يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

We're too different

( Thursday, May 21, 2009 .. (english) aging history off-topic society )

I'm watching an exciting pop musical performance from the America in the 60s, by The Pointer Sisters, and their funny moves, and the care-free audience with those strange moustaches and puffy clothes. When with the navy my dad used to go to the US, around that time and before. He must have liked it there. Now, aged, he is stuck here in this dead city. It sharply occurs to me; a seemingly painful dichotomy for him of that place and time and here and now. It must be sad but hazy by time. You know, some of us never actually made it to the post-revolution, or some parts of us.

"..and if you move, real slow and let it go...I'm so excited, I just can't hide it, I'm about to lose control and I think I like it"

مکاشفات

( Wednesday, May 20, 2009 .. off-topic )

من فارسی ام را همیشه خوب نمی نویسم. یعنی هر چقدر انگلیسی بدانم، فارسی کمتر می دانم. فارسی روزمره، زبانی که مولد نیست و منتشر و متنوع نیست، قیمت خودش را دارد. اما در یادداشت های این کمینه نظراتی قابل بحث آدم های جدی هست که حتی اگر خیلی فنی ارایه یا دفاع نشده باشند لا اقل محصول نظام و منطق اند. مثلا بحث غیبت مکانیزم ها در طرح نوین چیزها در "community development" و همینطور ارزش و اثر ممکن ادعاهایی که در "نفرین قلمرو" آورده ام. دارم فکر می کنم چرا احتمال اینکه در میان کسانی که اینها را خوانده اند آن آدم جدی علاقه مند بوده باشد، ناچیز است. به یک روش این پاسخش است: سوای از اینکه خواندن یادداشت هایم الزاما شیرین ترین تجربه ادبی نیست، خواننده ها یا سوادشان نمی رسد یا آنقدر که مثل حامد قدوسی با سواد و قابل احترام هستند، در آن جایی در طیف زیر قرار دارند که، گاه خودپسندانه، از نظر کردن خودداری می کنند. طیفی که یکسویش فیلسوف باشد (دور دور از تن دادن به واقعیت روزمره) و سوی دیگرش سیاست مدار/گذار (که نمی تواند در برابر واقعیت های دور و ورش تعارف بکند.) دانشمندان و دانشگاهیانی که فلسفی مآب نیستند (مثل قدوسی) در میانه این طیف هستند و من، هم در مضمون و هم در روش شناسی، عموما با آن دو سر مشغولم. البته که این یک نظر حساب شده نیست ولی به گمانم خیلی بی راهه نمی رود.

*

( Monday, March 23, 2009 .. off-topic )

فروردين 88، فقط چند ماه از زماني گذشته كه با شادي از فقدان پدرش مي گفتيم. از دست دادن اوليا دردناك است. از دست دادن خواهر و برادر استرس متفاوتي دارد. بويژه كه گاهي فقط خواهر يا برادر نيست كه يك دوست هم هست. شايد، و من اميدوارم، شادي چند ماه ديگر، يك سال ديگر، شكسته و ناتوان از اين غم نباشد ولي همان يك لحظه درك اتفاقي كه افتاده است، همان يكساعت مزه مزه كردن آنچه قرار است بپذيرد، كه ديگر برادر نيست به اندازه يك ابديت طول مي كشد. آنقدر طول مي كشد، طول مي كشد، كه برسد هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست رو شود. آنقدر چگال است، ناجوانمردانه سريع است، كه هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست يك شوك بشود.

براي چند دقيقه اي، براي هر مدتي كه شادي من را بخواند، همه عقيده و برخوردم با مرگ را كنار مي گذارم. شادي حقش است كه بهشتي وجود داشته باشد.

نفرين قلمرو

( Sunday, March 22, 2009 .. draft history politics society )

مجموعه اي وجود داشت با عنوان Wandervogel (پرسه زنان) كه آغازگر و بخشي از جنبش جوانان آلماني بود. اين گروهي بود از تشويق ها و الهامات و هماهنگي ها براي دست زدن به كوهپيمايي و طبيعت گردي فردي يا گروهي با سبك و استيلي ويژه. اين واكنش جوانان بود به شرايط جامعه به فشار و محدوديت ها از سوي والدين و مسئولين.

هر وقت كشوري دچار نابساماني و آشفتگي در مباني و اصول فكري و اجرايي مي شود، جوان ترها راه هايي براي تغيير و خروج را جستجو مي كنند. طبيعتا با همان اندازه غنا و پشتوانه كه سنشان است؛ كم. نمونه اي موخر از چنين جنبش هايي جوان هيپي ها هستند كه مراسم ووداستاك 1969را برگزار كردند. آن قدري كه من مي دانم جز اينكه تقريبا تمام كافي شاپ هاي تهران به طرز افسرده كننده اي براي و مملو از جوانان است و نه بزرگسالان و سيگار و آدم هاي جدي، جنبش ديگري از آنها در واكنش به شرايط نمي دانم.

شايد وانده فوگل تناسبي با جنس خواسته ها و فشارها داشت، در آن رمانتيسيسم طبيعت گرا و لابد ترديد در مرز و جنگ. تصور من اين بود كه اگر به مانند هغمان هسه پس از جنگ اول مردم در ذهنشان به قلمروي معين محدود نباشند پس ناچار به وابستگي به يك قلمرو هم نيستند. ويژگي ستودني از انترناسيوناليسم و فردگرايي دوست داشتني در آنها است. اما نظرم تغيير كرد. اين كسل كننده است و شدني نيست. مي خواهم جنبه هاي اجرايي ماجرا را هم در نظر بگيرم و كمي بي اعتناي به اين حضور تمام نشدني افلاطون باشم. براي اينكه حيات مردم، شامل حيات فرهنگي آنها، الان، موضوع امور مالي و حقوقي كشورشان است. مرزها هستند، حوزه هاي قضايي هستند و اولين پرسش هايي كه هنگام مهاجرت از شما خواهند پرسيد درباره استقلال مالي شما است. زيرا شما در كشور ديگر سربار آنها ايد. براي همين هميشه كلنجار رفتن با سياست هاي مهاجرپذيري هست، هميشه اتكا به بنيه مالي شخصي و راهكاري بورژا براي انترناسيوناليسم بودن هست ولي گاهي هم طلب كردن سهم خود از ثروت ملي، از ثروت قلمرو.

ايران جنگلي است به هم ريخته كه دولت و حكومت با تلاش هاي صادقانه و تاسف برانگيزشان تنها مشغول حفظ همين آشفتگي، همين وضعيت حال است. و يك حقيقت ساده وجود دارد. فشار امنيتي كه بر ايران وارد است، باور كنيد، در جنس و فشار با آنچه بر بسياري ديگر از كشورها مي رود بسيار متفاوت است. ايران تحت فشار سنگين امنيتي است؛ امنيت نظامي، فرهنگي و اقتصادي. در همين حال ايران، در قرن بيست و يكم، مروج تروريسم و اديان الهي است. چه شد كه اينطور شد؟ منظورم اين است كه ايراني ها ناقص العقل به دنيا مي آيند؟ نظر من؟ مشكل از مردمي است كه حتي به ضرب دگنك هم نشد دين و حجابشان را برداشت. با همه اين شرايط است كه ترجيح و تصور اوليه اين است كه آدم عطايش را به لقايش ببخشد. اما طبق قوانين ايران اگر كسي ايراني زاده شده باشد هميشه شهروند ايران است و در حوزه نفوذ ايران موضوع امتيازات و مجازات هاي آن. پس حتي صوري هم نه فقط كشور مهاجر پذير رابطه مهاجر را با كشور اول مدام در نظر مي گيرد، ايران هم حاضر به رها كردن آدم نيست. بلي، اين ارتباط شرعي است؛ حكم است، حقوق است، طبيعي نيست، ذاتي نيست. اما حالا بياييد بگوييد بازي نمي كنيد. روي كره زمين جايي براي شما باقي نمي ماند؛ ديگر كوه و طبيعتي بي مرز و حاكم نيست كه به آن پناه ببريد، حتي سمبوليك. مردم به ناچار در اين بازي آورده شده اند. يا مي توانند منفعل باشند يا آرزومند. يا بهتر است بجاي اينكه سرشان را زير برف بكنند، بجاي اينكه ماريونت باشند، آنها هم در آن شركت كنند.

حتي اگر وسع مالي و سياسي و فرهنگي را داشته باشم كه به يك انترناسيوناليسم ايده آل نزديك شوم، اين الان به نظرم كسل كننده است. نقشه من گرفتن سهمم از ثروت ملي و طبيعي قلمروي است كه برچسبش را به من مي زنند و به اجبار من را موضوع قوانينش مي كنند. پس من بازي مي كنم و مي خواهم از اين بازي برنده بيرون بيايم.

بازمانده

( Wednesday, March 11, 2009 .. draft history literature )

من متولد لذت جويي روزمره در ميان همهمه جنگي تحميلي بر ملتي هستم كه هنوز از آخرين تغيير حكومتش استقرار و قرار نيافته بود. مگر اينكه وارث حافظه اي بي رحم هم باشم، تنها توشه اي كه به ارث بردم دين و سنت بود. پيشاپيش هزينه هاي جنگ دارايي ها را به همين اموال انتزاعي كاسته بود. تنها ميراث ما فلاكتي بيهوده بود كه هر نسل بارش را به دوش ديگري مي گذاشت. گمانم همين ها نسل من را به نسلي متفكرنما تبديل كرد و ستاره شناس.


مدتي طول كشيد تا فهميدم من تنهايي دارم مي روم كه دين و سنت را بي بخشش از دوش بر دارم. گويا كمابيش من بودم و خودم و شده بودم يكه تاز و ماجراجويي براي رويدادي استثنايي. با اين همه در ميان جنجال عدالت اجتماعي معلوم نشد پيشرفت هاي من نشان از استقبال كشور در ظهور novi homines دارد و يا تنها حاصل افسارگسيختگي من است.

چه در آن دور دست هاي زمان است آن وقتي كه اسطوره شناس همسفرم بود. چه اندازه دور است در خاطرات من آن وقت هايي كه مي نوشتيم و گفتگو مي كرديم و يادداشت بر مي داشتيم درباره كار جوزف كمپبل. آن وقت ها كه اسطوره شناس پشتم ايستاد و هلم داد تا سربالايي فريب ها و خرافات را پشت سر بگذارم. دانش شناخت اسطوره كارش جدا كردن حقيقت از قصه بود و براي من اطميناني دوباره در مواجهه ام با دين و سنت. وقتي از آن شهر اسلام و سنت روزمره كامل بيرون آمده بودم، Aeolia,ها و Scheria هايي را مي گشتم كه مردم دور و برم از آن قصه ها نقل مي كنند، نه هميشه خوب. اما به هر تقدير سفري بود به دوردست و دست نيافتني، پر خطر بود و نه هميشه خواستني.


حالا هنوز نه قراري و نه آرامي است، گاه نوايي سحرگون مرا بازداشته است و گاه خواب و گاه --حالا گويا-- سرگرمي به فروش آن كتاب سفرهايم. نبايد از ماجراجويي بي باك به مبلغي پر حسرت تبديل بشوم: بازمانده از راه تروا. آيا چنين مي شود؟ چرا؟ از خوني كه در رگهايم جريان دارد؟ امتيازي از خدايگان دولت و ثروت نيافته ام. نتيجه در افتادن فاني با خدايان گريزناپذير است. همه نزديك ترين برخورد ها و نزديكي هاي با الهگان دانش و هنر برايم هيچ مهري نزد پدرانشان نياورد. خاصيت يكه تازي و ماجراجويي يك فاني در شهر خدايان چيست؟ اما آيا آن ساده گرفتن بر خودم نخواهد بود؟ چه من مستعد و منتظر فراموش كردن ملكه اي كه در انتظارم است بوده ام؟ چه من هرگز يوليسيز نبوده ام؟

A Repeating Diary

( Monday, March 02, 2009 .. (english) draft literature off-topic )

That's the world for me. There's nothing fascinating about it. It's hopeless, dark, scary, barren. Adjectives are abundant, will is not. Now it's funny how a most minute experience reminds you how it felt to cling to hope again. It's that perhaps I should expect my imagination resurrects; Imagine a machine with no drive in all the gears and motors. A robot lost in wastes.

A lose of hope is a lose of faith. In all the promises the world made to you. But there's no force in the decrees of Gods.

Memory fails me. I bear boring company of an exhausted Muse and her weak excuses. I'll finally fall when I least expect it and she won't lend a hand.

Void of all the amusements of a life full, world loses all its glory of abstraction. Food is as material as it gets and I as animal as I am. It's the usual channels to win the hearts of nihilists.


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button