كتابي "تقديم شده است به جيم دنت..كه ديگران را پيش از خودش قرار داد." ببين چطور مي توانم خوب و بد را، در نور حيات حيواني انسان، ساده و طبيعي ببينم --اگرچه با شعور و هوش، در مقايسه با ديگر اشكال زنده، كه از خودگذشتگي بيافريند؛ بجاي خرافاتي از تقدير، غريزه، امتحان يا هرچيز ديگر آسماني. در عوض مي توانم آن را در متني از رفتارهاي طبيعي ببينم كه از خود گذشتگي مي تواند روي دهد به دليل پيشرفت و جدال تمدن، اما بيشتر چيزها همان اندازه --در زندگي انسان-- طبيعي است كه در زندگي حيوانات. اينها خوب و بد را تغيير نمي دهند؛ هنوز تقلا براي نجات آنچه خوب است، فداكاري براي رستگاري جهان، بينش به نظم راه نجات است. و اگرچه يك دور رفتم تا ته ديگر راه و برگشتم فقط براي اينكه در قلبم مطمئن شوم كه سر بلند كردن و برافراشتن پرچم همت، اتحاد با نيت خوب، آواز سر دادن آن در باد راه حيات است. و هيچ شنيده ايد گوش هاي من كه چه شكوهي دارد آواي چكاچك شمشيرها، چرخ ها، خواست ها... آن زمان كه از آزمون دليري سرافراز بيرون مي آيند؛ و به اسطوره ها مي پيوندند
■
حضور تصور "پدرخوانده" --يا مادرخوانده-- در فرهنگ مسيحي توجهم را جلب كرده است. حضور پدرخوانده در زندگي يك كودك خيلي مي تواند سازنده و كمك دهنده باشد. تصور كنيد كسي را كه از بينش و تجربه آن اندازه دارد كه بتواند بر تربيت يك كودك نظارت بكند. به اندازه ي كافي تمايل به سازنده بودن دارد و پس مدير است تا اينكه نياز به مديريت كردن داشته باشد. پدرخوانده، بر خلاف دوست و آشنا، هرازگاهي از جوان مراقبت نمي كند.
اينكه توجهم به پدرخواندگي جلب شده از نگاه به فرهنگ مسيحي نبود؛ من خودم تناسب حضور چنين هويتي را تصور كردم و به ياد آوردم كه براي چنين هويتي در زبان انگليسي واژه اي وجود دارد.
آواز شاد روستاييان فرانسوي* مرا به وجد آورد و اين فكرهاي چند روز گذشته در باره پدرخوانده...
Sonnez, sonnez, sonnez cors et musette! etc.
بنوازيد، بنوازيد، بنوازيد شيپورها و ني ها را!
مردم جمع شده اند
براي اينكه غسل تعميد يك جشن است
براي اوليا و دوستان
...
چه مردك خوبي!
ما التماس مي كنيم كه پدرخوانده او شوي
چي! از من مي خواهيد كه پدرخوانده باشم؟
اميدوارم كه يك روز دينم را برگردانم
و اموال پسرتان را بيافزايم!
اما ديدن اينكه چه دلفريب است او..متاسفم..
واقعا متاسفم...
متاسفم، اما... [بله!] من فقط مي توانم پدرخوانده اش باشم!
مي پذيري؟
مي پذيرم!
چه سرخوشي!
****
من هرگز تصور درستي درباره داشتن فرزند نداشتم. تنها دو چيز مي دانستم كه نمي توانم تصميم بگيرم چون فعلا برنامه مطالعه من نيست و دوم اينكه اگر ندانم چه كار دارم مي كنم آن كار را نمي كنم و پس فرزندي نخواهم داشت. حالا دارد به نظرم مي رسد شايد اين موضوع را بيشتر بررسي كنم؛ حداقل اين به ذهنم رسيد كه زماني داشتن فرزند برايم معني دارد كه خوب در برنامه زندگي ام بررسي اش كرده ام و دلايل و اهداف و منابع مورد نياز (شامل مادر يا پدر بچه!) را سنجيده ام و مي دانم مي خواهم چه كار كنم، مي دانم تربيت و حمايت از كودك كجاي برنامه زندگي ام است. نمي شود بگويم "بزاييمش فعلا، هستيم دورهم!" يا مي شود؟
*Boieldieu, opéra-comique "La Dame blanche"
■
*رفتم سايت لسپيغل (La Spirale) تا از لينك منابع پيشنهادي اش استفاده كنم. فكر كنم آخرين بار پيارسال به سايتش سر زده بودم و فكر كنم سه يا چهار سالي شده است كه انتشار مطالب جديد را متوقف كرده بود. در كمال شگفتي ديدم كه پيام گذاشته كه "داره بزودي بر مي گرده!"
*فيلم I am Legend از كارگردان آينده دار Francis Lawrence همان احساسي را داشت كه آخرين بار كتاب سوم آن مجموعه از جان كريستوفر، شمشير ارواح، چهار صبحي كه تمام شد در نوجواني داشت.
*سه نيمه شب حيات خانه ميان درختان، سكوت بي نظير است. و داخل خانه كاپريس هاي پاگانيني منتظر منند. در آسمان تهران، با وجود نورهايي كه نيستند از خانه ها و چراغ ها، باز هم دو ستاره بيشتر نيستند. به سختي بشود با آنها يك صورت فلكي ساخت. تولد خواهر زاده ام، چند روز پيش، از من يك تلسكوپ گرفته است. او از من امكانات بيشتري براي فراگيري دارد --اما آيا از آنها استفاده مي كند، وقتي من خودم را وقف تربيت او نكرده ام؟-- و حالا بايد ايده هايي مرتب كنم براي اينكه بيشتر از آن چند ساعت كوتاه اول كمكش كنم با تلسكوپش كيف كند.
*در اينجا از دانشگاه كه ديگر چيز زيادي نيست كه بخواهم بنويسم. از سياست يا مشابه آن هم نمي خواهم بنويسم. و پس مي ماند بسياري ايده هاي متنوع و، خوب، بايد درباره اشان فكر بكنم. آيا تغيير ملموسي در آنچه مي نويسم خواهم داشت؟
■
يك كار هست كه نمي كنيد، نه به فرمان خدايان و نه براي غايت رستگاري بشري، و آن قرباني كردن كس ديگر است.
■