We're too different
"..and if you move, real slow and let it go...I'm so excited, I just can't hide it, I'm about to lose control and I think I like it"
We're too different
I'm watching an exciting pop musical performance from the America in the 60s, by The Pointer Sisters, and their funny moves, and the care-free audience with those strange moustaches and puffy clothes. When with the navy my dad used to go to the US, around that time and before. He must have liked it there. Now, aged, he is stuck here in this dead city. It sharply occurs to me; a seemingly painful dichotomy for him of that place and time and here and now. It must be sad but hazy by time. You know, some of us never actually made it to the post-revolution, or some parts of us.
■
"..and if you move, real slow and let it go...I'm so excited, I just can't hide it, I'm about to lose control and I think I like it" مکاشفاتمن فارسی ام را همیشه خوب نمی نویسم. یعنی هر چقدر انگلیسی بدانم، فارسی کمتر می دانم. فارسی روزمره، زبانی که مولد نیست و منتشر و متنوع نیست، قیمت خودش را دارد. اما در یادداشت های این کمینه نظراتی قابل بحث آدم های جدی هست که حتی اگر خیلی فنی ارایه یا دفاع نشده باشند لا اقل محصول نظام و منطق اند. مثلا بحث غیبت مکانیزم ها در طرح نوین چیزها در "community development" و همینطور ارزش و اثر ممکن ادعاهایی که در "نفرین قلمرو" آورده ام. دارم فکر می کنم چرا احتمال اینکه در میان کسانی که اینها را خوانده اند آن آدم جدی علاقه مند بوده باشد، ناچیز است. به یک روش این پاسخش است: سوای از اینکه خواندن یادداشت هایم الزاما شیرین ترین تجربه ادبی نیست، خواننده ها یا سوادشان نمی رسد یا آنقدر که مثل حامد قدوسی با سواد و قابل احترام هستند، در آن جایی در طیف زیر قرار دارند که، گاه خودپسندانه، از نظر کردن خودداری می کنند. طیفی که یکسویش فیلسوف باشد (دور دور از تن دادن به واقعیت روزمره) و سوی دیگرش سیاست مدار/گذار (که نمی تواند در برابر واقعیت های دور و ورش تعارف بکند.) دانشمندان و دانشگاهیانی که فلسفی مآب نیستند (مثل قدوسی) در میانه این طیف هستند و من، هم در مضمون و هم در روش شناسی، عموما با آن دو سر مشغولم. البته که این یک نظر حساب شده نیست ولی به گمانم خیلی بی راهه نمی رود. ■ *
فروردين 88، فقط چند ماه از زماني گذشته كه با شادي از فقدان پدرش مي گفتيم. از دست دادن اوليا دردناك است. از دست دادن خواهر و برادر استرس متفاوتي دارد. بويژه كه گاهي فقط خواهر يا برادر نيست كه يك دوست هم هست. شايد، و من اميدوارم، شادي چند ماه ديگر، يك سال ديگر، شكسته و ناتوان از اين غم نباشد ولي همان يك لحظه درك اتفاقي كه افتاده است، همان يكساعت مزه مزه كردن آنچه قرار است بپذيرد، كه ديگر برادر نيست به اندازه يك ابديت طول مي كشد. آنقدر طول مي كشد، طول مي كشد، كه برسد هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست رو شود. آنقدر چگال است، ناجوانمردانه سريع است، كه هرچه براي پشيماني و حسرت و دلتنگي هست يك شوك بشود. نفرين قلمرو
مجموعه اي وجود داشت با عنوان Wandervogel (پرسه زنان) كه آغازگر و بخشي از جنبش جوانان آلماني بود. اين گروهي بود از تشويق ها و الهامات و هماهنگي ها براي دست زدن به كوهپيمايي و طبيعت گردي فردي يا گروهي با سبك و استيلي ويژه. اين واكنش جوانان بود به شرايط جامعه به فشار و محدوديت ها از سوي والدين و مسئولين. بازمانده
من متولد لذت جويي روزمره در ميان همهمه جنگي تحميلي بر ملتي هستم كه هنوز از آخرين تغيير حكومتش استقرار و قرار نيافته بود. مگر اينكه وارث حافظه اي بي رحم هم باشم، تنها توشه اي كه به ارث بردم دين و سنت بود. پيشاپيش هزينه هاي جنگ دارايي ها را به همين اموال انتزاعي كاسته بود. تنها ميراث ما فلاكتي بيهوده بود كه هر نسل بارش را به دوش ديگري مي گذاشت. گمانم همين ها نسل من را به نسلي متفكرنما تبديل كرد و ستاره شناس. A Repeating Diary
That's the world for me. There's nothing fascinating about it. It's hopeless, dark, scary, barren. Adjectives are abundant, will is not. Now it's funny how a most minute experience reminds you how it felt to cling to hope again. It's that perhaps I should expect my imagination resurrects; Imagine a machine with no drive in all the gears and motors. A robot lost in wastes.
■
A lose of hope is a lose of faith. In all the promises the world made to you. But there's no force in the decrees of Gods. Memory fails me. I bear boring company of an exhausted Muse and her weak excuses. I'll finally fall when I least expect it and she won't lend a hand. Void of all the amusements of a life full, world loses all its glory of abstraction. Food is as material as it gets and I as animal as I am. It's the usual channels to win the hearts of nihilists. |
|
Others
چند وبلاگ ديگر
مريم مومني
براي خاطر كتاب ها نیلوفر و بودنش آدم گلابی نسرین ميرزا پيكوفسكي تراموا لیدی M مريم اينا یک لیوان چای داغ موسیقی آب گرم بورلسك نظريات عارفانه موومان پنجم دودکش پاک کن ابرک شلوار پوش گیس طلا نازلي خازييل علف هرزه از زندگی حاجي كنزينگتون آيرونيك ايرنين فهيمه خضر حيدري قصه های عامه پسند اعلی حضرت حاج آقا سر هرمس View from Iran به ياد...
|
This is a Blogger.![]() |


