يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

Lillian Hellman

( Tuesday, February 19, 2008 .. (english) off-topic )

اين متن رو (English; Open file "index.html" first) دو سال پيش نوشتم خاطره وار از آشنا شدنم با ليلن هلمن (Lillian Hellman). كتاب جوليا را كه باز كردم و خواندم احساسي سريع و كوتاه به من حمله كرد. و من هم اين متن را نوشتم.

*

( Tuesday, February 19, 2008 .. society )

من ممكن است فكر بكنم كه بستني باعث بلند شدن موهاي شرمگاهي است و بستني نخورم! ممكن است فكر كنم فلان و بيسار و پس دخترم را هنگام تولد ختنه كنم. ممكن هم هست تصور كنم تا سياهي نباشد سفيدي نيست و پس يك مشت آدم بدبخت را منفجر كنم و گردن دولت بياندازم كه صلح در جهان برقرار شود. در همه اين ها من قضاوتي به روشني اشتباه دارم --چون بي پايه است و هرگونه نزديكي آن به حقيقت تصادفي است، البته من اينطور فكر نميكنم وگرنهم بر اساسش عمل نمي كردم.

اينجور مواقع بستني نخوردن ايراد ندارد اما جايي موضوعي، كه با اين شكل از قضاوت با ان برخورد مي كنم، حساس مي شود. پس لطفا، گور باباي اعتقادات، هر وقت قضاوت هاي هميشه درستتان مي خواست دستور به آسيب زدن به حقوق و احترام و روان و بدن يك نفر بدهد، با وجود هر دليل مقدسي كه هست، بي خيال شيد و اولويت را به حيات بدهيد.

"...She'll be happier with a hoover." يا چرا ويرجينيا ولف مهم است؟

( Saturday, February 16, 2008 .. society )

Mona Lisa Smile را ديدم.* به اين فيلم احتياج داشتم.** مي خواستم احساس پرسش را در من تقويت كند كه رفتاري نكنم كه بشود آن را به چالش كشيد؛ كه بشود آنرا ساده زير سوال برد؛ كه بشود آنرا احمقانه يافت. و همينطور ديدمش براي نگاه دوباره اي به مسائل زنان.

فيلم را ديدم تا من را به فكر بياندازد. درباره اخلاق در كار و زندگي. من الان در موقعيتي هستم كه يك حركت كوچكم ور رفتن با ادراك مخاطباني بسيار است. هميشه ممكن است در اين موقعيت باشم. همه ما هستيم. تقريبا همه رفتار هاي ما جاي اين جهت گيري است. در موقعيتي كه حركت و تصميم ما، رفتار و انتخاب هاي ما در باره خودمان، در برابر ديگران مي تواند از مسير خوب بودن و درست بودن بيرون بيايد، گرفتار سنت و ذهن و تربيت. اگر زير پيچيدگي هاي زندگي بالغ نتوانيم اساس و اصل ماجرا را ببينيم و از خودمان بپرسيم "چرا؟" و "آيا واقعا اينطور است؟" چه زندگي غم انگيزي خواهيم داشت.

*بويژه بعد از اينكه فهميدم Maggie Gyllenhaal توش بازي ميكنه!!!

**چه خوب كه خيلي شبيه انجمن شاعران مرده نشد. وگرنه لوث مي شد.

اين هم از عواقب محدوديت وقت؛ شايد يك وقت ديگر اين نوشته را براي روشن بودن و مفهوم بودن بازنويسي بكنم.

*

( Saturday, February 09, 2008 .. media society )

به National Geographic هاي سال هاي دور در كتابخانه ي كوچكم نگاه مي كنم و اين كه هر كدام چه گنجي هستند. مثلا از بين آنها بود كه من فهميدم ديوار چين چنين است و چنان است. ياد اين ماجرا مي افتم و استاداني مثل او كه در آرامي زندگي دانشگاهي خود را مي گذارنند بي آنكه سوادشان موضوعي مهم باشد، يا شعورشان. و دربرابر آنها افرادي كه از هيئت هاي علمي و تدريس به اشكالي بسيار متنوع طرد شده اند. آنچه به راحتي به چشم مي آيد در نگاه به اين منظره اين امنيت و آرامش رواني است كه براي نيرو هاي خودي فراهم شده است و پس بي آسايشي رواني براي آنهايي كه خودي نيستند. الويت نخست، پيش از سواد، قطعيت خودي بودن و جزو بودن و عضو بودن يك نفر است تا در فضاهاي مختلف در ايران احساس امنيت رواني داشته باشد. غير از اينان طبيعتا طرد مي شوند و نمي توانند آسوده خيال وارد كلاسي بشوند، روي صندلي بنشينند و بگويند ديوار چين يك ديوار بلند است دور چين و گوشه ي گوششان را بخارانند.

مردم يك بار سر انقلاب خواستند تعيين تكليف كنند. يعني حدس من اين است كه انقلاب بخش بزرگيش تلاشي بود براي تعيين تكليفي كه گنگ مانده بود و پرسش هايي نساخته كه بي جواب مانده بود. من اما مسئله اي دارم و آن اين است كه مردم آن تلاش و تحركشان حاصلي روشن نداشت. مردم هنوز تكليفشان را با خودشان نمي دانند.

سازمان تبليغات اسلامي بودجه اي چاق گرفته است. اين همه پول براي من وسوسه انگيز است. مردم بگويند چه غلطي مي خواهند بكنند. بگويند مي خواهند پول در ايران چطور خرج شود. آن پول ها را هم له و هم عليه اهداف اين سازمان مي شود استفاده كرد. هم له و هم عليه پيشرفت. ولي مراكز سياست هاي راهبردي مملكت از شعور و عقلي كه مردم عادي ندارند و ديگران به اشتراك نمي گذارند پركار تر است. مردم بگويند دلشان مي خواهد سياست مدارانشان چه كار كنند و چه نكنند. با اين وضع من فعلا به حفظ دينداري مردم و ديگر نگرش هايشان مي توانم كمك خيلي فني بدهم. به قول "هي جو:" "شماها همتون ايرانيين!"


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button