گیر و دار کسب و کار است در ظاهر اما غصه مدافعت از حق متظلم است مستور در دل. شب که ابطال در خیابان غوغا می کنند و عشق واله به میدان سفاکی سباع است به معیت ایشان، دل ما متواتر به سنان می رود و خلاص می شود نامحصور.
لاجرم رخصت تعلل نیست که طامات و مهالک بر جهان آورده اند و تعبیه کرده. حق بزه این بزرگ، بسمل آن بهایم حاکم است که دولتشان بر آب است و بر خون.
■
I'm watching an exciting pop musical performance from the America in the 60s, by The Pointer Sisters, and their funny moves, and the care-free audience with those strange moustaches and puffy clothes. When with the navy my dad used to go to the US, around that time and before. He must have liked it there. Now, aged, he is stuck here in this dead city. It sharply occurs to me; a seemingly painful dichotomy for him of that place and time and here and now. It must be sad but hazy by time. You know, some of us never actually made it to the post-revolution, or some parts of us.
"..and if you move, real slow and let it go...I'm so excited, I just can't hide it, I'm about to lose control and I think I like it"
■
مجموعه اي وجود داشت با عنوان Wandervogel (پرسه زنان) كه آغازگر و بخشي از جنبش جوانان آلماني بود. اين گروهي بود از تشويق ها و الهامات و هماهنگي ها براي دست زدن به كوهپيمايي و طبيعت گردي فردي يا گروهي با سبك و استيلي ويژه. اين واكنش جوانان بود به شرايط جامعه به فشار و محدوديت ها از سوي والدين و مسئولين.
هر وقت كشوري دچار نابساماني و آشفتگي در مباني و اصول فكري و اجرايي مي شود، جوان ترها راه هايي براي تغيير و خروج را جستجو مي كنند. طبيعتا با همان اندازه غنا و پشتوانه كه سنشان است؛ كم. نمونه اي موخر از چنين جنبش هايي جوان هيپي ها هستند كه مراسم ووداستاك 1969را برگزار كردند. آن قدري كه من مي دانم جز اينكه تقريبا تمام كافي شاپ هاي تهران به طرز افسرده كننده اي براي و مملو از جوانان است و نه بزرگسالان و سيگار و آدم هاي جدي، جنبش ديگري از آنها در واكنش به شرايط نمي دانم.
شايد وانده فوگل تناسبي با جنس خواسته ها و فشارها داشت، در آن رمانتيسيسم طبيعت گرا و لابد ترديد در مرز و جنگ. تصور من اين بود كه اگر به مانند هغمان هسه پس از جنگ اول مردم در ذهنشان به قلمروي معين محدود نباشند پس ناچار به وابستگي به يك قلمرو هم نيستند. ويژگي ستودني از انترناسيوناليسم و فردگرايي دوست داشتني در آنها است. اما نظرم تغيير كرد. اين كسل كننده است و شدني نيست. مي خواهم جنبه هاي اجرايي ماجرا را هم در نظر بگيرم و كمي بي اعتناي به اين حضور تمام نشدني افلاطون باشم. براي اينكه حيات مردم، شامل حيات فرهنگي آنها، الان، موضوع امور مالي و حقوقي كشورشان است. مرزها هستند، حوزه هاي قضايي هستند و اولين پرسش هايي كه هنگام مهاجرت از شما خواهند پرسيد درباره استقلال مالي شما است. زيرا شما در كشور ديگر سربار آنها ايد. براي همين هميشه كلنجار رفتن با سياست هاي مهاجرپذيري هست، هميشه اتكا به بنيه مالي شخصي و راهكاري بورژا براي انترناسيوناليسم بودن هست ولي گاهي هم طلب كردن سهم خود از ثروت ملي، از ثروت قلمرو.
ايران جنگلي است به هم ريخته كه دولت و حكومت با تلاش هاي صادقانه و تاسف برانگيزشان تنها مشغول حفظ همين آشفتگي، همين وضعيت حال است. و يك حقيقت ساده وجود دارد. فشار امنيتي كه بر ايران وارد است، باور كنيد، در جنس و فشار با آنچه بر بسياري ديگر از كشورها مي رود بسيار متفاوت است. ايران تحت فشار سنگين امنيتي است؛ امنيت نظامي، فرهنگي و اقتصادي. در همين حال ايران، در قرن بيست و يكم، مروج تروريسم و اديان الهي است. چه شد كه اينطور شد؟ منظورم اين است كه ايراني ها ناقص العقل به دنيا مي آيند؟ نظر من؟ مشكل از مردمي است كه حتي به ضرب دگنك هم نشد دين و حجابشان را برداشت. با همه اين شرايط است كه ترجيح و تصور اوليه اين است كه آدم عطايش را به لقايش ببخشد. اما طبق قوانين ايران اگر كسي ايراني زاده شده باشد هميشه شهروند ايران است و در حوزه نفوذ ايران موضوع امتيازات و مجازات هاي آن. پس حتي صوري هم نه فقط كشور مهاجر پذير رابطه مهاجر را با كشور اول مدام در نظر مي گيرد، ايران هم حاضر به رها كردن آدم نيست. بلي، اين ارتباط شرعي است؛ حكم است، حقوق است، طبيعي نيست، ذاتي نيست. اما حالا بياييد بگوييد بازي نمي كنيد. روي كره زمين جايي براي شما باقي نمي ماند؛ ديگر كوه و طبيعتي بي مرز و حاكم نيست كه به آن پناه ببريد، حتي سمبوليك. مردم به ناچار در اين بازي آورده شده اند. يا مي توانند منفعل باشند يا آرزومند. يا بهتر است بجاي اينكه سرشان را زير برف بكنند، بجاي اينكه ماريونت باشند، آنها هم در آن شركت كنند.
حتي اگر وسع مالي و سياسي و فرهنگي را داشته باشم كه به يك انترناسيوناليسم ايده آل نزديك شوم، اين الان به نظرم كسل كننده است. نقشه من گرفتن سهمم از ثروت ملي و طبيعي قلمروي است كه برچسبش را به من مي زنند و به اجبار من را موضوع قوانينش مي كنند. پس من بازي مي كنم و مي خواهم از اين بازي برنده بيرون بيايم.
■
من متولد لذت جويي روزمره در ميان همهمه جنگي تحميلي بر ملتي هستم كه هنوز از آخرين تغيير حكومتش استقرار و قرار نيافته بود. مگر اينكه وارث حافظه اي بي رحم هم باشم، تنها توشه اي كه به ارث بردم دين و سنت بود. پيشاپيش هزينه هاي جنگ دارايي ها را به همين اموال انتزاعي كاسته بود. تنها ميراث ما فلاكتي بيهوده بود كه هر نسل بارش را به دوش ديگري مي گذاشت. گمانم همين ها نسل من را به نسلي متفكرنما تبديل كرد و ستاره شناس.
♠
مدتي طول كشيد تا فهميدم من تنهايي دارم مي روم كه دين و سنت را بي بخشش از دوش بر دارم. گويا كمابيش من بودم و خودم و شده بودم يكه تاز و ماجراجويي براي رويدادي استثنايي. با اين همه در ميان جنجال عدالت اجتماعي معلوم نشد پيشرفت هاي من نشان از استقبال كشور در ظهور novi homines دارد و يا تنها حاصل افسارگسيختگي من است.
چه در آن دور دست هاي زمان است آن وقتي كه اسطوره شناس همسفرم بود. چه اندازه دور است در خاطرات من آن وقت هايي كه مي نوشتيم و گفتگو مي كرديم و يادداشت بر مي داشتيم درباره كار جوزف كمپبل. آن وقت ها كه اسطوره شناس پشتم ايستاد و هلم داد تا سربالايي فريب ها و خرافات را پشت سر بگذارم. دانش شناخت اسطوره كارش جدا كردن حقيقت از قصه بود و براي من اطميناني دوباره در مواجهه ام با دين و سنت. وقتي از آن شهر اسلام و سنت روزمره كامل بيرون آمده بودم، Aeolia,ها و Scheria هايي را مي گشتم كه مردم دور و برم از آن قصه ها نقل مي كنند، نه هميشه خوب. اما به هر تقدير سفري بود به دوردست و دست نيافتني، پر خطر بود و نه هميشه خواستني.
♠
حالا هنوز نه قراري و نه آرامي است، گاه نوايي سحرگون مرا بازداشته است و گاه خواب و گاه --حالا گويا-- سرگرمي به فروش آن كتاب سفرهايم. نبايد از ماجراجويي بي باك به مبلغي پر حسرت تبديل بشوم: بازمانده از راه تروا. آيا چنين مي شود؟ چرا؟ از خوني كه در رگهايم جريان دارد؟ امتيازي از خدايگان دولت و ثروت نيافته ام. نتيجه در افتادن فاني با خدايان گريزناپذير است. همه نزديك ترين برخورد ها و نزديكي هاي با الهگان دانش و هنر برايم هيچ مهري نزد پدرانشان نياورد. خاصيت يكه تازي و ماجراجويي يك فاني در شهر خدايان چيست؟ اما آيا آن ساده گرفتن بر خودم نخواهد بود؟ چه من مستعد و منتظر فراموش كردن ملكه اي كه در انتظارم است بوده ام؟ چه من هرگز يوليسيز نبوده ام؟
■
يك نوشته ي بسيار خوب:
تشكرات فراوان، براي معرفي مقاله، تعلق مي گيرد به
حاجي كنزينگتونلا اقل چند ماهي است، كه به شوخي و جدي ايران اين چند وقت را با چين اواخر جنگ سرد مقايسه مي كنم. افراد اندكي كه اين نظر من را شنيدند، خيلي از آن استقبال نكردند، بي آنكه ابعاد ممكن اين شباهت را درست نقد كنند.
■
دارم از صفحه گرام هايم فهرست تهيه مي كنم، از روي تاريخ آنهاييشان كه از ___ گرفته ام متوجه شده ام كه او و همسرش سال هاي 1976 و 1977 در سفارت ايران در يوگوسلاوي بودند. نمي دانستم اين ديسك هاي واينيلي دوره اي كوتاه از تاريخ پرفراز اروپاي شرقي كمونيست را ديده اند، آن هم از ديده بان سفارت ما كه تلويزيونمان آن وقت ها و بعدها، اسلام-زده، تمام راه تا كرواسي، تا بوسني و هرزگوين، تا مونتنگرو، تا كوزوو و تا صربستان، ما را مشغول خبرهايش مي كرد.
■