران اما به هيچ سازماني نظام اجازه نمي دهد كه نيرو براي كند و كاو و تحقيق در امور اجتماعي و سياسي (يا غير از آن) استخدام كند. رسانه ها؛ راديو، تلويزيون و روزنامه ها نمونه هاي برجسته اينگونه سازمان ها در ايران عملا هيچكدام غير دولتي نيستند. (تازه همه اينا كه باشه هوش و جسارت كه نسبت كمي از كل جمعيته مي مونه براي كارهاي حساس) خوبي و بدي به كنار، اين برخورد، مثل باقي جهت گيري هاي تعيين كننده، از اعتقادات و اصول پايه نظام نتيجه شده است. (يعني اين رفتار كاملا به اصول نظام مي آيد. اينكه اين اصول "خوب" است يا "بد" به نظرم به خواست و ظرفيت مردم بر ميگرده نه به خود اصول.) (فرانسوي ها هنوز هم براي لابي قانون ندارند چون تا همين اواخر اصرار داشتند كه بد است قانونگذار تحت تاثير نفوذ پول قرار بگيرد و بيشتر ايده هاي سياسي و اقتصادي با نگاه به اتفاق نظر علمي بر سر موضوع بود...آمريكايي هم كه برعكس اينها هستند در لابي بر پايه سرمايه داري همه چيز را ساخته اند كه پس رقابت، هر چقدر خشن، هنوز رقابت است و نتايجي بسيار مثبت داشته است... اين بدبخت ها ،بويژه در اروپاي غربي، چه پدري از خودشان در آورده اند براي اداره كشورشان. ايراني ها، در عوض...؟)

همين روزها، نيمه هاي جون، بود كه رسوايي واترگيت شروع شد. (چه بلبشويي بود دوره نيكسون) My Babbling Brain هم درباره بحران مالي واشنگت پست نوشته. Bob Woodward و Carl Bernstein هم از پست بودند.

استخدام براي آخرزمان

( Wednesday, June 04, 2008 .. politics society war )

يك مدير دولتي امروز ايران، مثل هر شاغل ديگر، شايد زماني براي آغاز كارش فلسفه اي از چيستي كارش داشته باشد. فلسفه اي كه طعمي خيرخواهانه دارد و فايده كاري را كه بر عهده دارد براي "خوب" نشان مي دهد. يك مدير دولتي به نظر من مسئول اين نيست كه سياست نظام، در موضوعي كه او هم در آن فعاليت داشته، موفق بوده است يا خير؛ اگر هم غلط از آب درآمده، تلاش شده كه اتفاق خوبي بيافتد و، خوب، حالا نشده شده است. اين با اين فرض است كه كشور به روشي طبيعي و غير تحميلي تصميم گيري كرده است؛ براي نظام كشور، سلامت اصل است و پس تعارف ندارد و راه به خرافات و دين و اسطوره نمي دهد، راه باز است تا به طور طبيعي به سمت اين كيفيت منطقي و عقلاني برود و سياست گذاران از نظرات جامعه دانشگاهي آزاد بهره مي برند. مثلا فرانسه در دهه اي، در اقتصادش، به تئوري هاي فلاني چنگ مي اندازد و پس از آن همه به اين نتيجه مي رسند كه اين تئوري كار نمي كند و بر اساس اصول اقتصادي ديگر سياست گذاري مي كنند. اما آن تئوري ها حاصل جامعه اي علمي است و آگاه كه در حقيقت چيزها تعارف ندارد؛ براي آخر زمان فرمول نمي پيچد.

روزنامه هاي غربي مي 2004 و تمجيد فراوان از سوي سيا كه عمليات مخفي اطلاعاتي ايران از طريق چلبي پيچيده ترين و موفق ترين عمليات جاسوسي تاريخ است.* و اگر كسي تاييد كند كه داستاني كه آن روزها روايت شد حقيقت است من از ذوق قهقه مي زنم. ايران هم مي تواند كارهاي بزرگ را به موفقيت برساند؟ خوشبختانه آن كار خيلي براي امام زمان به نظر نمي رسيد و ردپايي از هوش انساني در كار بود. بي تعارف، من در سياست خارجي هرازگاهي چنين ردپايي مي بينم، ولي پيوسته نشانه اي براي نا اميدي از اينكه اصول غايي سياست هاي ايران جايي براي سلامت عقلايي ندارد هويدا است.

اما آيا ايران امروز، با ضعف علمي، مديريت هاي ضعيف عملياتي و حذف و گزينش ها در نيرو هاي فكري در شرايطي طبيعي و غير تحميلي تصميم گيري مي كند؟ آيا اگر مدير ما در نظام باشد و پس در نهايت فعاليتش در راستاي سياست رهبري باشد، خيلي سخت نمي گيرد كه درست است يا غلط؟ مگر نه اينكه اينجا پايه و اساس ايده ها فانتزي هاي نابالغ و منحرف است و بايد عقل سالم و متمدن انساني باشد؟ مگر نه اينكه اينجا توقع دارند او هم چنين باشد و اگرنه ممكن است به جانش آسيب بزنند؟ آيا براي او هم "انتظار فرج" كار مي كند؟

چه ايده هاي بزرگ و باشكوهي بود كه مائو و استالين، دو رهبر بزرگ از دو امپراطوري، را دور هم آورد. مشكل آن بود كه، آن ايده هاي بزرگ و باشكوه، بدترين در "تاريخ بلند و غم انگيز ايده هاي بد" بود. استالين زماني، در تابستان 1938، دست از تزكيه بزرگ (The Great Purge) برداشت كه حتي خود رييس پليس شوروي هم اعدام شده بود. تزكيه بزرگ دستور رسمي حذف "دشمنان ملت" و "ضدانقلاب"ها بود. اين واژه ها براي ايراني ها آشنا است. اين منظره ترسناكي براي كار مدير ما ترسيم مي كند. شايد او نتيجه مي گيرد كه ايراني درس تاريخ را خوب نخوانده و كار كردن بر اساس حماقت جزايي جز مشقت ندارد.

*

( Monday, May 19, 2008 .. off-topic )

كتابي "تقديم شده است به جيم دنت..كه ديگران را پيش از خودش قرار داد." ببين چطور مي توانم خوب و بد را، در نور حيات حيواني انسان، ساده و طبيعي ببينم --اگرچه با شعور و هوش، در مقايسه با ديگر اشكال زنده، كه از خودگذشتگي بيافريند؛ بجاي خرافاتي از تقدير، غريزه، امتحان يا هرچيز ديگر آسماني. در عوض مي توانم آن را در متني از رفتارهاي طبيعي ببينم كه از خود گذشتگي مي تواند روي دهد به دليل پيشرفت و جدال تمدن، اما بيشتر چيزها همان اندازه --در زندگي انسان-- طبيعي است كه در زندگي حيوانات. اينها خوب و بد را تغيير نمي دهند؛ هنوز تقلا براي نجات آنچه خوب است، فداكاري براي رستگاري جهان، بينش به نظم راه نجات است. و اگرچه يك دور رفتم تا ته ديگر راه و برگشتم فقط براي اينكه در قلبم مطمئن شوم كه سر بلند كردن و برافراشتن پرچم همت، اتحاد با نيت خوب، آواز سر دادن آن در باد راه حيات است. و هيچ شنيده ايد گوش هاي من كه چه شكوهي دارد آواي چكاچك شمشيرها، چرخ ها، خواست ها... آن زمان كه از آزمون دليري سرافراز بيرون مي آيند؛ و به اسطوره ها مي پيوندند

بچه!؟

( Friday, May 16, 2008 .. off-topic society )

حضور تصور "پدرخوانده" --يا مادرخوانده-- در فرهنگ مسيحي توجهم را جلب كرده است. حضور پدرخوانده در زندگي يك كودك خيلي مي تواند سازنده و كمك دهنده باشد. تصور كنيد كسي را كه از بينش و تجربه آن اندازه دارد كه بتواند بر تربيت يك كودك نظارت بكند. به اندازه ي كافي تمايل به سازنده بودن دارد و پس مدير است تا اينكه نياز به مديريت كردن داشته باشد. پدرخوانده، بر خلاف دوست و آشنا، هرازگاهي از جوان مراقبت نمي كند.

اينكه توجهم به پدرخواندگي جلب شده از نگاه به فرهنگ مسيحي نبود؛ من خودم تناسب حضور چنين هويتي را تصور كردم و به ياد آوردم كه براي چنين هويتي در زبان انگليسي واژه اي وجود دارد.

آواز شاد روستاييان فرانسوي* مرا به وجد آورد و اين فكرهاي چند روز گذشته در باره پدرخوانده...

Sonnez, sonnez, sonnez cors et musette! etc.
بنوازيد، بنوازيد، بنوازيد شيپورها و ني ها را!
مردم جمع شده اند
براي اينكه غسل تعميد يك جشن است
براي اوليا و دوستان

...

چه مردك خوبي!

ما التماس مي كنيم كه پدرخوانده او شوي

چي! از من مي خواهيد كه پدرخوانده باشم؟
اميدوارم كه يك روز دينم را برگردانم
و اموال پسرتان را بيافزايم!
اما ديدن اينكه چه دلفريب است او..متاسفم..
واقعا متاسفم...
متاسفم، اما... [بله!] من فقط مي توانم پدرخوانده اش باشم!

مي پذيري؟

مي پذيرم!

چه سرخوشي!


****

من هرگز تصور درستي درباره داشتن فرزند نداشتم. تنها دو چيز مي دانستم كه نمي توانم تصميم بگيرم چون فعلا برنامه مطالعه من نيست و دوم اينكه اگر ندانم چه كار دارم مي كنم آن كار را نمي كنم و پس فرزندي نخواهم داشت. حالا دارد به نظرم مي رسد شايد اين موضوع را بيشتر بررسي كنم؛ حداقل اين به ذهنم رسيد كه زماني داشتن فرزند برايم معني دارد كه خوب در برنامه زندگي ام بررسي اش كرده ام و دلايل و اهداف و منابع مورد نياز (شامل مادر يا پدر بچه!) را سنجيده ام و مي دانم مي خواهم چه كار كنم، مي دانم تربيت و حمايت از كودك كجاي برنامه زندگي ام است. نمي شود بگويم "بزاييمش فعلا، هستيم دورهم!" يا مي شود؟

*Boieldieu, opéra-comique "La Dame blanche"

نوستالژيك هاي اخير

( Friday, May 02, 2008 .. off-topic )

*رفتم سايت لسپيغل (La Spirale) تا از لينك منابع پيشنهادي اش استفاده كنم. فكر كنم آخرين بار پيارسال به سايتش سر زده بودم و فكر كنم سه يا چهار سالي شده است كه انتشار مطالب جديد را متوقف كرده بود. در كمال شگفتي ديدم كه پيام گذاشته كه "داره بزودي بر مي گرده!"

*فيلم I am Legend از كارگردان آينده دار Francis Lawrence همان احساسي را داشت كه آخرين بار كتاب سوم آن مجموعه از جان كريستوفر، شمشير ارواح، چهار صبحي كه تمام شد در نوجواني داشت.

*سه نيمه شب حيات خانه ميان درختان، سكوت بي نظير است. و داخل خانه كاپريس هاي پاگانيني منتظر منند. در آسمان تهران، با وجود نورهايي كه نيستند از خانه ها و چراغ ها، باز هم دو ستاره بيشتر نيستند. به سختي بشود با آنها يك صورت فلكي ساخت. تولد خواهر زاده ام، چند روز پيش، از من يك تلسكوپ گرفته است. او از من امكانات بيشتري براي فراگيري دارد --اما آيا از آنها استفاده مي كند، وقتي من خودم را وقف تربيت او نكرده ام؟-- و حالا بايد ايده هايي مرتب كنم براي اينكه بيشتر از آن چند ساعت كوتاه اول كمكش كنم با تلسكوپش كيف كند.

*در اينجا از دانشگاه كه ديگر چيز زيادي نيست كه بخواهم بنويسم. از سياست يا مشابه آن هم نمي خواهم بنويسم. و پس مي ماند بسياري ايده هاي متنوع و، خوب، بايد درباره اشان فكر بكنم. آيا تغيير ملموسي در آنچه مي نويسم خواهم داشت؟

*

( Thursday, May 01, 2008 .. off-topic )

يك كار هست كه نمي كنيد، نه به فرمان خدايان و نه براي غايت رستگاري بشري، و آن قرباني كردن كس ديگر است.

نشان

( Saturday, April 12, 2008 .. off-topic society )

نشان LoMer روي جعبه كفش توجهم را جلب مي كند. اگر من صاحب يك كارخانه كفش سازي بودم شايد نشانش را اسبي بسيار سياه رنگ انتخاب مي كردم؛ آن قدر نجيب در ظاهر كه بتوان رابطه اي جدي ميان آن و اصالت و تلاش براي سازندگي در كارخانه كفش سازي و مردمش ديد. در اين نمادها و نشانه ها، اين ارتباطات ميان نشان و صاحبش دقت مي كنم. اگر نشانه اي داشته باشم دوست دارم پرمايه باشد مانند Coat of arms خانواده هاي قديمي در اروپا. اينجا متوجه چيزي مي شود. اينكه من نمي توانم به تنهايي سپري را از تصاوير پر بكنم تا يك نسان يا Coat of arms براي خودم بسازم. در زندگي و كار من آن همه معاني و سابقه هست؟ به عبارتي متوجه مي شوم چون آن هر تكه علامت در نشان بايد رابطه اي با دنيا را بيان كند پس تعداد بيشتر و جزييات با مقام تر به معني تاريخي از تلاش و سازندگي --در هر سو كه بوده باشد-- است. به همين دليل چنين نشان هايي بهتر از هر جا در خانواده اي --خوني يا اسمي-- كه سنتي از تجربه هاي فراوان دارد متولد مي شود. نشان و تجملش نشانه پرباري --و پس سنن پيوسته، به ثمر نشسته و روي هم جمع شده-- كار يا حيات است. (يك تجربه سرگرم كننده)

فيلم

( Friday, April 11, 2008 .. off-topic )

علاقه واضح من به سينما بيشتر از وسواس تماشاي فيلم هاي هاليوودي براي گذراندن ساعت هاي خالي هر روز است. از طرفي با وجودي كه با اطمينان سينما را تنها وسيله اي براي سرگرمي نمي دانم، اما همواره در مقايسه با نوشته هاي غيرداستاني كه به دانش و بينش و توانايي خواننده قصد مي كنند بنيه آموزشي و رستگاري دهنده كمتري دارد. امروز با واژه ي Hypnagogia آشنا شدم و سپس Sleep paralysis؛ پرلايز شدن بدن مدت كوتاهي پس (يا پيش) از خواب. اين واژه اي است --با ايمان به اينكه زماني كه واژه اي در چنين جايگاهي در زبان انگليسي ظاهر مي شود معني آن قابل اعتماد و تاريخچه ي آن آموزنده است-- كه بعضي تجربيات من را، كه به ايده هايي خرافي مي توانست بيانجامد، توضيح مي دهد. علم، براي انسان، از جهل و آنچه در پي اش مي آيد نجات دهنده است. و سينما(ي داستاني) و داستان تقريبا هرگز چنين توان علمي ندارد. با اين همه قصه فرصت مطالعه و تمرين چندباره وضعيت ها و شرايط مختلف است. در ابتدا قصه محل "تجربه" است. به ياد بياورم كه چه با حرارت مي گويند "مردي با تجربه است." اما آنچه تجربه را براي متحمل آن غنيمت مي كند خود تجربه نيست؛ اگر تجربه اي كه طي مي شود زمان موفقيت من در مطالعه به اميد قضاوت صحيح حال يا آينده باشد آن تجربه چيزي براي من دارد. قصه فرصت تحريك ترديد و اصلاح سليقه است. ترديد علت فراگيري و سليقه روش معني دار زندگي مرد و زن است. به سينما و ديگر هنرها، تجملات دوران هاي آرامش و محصولات دنياي متمدن افتخار مي كنم.

قاچاق انسان

( Tuesday, April 01, 2008 .. society )

در حالي كه بقيه كشورها در اين فهرست در رده دو يا سه هستند چون كم كاري مي كنند در مبارزه با قاچاق انسان و قاچاقچيان و حمايت از قربانيان، ايران تنها كشوري است در اين فهرست كه از رده دو به سه تنزل داده شده است براي "گزارش هاي پيوسته و موثق كه مسئولين ايراني قربانيان قاچاق را با ضرب و شتم، زندان و اعدام تنبيه مي كنند." اين يعني چي؟

*

( Saturday, March 15, 2008 .. news )

حمايت ۱۸ کشور عربی از ادعای امارات: عرب ها هم وقت گير آورده اند. ديگر ايران از اين بدبخت تر نمي شد. آن از اندونزي (دوستي رابطه راي ممتنع در شواري امنيت را با سفر رييس جمهور نشان داد،) آن از هند، ... "good timing" براي اعراب?

*

( Thursday, March 13, 2008 .. society )

يك مكالمه تلفني كوتاه براي برنامه يك مسافرت مختصر، و بين ما فقط اشاره اي كوتاه به انتخابات فردا است. تعجبي نيست هميشه با هم هماهنگ بوديم خود به خود. اصلاح طلبي چيزي براي ما ندارد. ديگر شور سال 1376 كسي را فريب نمي دهد. توپ و بازي براي همين مسلمانان. عقب مانده ها. هيچ جاي دولت آدمي را پيدا نمي كنم كه بگويم فلاني مطابق نظراتي كار و زندگي مي كند و سياست مي ورزد كه يك روز نتايج آن را ستايش بكنم. اين همه دانشجو هنوز و دوباره براي اصلاح طلبان كار مي كنند. --به جز انجمن اسلامي ها-- چه قدر يك مرد بايد درمانده باشد كه سر تاييد پيش كساني خم كند كه ذره اي عقايدشان برايش قابل قبول نيست. زشتي و ناهماهنگي فرهنگ سياسي ايران خرده گرفتني است. اين بزغاله هايي كه سياست ايران را مي سازند آورنده يا گاهي فقط حافظ chaos هستند. خوب نگاه كنيد. سياست ايران منظره ناخوشايندي است. عقايد سخيف و هر عملي شبيه هرچيز به غير از خردمندانه. اين سياست، و اين مردم هيچ چيزي "خوب" وسط نمي گذارد كه از آن مراقبت كنم و بپرورانم. نقل قولي هست از ادموند برك: "مردي كه از دودمان خودش مغرور نباشد هرگز چيزي پس از خودش نمي گذارد كه شايد آيندگانش از آن مغرور باشند." گمان مي كنم اين خيلي بيشتر از كمي شبيه وضع ما در اينجا است.

What do you see in these pictures?

( Wednesday, March 12, 2008 .. (english) war )

What do you see in these pictures of Nazi's Belsen concentration camp just after its liberation by British troops in 1945? I see human and wasting it*, naively stupid. Its ability to shape chaos out of nowhere. Doesn't differ if that is hitting one's own daughter, in a case of domestic violence, or the catastrophe of 35,000 corps in one Belsen.

(Comments from GettyImages)
(Left)
Former camp guard Anneliese Kohlmann stands as a prisoner in the recently liberated Bergen-Belsen concentration camp, near the towns of Bergen and Celle, Germany, May 1945. (Photo by George Rodger/Time & Life Pictures/Getty Images)

(Centre)
A dishevelled prisoner sits alone in the Nazi concentration camp at Belsen, near Hamburg. (Photo by Keystone/Getty Images)

(Right)
The corpses of men, women and children found buried at Belsen, a Nazi concentration camp. (Photo by Keystone/Getty Images)

*Literature learns from wasting Time at a mad tea-party

*

( Wednesday, March 12, 2008 .. (english) news )

"كاين درد مشترك؟"

( Thursday, March 06, 2008 .. news society )

اگر تكليف خودتان را بدانيد درباره اصلاحات بهتر نظر مي دهيد. راي دادن به كانديداهاي اصلاح طلبان، آنطور كه بسياري از كساني كه ابراز تمايل كرده اند، براي اينكه "شرايط بهتر از زماني مي شود كه قدرت دست راست است،" براي من كار نمي كند؛ انتخاب بين بد و بدتر است. اصلاح طلبان حداقل هاي من را هم ندارند پس اگر بد است، بد است. البته براي خيلي ها كار مي كند: "سنديكاي شركت واحد نتيجه دوره اصلاحات است،" دوستي با تعصب شوخ طبعانه اي از كمونيسم اين را مي گفت. "بله، اين يكي دو سال خيلي فعال بود."

اگر كمي عميق تر و كمي بلند مدت تر نگاه بكنم من در اصلاحات چيزي كه "آخرسر بهتر از راست" باشد نمي بينم. يعني اين بهتر به نظر رسيدن سطحي به نظر من فريب دهنده است. پايه و اصول اصلاح طلبي و مبلغانش چيزي نيست كه بخواهد در آخر نتيجه ي "خوب" را داشته باشد، جز اينكه ايرانيان عادت كرده اند كه به خرافه پردازي هر روزه مكتبي خلق كنند و اينجا و آنجا نسبت مبلغش را با آن نفي كنند و معني دوباره به آن بدهند.

مثال از بهتري و بدتري يكي از جاهايي كه مشكل پيدا مي كند وقتي است كه نشانه چيزي براي خود آن چيز برداشت مي شود: حجاب مسئله نيست بلكه نشانه تفكري است و رفع حجاب صورت مسئله نمي تواند باشد چون فقط دارد اشاره مي كند به بنايي اعتقادي. يا مثلا بگير و نگير نيروي انتظامي در اين باره در طي سال هاي اخير --آنطور كه من ديدم هنگام آغاز طرح امنيت اجتماعي بسياري از مردم و وبلاگ نويسان گمان مي كردند "كه بگير و نگير دارد"-- براي كسي كه با مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي و مسير تاريخي جريانات اعتقادي و سياست گذاري آشنا است نقشه اي واضح است كه چيز رندومي در آن نمي ماند.

مگر اينكه ممكن است يك نفر، به دليل نزديكي با محافل سياسي، بتواند هدفي معين در راي دادن يا حمايت از يكي از جبهه ها بگيرد، براي "مردم" راي دادن در ايران امروز چندان پر معني به نظر نمي رسد. دليل قانع كننده اي ندارم جز اينكه براي من انتخابات در ايران خيلي نامتناسب با رسوم سياسي و فرهنگي ايران است و درست كار نمي كند. وسيله اي مجلل است كه لازم است باشد تا جمهوري معني داشته باشد، اما بيشتر چيزهاي ديگر دستور پخت يك جمهوري نيستند.

*

( Saturday, March 01, 2008 .. news politics )

هند علاوه بر خروج از پروژه خط لوله صلح --هم زير فشار آمريكا و هم پس از كشف ذخاير بزرگ گاز در شرق اين كشور-- آخرين كاري كه بايد مي كرد پرتاب موشكي بود كه ماهواره جاسوسي اسرائيل را بر فراز ايران قرار مي دهد. مثل جريان CIA و اسكار براي "دكتر ژيواگو،" چنين حركتي را كاملا سياسي تصور مي كنم؛ هند طبيعتا به محض مطرح شدن پيشنهاد اين پرتاب متوجه حساسيت موضوع شده است --اسراييل مجبور بود ماهواره اش را از پايگاهي در هند پرتاب كند؟-- اما اسراييل اين انتخاب را پيش پاي هند گذاشت تا احساس هند را نزد ايران و جهان نمايان كند. تا پيش از اين هند دوستي با واشنگتن و ايران را با هم داشت اما اسراييل با اين حركت كمك كرد اين منظره واضح شود كه هند در چه شرايطي راحت تر است؛ اگر هند مجبور به انتخاب نشده بود به روش سابق روابط حسنه اش را با ايران دست و پا شكسته ادامه مي داد. حالا همه ديدند كه اگر هند مجبور به موضع گيري شود چه طرفي مي رود.

هنوز نمي دانم در سفر پوتين به ايران براي اجلاس سران كشورهاي حاشيه خليج فارس چه بر سر رژيم حقوقي درياي خزر گذشت. اگر هر توافقي مي شد يكي از راه هاي ايستادن ايران و روسيه در برابر آذربايجان براي خط لوله Trans-Caspian حذف ممكن بود بشود. در هر حال در همين حدود زماني بود كه پوتين، نظربايف و بردي محمدو درباره توسعه و بازسازي خط لوله گاز كنوني به نتيجه رسيدند. عجالتا طرح Trans-Caspian كنار گذاشته مي شود، ايران و روسيه دور زده نمي شوند.

Lillian Hellman

( Tuesday, February 19, 2008 .. (english) off-topic )

اين متن رو (English; Open file "index.html" first) دو سال پيش نوشتم خاطره وار از آشنا شدنم با ليلن هلمن (Lillian Hellman). كتاب جوليا را كه باز كردم و خواندم احساسي سريع و كوتاه به من حمله كرد. و من هم اين متن را نوشتم.

*

( Tuesday, February 19, 2008 .. society )

من ممكن است فكر بكنم كه بستني باعث بلند شدن موهاي شرمگاهي است و بستني نخورم! ممكن است فكر كنم فلان و بيسار و پس دخترم را هنگام تولد ختنه كنم. ممكن هم هست تصور كنم تا سياهي نباشد سفيدي نيست و پس يك مشت آدم بدبخت را منفجر كنم و گردن دولت بياندازم كه صلح در جهان برقرار شود. در همه اين ها من قضاوتي به روشني اشتباه دارم --چون بي پايه است و هرگونه نزديكي آن به حقيقت تصادفي است، البته من اينطور فكر نميكنم وگرنهم بر اساسش عمل نمي كردم.

اينجور مواقع بستني نخوردن ايراد ندارد اما جايي موضوعي، كه با اين شكل از قضاوت با ان برخورد مي كنم، حساس مي شود. پس لطفا، گور باباي اعتقادات، هر وقت قضاوت هاي هميشه درستتان مي خواست دستور به آسيب زدن به حقوق و احترام و روان و بدن يك نفر بدهد، با وجود هر دليل مقدسي كه هست، بي خيال شيد و اولويت را به حيات بدهيد.

"...She'll be happier with a hoover." يا چرا ويرجينيا ولف مهم است؟

( Saturday, February 16, 2008 .. society )

Mona Lisa Smile را ديدم.* به اين فيلم احتياج داشتم.** مي خواستم احساس پرسش را در من تقويت كند كه رفتاري نكنم كه بشود آن را به چالش كشيد؛ كه بشود آنرا ساده زير سوال برد؛ كه بشود آنرا احمقانه يافت. و همينطور ديدمش براي نگاه دوباره اي به مسائل زنان.

فيلم را ديدم تا من را به فكر بياندازد. درباره اخلاق در كار و زندگي. من الان در موقعيتي هستم كه يك حركت كوچكم ور رفتن با ادراك مخاطباني بسيار است. هميشه ممكن است در اين موقعيت باشم. همه ما هستيم. تقريبا همه رفتار هاي ما جاي اين جهت گيري است. در موقعيتي كه حركت و تصميم ما، رفتار و انتخاب هاي ما در باره خودمان، در برابر ديگران مي تواند از مسير خوب بودن و درست بودن بيرون بيايد، گرفتار سنت و ذهن و تربيت. اگر زير پيچيدگي هاي زندگي بالغ نتوانيم اساس و اصل ماجرا را ببينيم و از خودمان بپرسيم "چرا؟" و "آيا واقعا اينطور است؟" چه زندگي غم انگيزي خواهيم داشت.

*بويژه بعد از اينكه فهميدم Maggie Gyllenhaal توش بازي ميكنه!!!

**چه خوب كه خيلي شبيه انجمن شاعران مرده نشد. وگرنه لوث مي شد.

اين هم از عواقب محدوديت وقت؛ شايد يك وقت ديگر اين نوشته را براي روشن بودن و مفهوم بودن بازنويسي بكنم.

*

( Saturday, February 09, 2008 .. media society )

به National Geographic هاي سال هاي دور در كتابخانه ي كوچكم نگاه مي كنم و اين كه هر كدام چه گنجي هستند. مثلا از بين آنها بود كه من فهميدم ديوار چين چنين است و چنان است. ياد اين ماجرا مي افتم و استاداني مثل او كه در آرامي زندگي دانشگاهي خود را مي گذارنند بي آنكه سوادشان موضوعي مهم باشد، يا شعورشان. و دربرابر آنها افرادي كه از هيئت هاي علمي و تدريس به اشكالي بسيار متنوع طرد شده اند. آنچه به راحتي به چشم مي آيد در نگاه به اين منظره اين امنيت و آرامش رواني است كه براي نيرو هاي خودي فراهم شده است و پس بي آسايشي رواني براي آنهايي كه خودي نيستند. الويت نخست، پيش از سواد، قطعيت خودي بودن و جزو بودن و عضو بودن يك نفر است تا در فضاهاي مختلف در ايران احساس امنيت رواني داشته باشد. غير از اينان طبيعتا طرد مي شوند و نمي توانند آسوده خيال وارد كلاسي بشوند، روي صندلي بنشينند و بگويند ديوار چين يك ديوار بلند است دور چين و گوشه ي گوششان را بخارانند.

مردم يك بار سر انقلاب خواستند تعيين تكليف كنند. يعني حدس من اين است كه انقلاب بخش بزرگيش تلاشي بود براي تعيين تكليفي كه گنگ مانده بود و پرسش هايي نساخته كه بي جواب مانده بود. من اما مسئله اي دارم و آن اين است كه مردم آن تلاش و تحركشان حاصلي روشن نداشت. مردم هنوز تكليفشان را با خودشان نمي دانند.

سازمان تبليغات اسلامي بودجه اي چاق گرفته است. اين همه پول براي من وسوسه انگيز است. مردم بگويند چه غلطي مي خواهند بكنند. بگويند مي خواهند پول در ايران چطور خرج شود. آن پول ها را هم له و هم عليه اهداف اين سازمان مي شود استفاده كرد. هم له و هم عليه پيشرفت. ولي مراكز سياست هاي راهبردي مملكت از شعور و عقلي كه مردم عادي ندارند و ديگران به اشتراك نمي گذارند پركار تر است. مردم بگويند دلشان مي خواهد سياست مدارانشان چه كار كنند و چه نكنند. با اين وضع من فعلا به حفظ دينداري مردم و ديگر نگرش هايشان مي توانم كمك خيلي فني بدهم. به قول "هي جو:" "شماها همتون ايرانيين!"

آخ!

( Friday, January 25, 2008 .. society )

"نمايندگان يك فوريت طرح را تصويب كردند: بسيج، پيمانكار طرح هاي عمراني مي شود"
--روزنامه سرمايه، شماره 526 18/5/86

تعبير دوست من: از فرداي شروع مجلس هشتم مملكت را مي دهند دست بسيج كه بزند بر سر مردم و شتيلش را هم از الان داده اند كه: "برو براي خودت كار كن و پول در بيار..."

*

( Wednesday, January 16, 2008 .. society )

بيشتر از آنكه جايي براي ساخته شدن ايده هايي كه در اينجا نوشتني باشد داشته باشم كار دارم، يا براي نوشتنشان. خوب است كه رنوس برگشته.

**

به عكس نگاه مي كردم و فكر مي كردم "كروبي هفتاد ساله چه كار مي كند پشت تريبون؟" و اينكه من چرا علاقه اي به اصلاح طلبي ندارم، چرا دليلي براي كمك كردن به آنها ندارم، جوابش اين بود كه يك جامعه (community) نيست كه من تعلق معني داري به آن داشته باشم؛ گروهي كه با آنها شريك بوده باشم در ساختن و زندگي كردن. اين آدم هاي مجزا. نه اينكه من احساس تعلق مي خواهم يا اينكه خيلي ناسيوناليست باشم. و چرا فعاليت كروبي، به معني آدم نوعي آن، به نظرم لوس است؟

اصلاح طلبان خام و نپخته و خيال پرداز هستند و مردم و جواناني هم كه به اميدواري بي تجربه و بي حساب دنبال آنها رفتند. بي تجربگي آنها يعني نداشتن بينش و دانش و به زبان عام تئوري. در حدي نبودند و نيستند كه به علم با مسائل برخورد كنند، با مسائلشان كه اتفاقا بيشتر آنها واقعي است و نيت آنها گويا خوب است. اما نه تنها نمي توانند و نمي دانند كه وقت هم نمي گذارند كه همه چيز را موشكافي بكنند و علت ها و صورت مسئله ها را روشن بكنند. در آنصورت چيستي چيزهايي مانند دين بي مدعا روشن مي شد. صرف آغاز اين حركت خوب بود يا شايد طبيعي --و به نشانه خيرخواهي و خوب خواهي در جايي-- اما زمان زيادي مانده تا بلوغ اين جنبش و پيدا كردن آن توانايي كه بتواند تغييري بوجود آورد و براي پيگيري دوباره به آن برگردد --چه كنايه آميز كه راي دهندگان پيرو اصلاح طلبان نيز تا پيش از بلوغ تئوري اين جبهه به آن برنمي گردند.

من وارث اين كم سوادي و بي تجربگي بودم. گرفتار خط هاي قرمز خيالي، در پناه خرافات و در انحراف خود تحميل كرده اي از طبيعت --كه اولش خيلي جدي نبود و حالا پيدا كردن راهي به بيرون مشكل،-- اصلاح طلبي يادآوري خواسته هاي گم شده در عمق كم عمق ذهن ياران دبستاني من و برادران و خواهران بسيجي و رفورميست هاي پايتخت و مصلحان ديني همكلاسي و ديگران است. يادآوري اينكه يك جاي كار مي لنگد. تا روشن شدن ذهن همه 70 ميليون نفر، كه "چه چيز،" همانقدر زمان لازم است.


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button