يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

جنگ

( Saturday, June 28, 2008 .. draft politics war )

جنگ بد است
جنگ وحشتناك است. فرصت ناخوانده دركي عميق تر از "خيلي چيزها." تبديل ساعت ها به رويارويي ناخواسته با خيانت هاي غيرمنتظره، آزردگي هاي دلهره آور، رنج هاي غير قابل تصور كه امان نمي دهند، بغض هايي كه هربار دليلي تازه دارند، فريادهايي كه كمك نمي يابند، دوستي ها كه مي پاشد و عزيزترينان كه براي هميشه و نابهنگام و بدشكل از دست مي روند. --وقتي دنيا نرمال است به اندازه كافي با مراقبت با چيزهاي ارزشمند برخورد مي كنيم؟ ..چيزهاي ارزشمند در آن مي سازيم وفتي فرصتش را داريم؟

جنگ هست
هميشه جنگ هست. فناوري ها بروز مي شوند. تمدن ملتمسانه راه هاي جديد باز مي كند تا خرابي ها تصويري كمي بهتر داشته باشند؛ مثل خرابكاري صنعتي --مثل دستكاري نقشه ها و قطعات فناوري هسته اي كه از بازار سياه به دست ايران مي رسد. مثل تحريم... و پيدا كردن "مقصر" گاهي خيلي سخت است. فكر مي كنم رابطه اي دارد اين بودن جنگ با مفهوم قلمرو. قلمرو زمين، قلمرو فرهنگ و ديگر منافع؛ آمريكا در عراق از قلمروش دفاع مي كند؟ ايران در فلسطين چه كار دارد؟

وظيفه
وظيفه هنوز براي من مفهومي سخت است. در حقيقت من اعتقادي به وظيفه ندارم. به همدردي دارم. به كمك دارم. به احترام. به علاقه و دشمني و به آنچه در پي دارد. شايد اينها را اغلب در اين واژه مي آوريم؟ شايد بافعل كردن استعدادهايمان براي شركت در جنگ، آنجايي كه جبهه ما، لااقل، جبهه "خوب بر عليه شيطان" به نظر مي رسد، وظيفه است؟ آنجايي كه از بين رفتن چيزهايي كه خوب مي پنداريم را مي بينيم؟ شايد دليري اجازه ناديده گرفتن توانايي هايمان را نمي دهد و شرم اجازه پنهان كردن احساسات ما را. با وجودي كه هر فرد بالغي مي داند زندگي گاهي خيلي پيچيده است. و هنوز جعبه دنيا پر از چيزهاي غيرمنتظره است. سخت است ادعا كنيم جنگ ها فقط براي ارضاي تمايل بالغ نشده تخريب است. جنگ، اغلب شايد هنوز نشانه اي از ناتواني ما در همزيستي با هم، دلايل، رويدادها و خوب و بدهاي پيچيده و فراوان دارد.

تاريخ
تاريخ نظامي، درس چيدن لشكرها است. اما همچنين فرصت بازبيني تنش ها و توحش و تمدن است. فرصت درك سوتفاهم ها و سواستفاده ها. مطالعه تاريخ جنگ فرصت اين است كه تصوير نبردها و تخريب و آنچه از دست رفته است را جلوي خودمان بگذاريم، مثل عكس هايي، و آن را با تصورمان از "پيروزي" مقايسه كنيم. بدون تعارف، آيا پيروز شديم؟ آيا معناي پيروزي اين است؟

War would end if the dead could return.
--Stanley Baldwin

(براي نوشته اي خوب درباره تاريخ نظامي نگاه كنيد به Victor Davis Hanson, "Why Study War?")

شما مي رويد؟

( Monday, June 09, 2008 .. media politics society )

كسي كار و زندگي اش را ول نمي كند برود درباره مثلا فلان حادثه ي با طعم اجتماعي يا سياسي تحقيق و كند و كاو كند. اگر هم سعي كند مهارت ها و ارتباطات لازم براي اين كار را اغلب ندارد و دليل زيادي هم ندارد كه باز برود زندگي اش را ول كند برود دنبال اين كارها. و مي دانيد اين كارها فقط زماني ممكن است كه توسط يك سازمان استخدام شويد و براي اين كار خرج زندگي و آموزش به شما داده شود. و تجربه اي حين كارهاي مشابه تا روابط و اعتبار بدست بياوريد. در ايران اما به هيچ سازماني نظام اجازه نمي دهد كه نيرو براي كند و كاو و تحقيق در امور اجتماعي و سياسي (يا غير از آن) استخدام كند. رسانه ها؛ راديو، تلويزيون و روزنامه ها نمونه هاي برجسته اينگونه سازمان ها در ايران عملا هيچكدام غير دولتي نيستند. (تازه همه اينا كه باشه هوش و جسارت كه نسبت كمي از كل جمعيته مي مونه براي كارهاي حساس) خوبي و بدي به كنار، اين برخورد، مثل باقي جهت گيري هاي تعيين كننده، از اعتقادات و اصول پايه نظام نتيجه شده است. (يعني اين رفتار كاملا به اصول نظام مي آيد. اينكه اين اصول "خوب" است يا "بد" به نظرم به خواست و ظرفيت مردم بر ميگرده نه به خود اصول.) (فرانسوي ها هنوز هم براي لابي قانون ندارند چون تا همين اواخر اصرار داشتند كه بد است قانونگذار تحت تاثير نفوذ پول قرار بگيرد و بيشتر ايده هاي سياسي و اقتصادي با نگاه به اتفاق نظر علمي بر سر موضوع بود...آمريكايي هم كه برعكس اينها هستند در لابي بر پايه سرمايه داري همه چيز را ساخته اند كه پس رقابت، هر چقدر خشن، هنوز رقابت است و نتايجي بسيار مثبت داشته است... اين بدبخت ها ،بويژه در اروپاي غربي، چه پدري از خودشان در آورده اند براي اداره كشورشان. ايراني ها، در عوض...؟)

همين روزها، نيمه هاي جون، بود كه رسوايي واترگيت شروع شد. (چه بلبشويي بود دوره نيكسون) My Babbling Brain هم درباره بحران مالي واشنگت پست نوشته. Bob Woodward و Carl Bernstein هم از پست بودند.

استخدام براي آخرزمان

( Wednesday, June 04, 2008 .. politics society war )

يك مدير دولتي امروز ايران، مثل هر شاغل ديگر، شايد زماني براي آغاز كارش فلسفه اي از چيستي كارش داشته باشد. فلسفه اي كه طعمي خيرخواهانه دارد و فايده كاري را كه بر عهده دارد براي "خوب" نشان مي دهد. يك مدير دولتي به نظر من مسئول اين نيست كه سياست نظام، در موضوعي كه او هم در آن فعاليت داشته، موفق بوده است يا خير؛ اگر هم غلط از آب درآمده، تلاش شده كه اتفاق خوبي بيافتد و، خوب، حالا نشده شده است. اين با اين فرض است كه كشور به روشي طبيعي و غير تحميلي تصميم گيري كرده است؛ براي نظام كشور، سلامت اصل است و پس تعارف ندارد و راه به خرافات و دين و اسطوره نمي دهد، راه باز است تا به طور طبيعي به سمت اين كيفيت منطقي و عقلاني برود و سياست گذاران از نظرات جامعه دانشگاهي آزاد بهره مي برند. مثلا فرانسه در دهه اي، در اقتصادش، به تئوري هاي فلاني چنگ مي اندازد و پس از آن همه به اين نتيجه مي رسند كه اين تئوري كار نمي كند و بر اساس اصول اقتصادي ديگر سياست گذاري مي كنند. اما آن تئوري ها حاصل جامعه اي علمي است و آگاه كه در حقيقت چيزها تعارف ندارد؛ براي آخر زمان فرمول نمي پيچد.

روزنامه هاي غربي مي 2004 و تمجيد فراوان از سوي سيا كه عمليات مخفي اطلاعاتي ايران از طريق چلبي پيچيده ترين و موفق ترين عمليات جاسوسي تاريخ است.* و اگر كسي تاييد كند كه داستاني كه آن روزها روايت شد حقيقت است من از ذوق قهقه مي زنم. ايران هم مي تواند كارهاي بزرگ را به موفقيت برساند؟ خوشبختانه آن كار خيلي براي امام زمان به نظر نمي رسيد و ردپايي از هوش انساني در كار بود. بي تعارف، من در سياست خارجي هرازگاهي چنين ردپايي مي بينم، ولي پيوسته نشانه اي براي نا اميدي از اينكه اصول غايي سياست هاي ايران جايي براي سلامت عقلايي ندارد هويدا است.

اما آيا ايران امروز، با ضعف علمي، مديريت هاي ضعيف عملياتي و حذف و گزينش ها در نيرو هاي فكري در شرايطي طبيعي و غير تحميلي تصميم گيري مي كند؟ آيا اگر مدير ما در نظام باشد و پس در نهايت فعاليتش در راستاي سياست رهبري باشد، خيلي سخت نمي گيرد كه درست است يا غلط؟ مگر نه اينكه اينجا پايه و اساس ايده ها فانتزي هاي نابالغ و منحرف است و بايد عقل سالم و متمدن انساني باشد؟ مگر نه اينكه اينجا توقع دارند او هم چنين باشد و اگرنه ممكن است به جانش آسيب بزنند؟ آيا براي او هم "انتظار فرج" كار مي كند؟

چه ايده هاي بزرگ و باشكوهي بود كه مائو و استالين، دو رهبر بزرگ از دو امپراطوري، را دور هم آورد. مشكل آن بود كه، آن ايده هاي بزرگ و باشكوه، بدترين در "تاريخ بلند و غم انگيز ايده هاي بد" بود. استالين زماني، در تابستان 1938، دست از تزكيه بزرگ (The Great Purge) برداشت كه حتي خود رييس پليس شوروي هم اعدام شده بود. تزكيه بزرگ دستور رسمي حذف "دشمنان ملت" و "ضدانقلاب"ها بود. اين واژه ها براي ايراني ها آشنا است. اين منظره ترسناكي براي كار مدير ما ترسيم مي كند. شايد او نتيجه مي گيرد كه ايراني درس تاريخ را خوب نخوانده و كار كردن بر اساس حماقت جزايي جز مشقت ندارد.


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button