يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

La!

( Friday, November 27, 2009 .. )

"bienvenue sur l'ezine des mutants digituax."
: laspiral c'est rentré. Quel grand plaisir!

*

( Wednesday, November 04, 2009 .. (english) draft very off-topic )

The weather is congenial. It is so easy to feel the warmth. All the uncanny troubles go away by a simple expedient. One of taking an inert time to admire the grafts of flowers. And that from a relaxed position. Sprouts of blue, green, red and some colour I can not quite figure. Mountains are far and the view is vivid. On my mind is the most wanton coterie of memories. I submissively attend. I have never felt any more easy on life. It is so easy to forget who started all this change in her world around because she was the most natural power to endow life with grace.

My Death

( Friday, October 30, 2009 .. (english) draft off-topic very off-topic )

My death shall be, however trivial, only trivial to the scale the universe and history are vast. So I imagine that the most dramatic of situations would be the ideal finale. Where all good things come shining out. When all things most trivial in ordinary will define how fate's woven. A time when past and future sharply meet. And I'm there and, even as the smallest of creatures, change the course of all things. That death would be where all parallel lines meet; where my soul becomes, at the tiniest moment, the most important thing in the world. And then, the beautiful, I'm so weak for love. I will carry the love with me to that very momentum. My death, I dream, shall be at a moment where the world's about to end, at the centre of one kind of an apocalypse. Where all the voices of world are calling. And all things will get most intense; sorrow, joy and love. When time and space bend and, when I look beyond, it's an infinite horizon of a whole history. When everything's millions of times more intense. And with it, my forever love, is pushed with an unstoppable force unto the centre of everything, written unto the eternity.

We're too different

( Thursday, May 21, 2009 .. (english) aging history off-topic society )

I'm watching an exciting pop musical performance from the America in the 60s, by The Pointer Sisters, and their funny moves, and the care-free audience with those strange moustaches and puffy clothes. When with the navy my dad used to go to the US, around that time and before. He must have liked it there. Now, aged, he is stuck here in this dead city. It sharply occurs to me; a seemingly painful dichotomy for him of that place and time and here and now. It must be sad but hazy by time. You know, some of us never actually made it to the post-revolution, or some parts of us.

"..and if you move, real slow and let it go...I'm so excited, I just can't hide it, I'm about to lose control and I think I like it"

مکاشفات

( Wednesday, May 20, 2009 .. off-topic )

من فارسی ام را همیشه خوب نمی نویسم. یعنی هر چقدر انگلیسی بدانم، فارسی کمتر می دانم. فارسی روزمره، زبانی که مولد نیست و منتشر و متنوع نیست، قیمت خودش را دارد. اما در یادداشت های این کمینه نظراتی قابل بحث آدم های جدی هست که حتی اگر خیلی فنی ارایه یا دفاع نشده باشند لا اقل محصول نظام و منطق اند. مثلا بحث غیبت مکانیزم ها در طرح نوین چیزها در "community development" و همینطور ارزش و اثر ممکن ادعاهایی که در "نفرین قلمرو" آورده ام. دارم فکر می کنم چرا احتمال اینکه در میان کسانی که اینها را خوانده اند آن آدم جدی علاقه مند بوده باشد، ناچیز است. به یک روش این پاسخش است: سوای از اینکه خواندن یادداشت هایم الزاما شیرین ترین تجربه ادبی نیست، خواننده ها یا سوادشان نمی رسد یا آنقدر که مثل حامد قدوسی با سواد و قابل احترام هستند، در آن جایی در طیف زیر قرار دارند که، گاه خودپسندانه، از نظر کردن خودداری می کنند. طیفی که یکسویش فیلسوف باشد (دور دور از تن دادن به واقعیت روزمره) و سوی دیگرش سیاست مدار/گذار (که نمی تواند در برابر واقعیت های دور و ورش تعارف بکند.) دانشمندان و دانشگاهیانی که فلسفی مآب نیستند (مثل قدوسی) در میانه این طیف هستند و من، هم در مضمون و هم در روش شناسی، عموما با آن دو سر مشغولم. البته که این یک نظر حساب شده نیست ولی به گمانم خیلی بی راهه نمی رود.

*

( Monday, March 23, 2009 .. off-topic )

فروردين 88، فقط چند ماه از زماني گذشته كه با شادي از فقدان پدرش مي گفتيم. از دست دادن اوليا دردناك است. از دست دادن خواهر و برادر استرس متفاوتي دارد. بويژه كه گاهي فقط خواهر يا برادر نيست كه يك دوست هم هست. شايد، و من اميدوارم، شادي چند ماه ديگر، يك سال ديگر، شكسته و ناتوان از اين غم نباشد ولي همان يك لحظه درك اتفاقي كه افتاده است، همان يكساعت مزه مزه كردن آنچه قرار است بپذيرد، كه ديگر برادر نيست به اندازه يك ابديت طول مي كشد. آنقدر طول مي كشد، طول مي كشد، كه برسد هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست رو شود. آنقدر چگال است، ناجوانمردانه سريع است، كه هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست يك شوك بشود.

براي چند دقيقه اي، براي هر مدتي كه شادي من را بخواند، همه عقيده و برخوردم با مرگ را كنار مي گذارم. شادي حقش است كه بهشتي وجود داشته باشد.

نفرين قلمرو

( Sunday, March 22, 2009 .. draft history politics society )

مجموعه اي وجود داشت با عنوان Wandervogel (پرسه زنان) كه آغازگر و بخشي از جنبش جوانان آلماني بود. اين گروهي بود از تشويق ها و الهامات و هماهنگي ها براي دست زدن به كوهپيمايي و طبيعت گردي فردي يا گروهي با سبك و استيلي ويژه. اين واكنش جوانان بود به شرايط جامعه به فشار و محدوديت ها از سوي والدين و مسئولين.

هر وقت كشوري دچار نابساماني و آشفتگي در مباني و اصول فكري و اجرايي مي شود، جوان ترها راه هايي براي تغيير و خروج را جستجو مي كنند. طبيعتا با همان اندازه غنا و پشتوانه كه سنشان است؛ كم. نمونه اي موخر از چنين جنبش هايي جوان هيپي ها هستند كه مراسم ووداستاك 1969را برگزار كردند. آن قدري كه من مي دانم جز اينكه تقريبا تمام كافي شاپ هاي تهران به طرز افسرده كننده اي براي و مملو از جوانان است و نه بزرگسالان و سيگار و آدم هاي جدي، جنبش ديگري از آنها در واكنش به شرايط نمي دانم.

شايد وانده فوگل تناسبي با جنس خواسته ها و فشارها داشت، در آن رمانتيسيسم طبيعت گرا و لابد ترديد در مرز و جنگ. تصور من اين بود كه اگر به مانند هغمان هسه پس از جنگ اول مردم در ذهنشان به قلمروي معين محدود نباشند پس ناچار به وابستگي به يك قلمرو هم نيستند. ويژگي ستودني از انترناسيوناليسم و فردگرايي دوست داشتني در آنها است. اما نظرم تغيير كرد. اين كسل كننده است و شدني نيست. مي خواهم جنبه هاي اجرايي ماجرا را هم در نظر بگيرم و كمي بي اعتناي به اين حضور تمام نشدني افلاطون باشم. براي اينكه حيات مردم، شامل حيات فرهنگي آنها، الان، موضوع امور مالي و حقوقي كشورشان است. مرزها هستند، حوزه هاي قضايي هستند و اولين پرسش هايي كه هنگام مهاجرت از شما خواهند پرسيد درباره استقلال مالي شما است. زيرا شما در كشور ديگر سربار آنها ايد. براي همين هميشه كلنجار رفتن با سياست هاي مهاجرپذيري هست، هميشه اتكا به بنيه مالي شخصي و راهكاري بورژا براي انترناسيوناليسم بودن هست ولي گاهي هم طلب كردن سهم خود از ثروت ملي، از ثروت قلمرو.

ايران جنگلي است به هم ريخته كه دولت و حكومت با تلاش هاي صادقانه و تاسف برانگيزشان تنها مشغول حفظ همين آشفتگي، همين وضعيت حال است. و يك حقيقت ساده وجود دارد. فشار امنيتي كه بر ايران وارد است، باور كنيد، در جنس و فشار با آنچه بر بسياري ديگر از كشورها مي رود بسيار متفاوت است. ايران تحت فشار سنگين امنيتي است؛ امنيت نظامي، فرهنگي و اقتصادي. در همين حال ايران، در قرن بيست و يكم، مروج تروريسم و اديان الهي است. چه شد كه اينطور شد؟ منظورم اين است كه ايراني ها ناقص العقل به دنيا مي آيند؟ نظر من؟ مشكل از مردمي است كه حتي به ضرب دگنك هم نشد دين و حجابشان را برداشت. با همه اين شرايط است كه ترجيح و تصور اوليه اين است كه آدم عطايش را به لقايش ببخشد. اما طبق قوانين ايران اگر كسي ايراني زاده شده باشد هميشه شهروند ايران است و در حوزه نفوذ ايران موضوع امتيازات و مجازات هاي آن. پس حتي صوري هم نه فقط كشور مهاجر پذير رابطه مهاجر را با كشور اول مدام در نظر مي گيرد، ايران هم حاضر به رها كردن آدم نيست. بلي، اين ارتباط شرعي است؛ حكم است، حقوق است، طبيعي نيست، ذاتي نيست. اما حالا بياييد بگوييد بازي نمي كنيد. روي كره زمين جايي براي شما باقي نمي ماند؛ ديگر كوه و طبيعتي بي مرز و حاكم نيست كه به آن پناه ببريد، حتي سمبوليك. مردم به ناچار در اين بازي آورده شده اند. يا مي توانند منفعل باشند يا آرزومند. يا بهتر است بجاي اينكه سرشان را زير برف بكنند، بجاي اينكه ماريونت باشند، آنها هم در آن شركت كنند.

حتي اگر وسع مالي و سياسي و فرهنگي را داشته باشم كه به يك انترناسيوناليسم ايده آل نزديك شوم، اين الان به نظرم كسل كننده است. نقشه من گرفتن سهمم از ثروت ملي و طبيعي قلمروي است كه برچسبش را به من مي زنند و به اجبار من را موضوع قوانينش مي كنند. پس من بازي مي كنم و مي خواهم از اين بازي برنده بيرون بيايم.

بازمانده

( Wednesday, March 11, 2009 .. draft history literature )

من متولد لذت جويي روزمره در ميان همهمه جنگي تحميلي بر ملتي هستم كه هنوز از آخرين تغيير حكومتش استقرار و قرار نيافته بود. مگر اينكه وارث حافظه اي بي رحم هم باشم، تنها توشه اي كه به ارث بردم دين و سنت بود. پيشاپيش هزينه هاي جنگ دارايي ها را به همين اموال انتزاعي كاسته بود. تنها ميراث ما فلاكتي بيهوده بود كه هر نسل بارش را به دوش ديگري مي گذاشت. گمانم همين ها نسل من را به نسلي متفكرنما تبديل كرد و ستاره شناس.


مدتي طول كشيد تا فهميدم من تنهايي دارم مي روم كه دين و سنت را بي بخشش از دوش بر دارم. گويا كمابيش من بودم و خودم و شده بودم يكه تاز و ماجراجويي براي رويدادي استثنايي. با اين همه در ميان جنجال عدالت اجتماعي معلوم نشد پيشرفت هاي من نشان از استقبال كشور در ظهور novi homines دارد و يا تنها حاصل افسارگسيختگي من است.

چه در آن دور دست هاي زمان است آن وقتي كه اسطوره شناس همسفرم بود. چه اندازه دور است در خاطرات من آن وقت هايي كه مي نوشتيم و گفتگو مي كرديم و يادداشت بر مي داشتيم درباره كار جوزف كمپبل. آن وقت ها كه اسطوره شناس پشتم ايستاد و هلم داد تا سربالايي فريب ها و خرافات را پشت سر بگذارم. دانش شناخت اسطوره كارش جدا كردن حقيقت از قصه بود و براي من اطميناني دوباره در مواجهه ام با دين و سنت. وقتي از آن شهر اسلام و سنت روزمره كامل بيرون آمده بودم، Aeolia,ها و Scheria هايي را مي گشتم كه مردم دور و برم از آن قصه ها نقل مي كنند، نه هميشه خوب. اما به هر تقدير سفري بود به دوردست و دست نيافتني، پر خطر بود و نه هميشه خواستني.


حالا هنوز نه قراري و نه آرامي است، گاه نوايي سحرگون مرا بازداشته است و گاه خواب و گاه --حالا گويا-- سرگرمي به فروش آن كتاب سفرهايم. نبايد از ماجراجويي بي باك به مبلغي پر حسرت تبديل بشوم: بازمانده از راه تروا. آيا چنين مي شود؟ چرا؟ از خوني كه در رگهايم جريان دارد؟ امتيازي از خدايگان دولت و ثروت نيافته ام. نتيجه در افتادن فاني با خدايان گريزناپذير است. همه نزديك ترين برخورد ها و نزديكي هاي با الهگان دانش و هنر برايم هيچ مهري نزد پدرانشان نياورد. خاصيت يكه تازي و ماجراجويي يك فاني در شهر خدايان چيست؟ اما آيا آن ساده گرفتن بر خودم نخواهد بود؟ چه من مستعد و منتظر فراموش كردن ملكه اي كه در انتظارم است بوده ام؟ چه من هرگز يوليسيز نبوده ام؟

A Repeating Diary

( Monday, March 02, 2009 .. (english) draft literature off-topic )

That's the world for me. There's nothing fascinating about it. It's hopeless, dark, scary, barren. Adjectives are abundant, will is not. Now it's funny how a most minute experience reminds you how it felt to cling to hope again. It's that perhaps I should expect my imagination resurrects; Imagine a machine with no drive in all the gears and motors. A robot lost in wastes.

A lose of hope is a lose of faith. In all the promises the world made you. But there's no force in the decrees of Gods.

Memory fails me. I bear boring company of an exhausted Muse and her weak excuses. I'll finally fall when I least expect it and she won't lend a hand.

Void of all the amusements of a life full, world loses all its glory of abstraction. Food is as material as it gets and I as animal as I am. It's the usual channels to win the hearts of nihilists.

Gone with the Mowj

( Tuesday, February 24, 2009 .. (english) draft politics )

So is it presidential elections then? I hear aside from a nasty Hasan Rohani showing up to cry ideas he stole from the National Security Council before anyone could say "president," offices are coming up with jingles and slogans for a better known side of the campaign that toots Khatami's ego. Many speak up without trying to hide a support that looks rather like a desperate salute to a nostalgia. I do not find any eight years to be too embarrassing or trivial to be reviewed professionally. But I like their spirit. No one would think his last term was a nation-wide politically-charged emotional breakdown. Why not use his charisma to sort things out. Gosh, did he even imagine he had such charisma? Or his fans did. Why, could any one actually have someone's charisma --or the real qualification that could run the office-- inflicted on them? Like when you carve out the idol out of the wood that is not even the right size?

Or, I would admit, he might be the right size. But what change does the new term constitute? That is the problem with all the sensations and such. It is good that people have faith in their own beliefs. But how far would a cleric go? Tailoring an Iranian suit of government and life, based upon the dead ideas of a religion that should have been long gone, nothing different would come out. Not actually. So why all the fuss? I am sure the party of fans shrunk to exclude those who once expected Khatami to bring «justice» and «freedom» and ... not thinking if he is going on to the point of excommunication. And who has time to doubt if a country needs serious managers and politicians instead of wannabe showmen and rock stars?

It has been painfully difficult for me at times trying to figure out how others infer while I thought it is me who is not understanding what is going on. But fortunately for me I am starting to disparage people with intelligence quota with size of peanuts and their poignant manners.

community development

( Friday, February 20, 2009 .. plan society )

رابطه والد و فرزند براي من بسيار اعجاب انگيز است. همه نگاه مراقب و نگران كه به دنبال هر حركت كودك مي دود، و هر حركتش در زندگي. گاهي فكر مي كنم آيا قديم ها اين رابطه اعجاب اگيز تر بود. آن قديم تر هايي كه يك جامعه، قبيله يا ساكنين يك دهكده مثل يك خانواده بزرگ بودند و نگاه هاي نگران و مراقب يا همراهي و همياري نه فقط ميان اعضاي خانواده بلكه به ضرورت و ناچار ميان اعضاي اين جمع بود. مثل خانواده ي امروزي موفقيت اعضاي آن بويژه بستگي داشت به اينكه خانواده موفق و سالم باشد. و موفقيت آن واقعا ربطي به سيستم حاكم روابط اجتماعي ندارد. نمونه اي از هر مدل سيستم (قبيله اي، فردگرا) مي تواند موفق بشود و يا نه.

ويژگي سكونت گاه هاي گذشته چه بود كه اجتماع آنطور بود كه بود؟ چه امكاني هنوز فراهم نشده بود كه فرصت نمي داد خانواده ها زندگي كاملا مجزا و مستقل و منفرد و بيگانه از حال يكديگر را بگذرانند؟ رسانه ها، تامين اجتماعي، آموزش عمومي يا نيروي انتظامي؟ اين نهادهاي جديد هستند كه كاركردهاي سابق را در طرحي نوين از روابط و مكانيزم ها فراهم مي كنند. و اگر ما نقش ها و روش هاي سابق را از ميانمان برداشته ايم بهتر است اميدوار باشيم اين طرح نو با نهادها و مكانيزم هاي جديدش آماده كار است. من اما نگرانم كه ايران در ميان اين دو رها است. و ايران يعني ايراني متوسط. يعني نه خانواده، بازار، پدرسالاري و غيره به روش سابق كار مي كنند و نه وظايف و نقش آنها حالا بي مشكل به نهادها و مكانيزم هاي جديد منتقل شده است. پس روابط اجتماعي و اقتصادي براي پيشبرد اهداف خود از غيبت مكانيزم هاي مناسب رنج مي برد.

مطمئنا نظر يك كارشناس درباره بافت اجتماعي غالب و نحوه عملكرد آن بسيار درست تر از حدس من خواهد بود اما به گمانم در نظر نهايي اش مبني بر رشد ناقص سامانه اجتماعي (در هر تيپ اجتماعي با جمعيت به اندازه كافي بزرگ) با من موافق باشد. اينكه چه روش برخوردي پيشنهاد مي شود احتمالا موضوع نظر كساني مثل شادي است كه تخصصي و تجربي در حيطه "community development" كار مي كنند.

*

( Monday, February 09, 2009 .. (english) off-topic )

In the afternoon, unloading furniture and other stuff from the truck. They used to be my sister's. But her family is about to leave Iran for another country. I didn't have any anticipation of what'd become of me, moving few heavy objects. Well, dead beat. So I figure I leave them without the final arrangement. Tired? I know the perfect spot to relax. There on the floor where I can feel the warmth of the setting sun dying away. Under the magical luminescence of the green lustre to my eyes' delight I slowly convince myself I can hear an unhurried rhythm relaxes my grip of the world. I don't remember when I lit the cigarette. Oh and I understand that for few minutes the spectres of unfortunate somehow dare not to interfere with this world. And to get the most out of it is there any ephemeral hubby? I guess. I check out gramophone records from the arrived fleet in the most prolonged manner.

فرزند نامشروع

( Tuesday, February 03, 2009 .. literature politics society wom3n issues )

شادي مي گويد "اگه یه زنی خواست بچه بدون بابا داشته باشه چی؟"


ازدواج يك رابطه حقوقي است؛ شما ممكن است با كسي زندگي كنيد يا نكنيد، دوستش داشته باشيد و يا نه و با او ازدواج كرده باشيد و يا نه. آنچه ازدواج فراهم مي كند مباني حقوقي است براي اينكه اين چند نفر، در امور مختلف اداري و حقوقي، تحت عنوان يك هويت شناخته شده و موضوع قوانين ويژه و امتيازات اين شكل يا فرم (خانواده) بشوند، شامل موضوعات تامين اجتماعي، ارث، كفالت و غيره.

سنت قوانين مدني كشورها چنين بوده است كه خانواده (موضوع اين قوانين) را مجموعه يك پدر و يك مادر كه با هم ازدواج مي كنند بشمارد. پس از اين ممكن است فردي خود بخود به اين مجموعه اضافه بشود (زاد و ولد، فرزندخواندگي) و يا كم بشود (فوت، طلاق).

به همان ترتيب اين افزوده شدن يا كاسته شدن تنها با ثبت توسط دولت و در سازگاري با شرايط آمده در قوانين رسميت مي يابد. اين يعني اگر كودكي با خانواده اي غريبه زندگي كند اگر به قيوميت در نيامده باشد رسما جزو خانواده محسوب نشده و موضوع توجه قوانين مربوط به اعضاي خانواده قرار نمي گيرد.

در سنت حقوقي كه بر اين اساس بوده است، فرزندي كه خارج از رابطه ازدواج بدنيا مي آيد "فرزند نامشروع" است. پيرو آنچه از مفهوم خانواده در قانون گفتم، يعني فرزندي كه رسما خانواده ندارد.

در قوانين بسياري از كشورها امروزه تفاوت هاي ميان فرزند نامشروع و مشروع برداشته مي شود و خانواده اي كه شامل يك ولد رسمي و يك فرزند (اغلب محصول رابطه اي خارج از ازدواج) است، نيز به رسميت شناخته مي شود. در ايران هم اگر پدر فرزندي شناخته نشود شناسنامه تنها به نام مادر مي خورد و مطابق اسلام ارتودكس (به قول اين مقاله) فرزند نامشروع براي "گناه" رابطه نامشروع توبيخ نمي شود. خوب اين از كرامات اسلام است و البته متناسب با احمقانه بودنش در كل. در هر حال در اسلام رابطه خارج از ازدواج جرم محسوب مي شود. (من بويژه اصرار دارم نگويم حرام، باعث مي شود روش برخورد اسلام را يادمان برود، مي گويم "جرم") اما در كل دنيا، همين كه ما از حق راي و حق طلاق زنان تا اينجا آمده ايم هم جاي اميدواري دارد.


در هر حال من بيشتر متوجه برخورد فرهنگ جامعه با مفهوم "فرزند نامشروع" هستم. در كشورهاي غربي بويژه در سي سال گذشته و بويژه در اروپاي غربي نحوه نگرش به ارتباط جنسي خارج از ازدواج تعديل و معقول شده: يعني همين پيشرفت كه ازدواج تنها يك فرم حقوقي است كه تنها در صورت انتخاب آن به عنوان يك وسيله براي تامين اهداف حقوقي استفاده مي شود. ازدواج منطقا هيچ ربطي به همخوابگي، سكونت با يكديگر، زاد و ولد و ديگر فعاليت هاي اجتماعي ندارد. همانطور كه شما ممكن است با افرادي تجارت يا كار بكنيد ولي فقط اگر مناسب بدانيد و دليل كافي وجود داشته باشد با شراكت آنها شركت تضامني، سهامي خاص و غيره تاسيس مي كنيد. مي بينيد؟ اينها تنها فرم هاي حقوقي هستند.

مشكل لفظ "فرزند نامشروع" اين است كه نشان مي دهد گوينده موضوع حرفش را به رسميت نمي شناسد، يا به زبان خودماني "آدم حساب نمي كند." و يا به عبارتي غيرمستقيم عنوان مي كند معتقد است او "عضو اين جامعه" يا "مثل بقيه" نيست. بدين ترتيب او را مورد تبعيض قرار مي دهد. آيا آن فرزند شايسته اين چنين تبعيض و جدا كردن از جامعه است؟ جوامع سنتي بسيار متمايل به چنين خط كشيدن هايي بودند. اما بويژه در اروپاي غربي مدرن رابطه خارج از ازدواج ديگر مردود نيست. و بدين ترتيب اين روش برخورد، اين لفظ با معاني كه القا مي كند، نيز دارد از ادبيات اين جوامع خارج مي شود.

با مردي ميانسال اهل هلند صحبت مي كردم. مي گفت در هلند از كاربرد واژه هلندي مترداف "فرزند نامشروع" (buitenechtelijk kind) در ادبيات سياسي درست و ادبيات روزمره اجتناب مي شود. در عوض واژه اي كه رسما جايگزين آن شده، "فرزند با يك والد" (eenouderkind)، هم كمتر به كار مي رود و در بيشتر مواقع از تركيب "عضو يك خانواده با يك والد" (...uit een eenoudergezin) استفاده مي شود؛ يعني بچه موصوف واقع نمي شود و اين يعني كمترين تبعيض ممكن در كلام.

پس از انقلاب

( Saturday, January 24, 2009 .. (english) history literature politics )

يك نوشته ي بسيار خوب:

Dominic Sandbrook, After the revolution

تشكرات فراوان، براي معرفي مقاله، تعلق مي گيرد به حاجي كنزينگتون

لا اقل چند ماهي است، كه به شوخي و جدي ايران اين چند وقت را با چين اواخر جنگ سرد مقايسه مي كنم. افراد اندكي كه اين نظر من را شنيدند، خيلي از آن استقبال نكردند، بي آنكه ابعاد ممكن اين شباهت را درست نقد كنند.

Belly and Cigarettes

( Saturday, January 17, 2009 .. (english) off-topic )

Once I come out of this strong depression phase alive that means I've solved even more fundamental principles. If I survive I'll be powerful and the world may want to fear or otherwise welcome me once again. Or else I'd be a complete loser.

I haven't had any exercise past few months. It's bizarre how fast one grows belly.

?

( Saturday, January 17, 2009 .. off-topic society )

يك كتابي بود بچه تر كه بوديم، به اسم "خنگ آبادي ها" به گمانم نوشته ي كستنر بود، يا شايد كس ديگر. ديدم اين چند روز اين ور و آن ور مردم كمي فهميده تر دارند "هوش برتر ايراني" را تو صورت ملت مي كوبند كه ياد آن كتاب افتادم. آخر وقتي اعتقاد قلبي ات اين باشد كه مردم كشورت از خنگ ترين آدم ها هستند، اين تصوير كميك كه آنها خود را از باقي جهان باهوش تر مي دادند فقط عقيده ات را تاييد مي كند.

زن نوشت، 2

( Friday, January 09, 2009 .. (english) media politics )

Dear Shadi, contrary to your suspicion, privacy is the word. In person I can't be more candid. In here sharing ideas or information can first of all compromise my privacy and then others --although believe me in my case it isn't more sensitive than my diet! Even journalism is and must be restricted before it compromises peoples' or countries' privacy. And as much as this sentence didn't look good on a liberal, it usually is misappreciated. Say, in Watergate, if we assume it somehow damaged US' overall political health, it wasn't Woodward who jeopardised the status but the party reported and the following attempted cover-up. Ironically the Watergate involved some people invading someone's privacy. Also an honest journalist spends time figuring out what is the best way to report, so it doesn't undermine how the report's heard and at the same time if he's violating someone's privacy he shouldn't. You may have known I support, inactively!, more systematic, purposeful and revealing methods in our journalism. Finally what you may have heard in my tone is that I don't believe, and you wouldn't too, whatever information one has is for the public media. That is generally privacy, but the question is if one correctly classifies them for or not for public knowledge.

Back to Dokouhaki. As an independent journalist one tends to share more freely since she's barely a stakeholder in this or that affair. And also a journalist has much more to say than one idle sitting in her room or preoccupied with some other practice --hopefully still using her pen.

زن نوشت

( Wednesday, January 07, 2009 .. media off-topic society )

خانم پرستو دوكوهكي، نويسنده وبلاگ زن نوشت، از غزه نوشته. همينطور نوشته كه دارد به تغيير شغل فكر مي كند. اگرچه حرفي در اين باره نزده، آيا ممكن است تغيير شغل از روزنامه نگاري معني اش اين باشد كه وبلاگش را رها كند؟ نوشتن در وبلاگ، براي همه، ارتباطي با زندگي روزمره و شغل دارد. مثلا من اينكه چه مي نويسم و چطور، و يا چه نمي نويسم، مربوط است به اين كه مسير شغلي ام چيست و محدوديت هايي كه دارم، محدوديت هايي كه يك خبرنگار با طبيعت كاري اش به گونه اي ديگر دارد و هم مطلع است و هم متمايل به به اشتراك گذاشتن ايده ها و اخبارش. زن نوشت از اولين و مهمترين وبلاگ هايي بود كه به خواندنش عادت كردم و به گمانم از قديمي ترين و مهمترين هاي وبلاگ فارسي هم باشد. در هر حال چيزي نوستالژيك است براي خودش.

غزه

( Tuesday, January 06, 2009 .. news politics )

در حالي كه قرار گذاشتيم با دوستي تا شنبه با هم درباره غزه، و رويكرد احمدي نژاد در نپذيرفتن صلح بر پايه دو-دولت، صحبت كنيم، من آخرين نوشته هاي مربوطه در روزنامه هاي گاردين و اينديپندنت را مرور مي كنم. مثل تمام دهه گذشته نوشته هاي رابرت فيسك عدالت خواهانه اما علمي است. نوشته هاي او و جوهن هري آنقدر اطلاعات مربوط و دقيق از تاريخ نزاع فلسطين-اسراييل مي دهد كه براي شما مدت ها طول مي كشد همين چند نكته ساده را درباره اين نزاع از منابع در بياوريد. نوشته هاي اين دو نفر اگرچه تروريسم را بدون تعصب نكوهش مي كند، و مثل من مي گويد از اسلامگرايان خوششان نمي آيد، به سابقه تاريخي وضعيت حاضر اشاره مي كنند كه در آن اسراييل همواره در تلاش براي "محو" فلسطيني ها تلاش كرده است؛ اين چيزهاي ناخوش آمدني كه با اين فكر كه زندگي و خانه آنها را غصب كرده پس فلسطيني ها هم هميشه نفرت آنها را در دل خواهند داشت و پيش از اعلام جنگ فلسطيني، و حتي با وجود مسالمت حماس در پذيرفتن صلح بر پايه دو-دولت، با آنها مي جنگد. به علاوه همه دلايل ديگر كه شايد همين وسط ها پنهان شده باشد و باز كساني مثل فيسك زحمت پيگيري اش را به خودشان بدهند. در ميان همه شلوغي خبري، نوشته اي از خالد مشعل، رييس دفتر سياسي حماس، در نسخه آن لاين شماره امروز گاردين قابل توجه است. نمي دانم چرا اين جمله اش توجه من را جلب كرد: "براي شش ماه ما در حماس ناظر آتش بس بوديم. اسراييل آتش بس را مكررا از همان ابتدا مي شكست." قطعا آنچه از مسئولين غربي و اسراييلي بشنويم گمراه كننده است. از همان روزهاي اول تيتر بزرگترين بنگاه هاي خبررساني انتقام و پاسخ به حق اسراييل مظلوم براي دفاع از ملتش به گروه شبه نظاميان غير رسمي مطرود و افراطي اسلامگراي حماس بود. بلر كه فرستاده سازمان ملل، آمريكا، اتحاديه اروپا و روسيه است مي گويد آتش بس در غزه چنانچه راه هاي انتقال پول و مهمات به حماس بسته شود دست يافتني است. بي ذره اي شرم بلر دارد برنامه اسراييلي خاورميانه را پيش مي برد كه چند روز گذشته از قرار بمباران غزه را هم در نقشه خود داشته است. بلر با تكرار جمله به جمله گزاره هاي سخن گويان دولت اسراييل عملا در نقش يكي از مذاكره كنندگان آنها كار مي كند. پروپاگانداي صهيون، يا براي تنوع روشهايي كه پي مي گيرد بگوييم روابط عمومي اش، اطمينان حاصل مي كند كه صداي شاهدين تيزبين در همهمه برنامه هاي آنها گم مي شود. با يا بي كمك آنها، رسانه ها و مخاطبان تبديل شده اند به ناظريني گذري كه بي خبر از همه جا بر پايه ادعاهاي مسئولين اسراييلي و غربي امروز رفتاري احساساتي بروز مي دهند و پس از آن دوباره به سراغ كارشان مي روند چون اخباري هم كه به آنها مي رسد تمام مي شود يا لااقل به همان اندازه خون و خونريزي برمي گردد كه ديگر همه به آن در خاورميانه عادت كرده اند. تيترهاي خبري به اندازه كافي ايده براي مخاطبين فراهم ميكند كه اگر ذره اي آماده جبهه گيري بر عليه حماس و ايده "شبه نظامي افراطي اسلام گرا" و تروريست داشته باشيد، قطعا حق را به اسراييل بدهيد. اين درسي است كه، نه فقط در جريان غزه، بلكه هر موضوع ديگري از جمله مسائل داخلي خودمان در ايران، بر اساس دانش دريافت شده از رسانه هايي غيرقابل اعتماد، و بر اساس تعصبي آماده تهييج جبهه گيري نكنيم.


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button