
Ahmadinejad Arrives for New York Visit"When you come to a place like this it makes you simply ridiculous," Bollinger said. "The truth is that the Holocaust is the most documented event in human history."
"You are either brazenly provocative or astonishingly uneducated,"
Bollinger told Ahmadinejad about the leader's Holocaust denial. "Will you cease this outrage?"
■
"ممكنه لطفا به من بگيد از اينجا بايد به چه راهي برم؟"
گربه گفت "بسيار بستگي داره به جايي كه مي خواي بري"
"خيلي اهميت نمي دم كجا--"
گربه گفت "پس مهم نيست از چه راهي مي ري"
**
يادم مي آيد چه طور حامد قدوسي سهميه بندي بنزين را مورد بررسي علمي اقتصادي قرار داد و سعي كرد با برخورد آكادميك پاسخ طرفداران اقتصاددان دولت را بدهد. اما آيا او واقعا فكر مي كرد به دلايل اقتصادي دولت چنين تصميمي گرفته است؟. چه مي شود اگر كمي دقت كنيم و به نظرمان برسد دلايلي غير از رفاه حال اقتصادي ايران مورد نظر بوده است؛ خيلي دور تر از چونان ايده هايي؟ حالا من هيچ مدركي ندارم. شبيه آدمي گرفتار تئوري توطئه به نظر مي رسم؟ من قصد ترغيب شما را ندارم. اگر هم مدركي داشتم فكر مي كنيد به شما ها نشان مي دادم؟ زكي! وقتي جلسه ي كميسيون زنان تحكيم چند ماه پيش قرار بود در علامه --اگر درست يادم باشد- برگزار شود و در آن شادي صدر حجاب را با مراجعه به متون اسلامي به چالش بكشد هم من همين احساس را داشتم. --همان موقع ها بود كه من به بهار هدايت گفتم من فاطمه صادقي را به بي هدف هايي مثل عباس عبدي ترجيح مي دهم-- آيا شادي صدر فكر مي كرد آنهايي كه برنامه هاي حجاب و ساماندهي را ريخته اند چند زن ساده در مجلس بودند؛ فاطمه رهبر؟، آليا؟ يا مثلا به جامعه ي زينب هم فكر مي كرد؟ يا مي دانست جمعيت موتلفه چيست و از كجا آمده است؟ يا مي دانست بودجه ي جامعه ي زينب از كجا مي آيد؟ يا مثلا شوراي سياست گذاري و شوراي عمومي چه كاره اند؟ يا جواد لاريجاني كيست؟ هرگز فاطمه رهبر را ديده ايد؟ شرط مي بندم تفاوت چنداني با اقتصاددانان طرفدار دولت در موضوع سهميه بندي ندارد. آنها آن وسط افتاده اند براي بازي. اما آيا بايد حواسمان به همين سادگي پرت اين بچه بازي ها شود؟ گمان نمي كنم بخواهم من چنين ايرادي به شادي صدر و حامد قدوسي بگيرم. آنها از دانشگاه مي آيند و سياست مدار نيستند. آنها بايد مشغول پاسخگويي علمي شوند هرچند سوال انحرافي بوده باشد. و سياست مداراني، و روزنامه نگاراني، بايد باشند كه به ديد سياسي به اين مسائل نگاه كنند. حالا چه كسي گفته است كه جواب و واكنش سياسي هوشمندانه نداشته ايم؟ فكر كنم اين كه من روزنامه نمي خوانم باعث شده اين همه گيج شوم!! در هر حال اميدوارم همه ي آنهايي كه توانايي سياسي شدن را در خود مي بينند و علاقه اش را از دانشگاه و محله ي خود وارد گروه هاي سياسي شوند و تمرين را آغاز كنند. كاش آدم هايي باشند كه مي خوانند و مي نويسند.
**
اين مثال رو از كيث فرزي (Keith Ferrazzi) نقل مي كنم (كه البته طبيعتا درباره ي درآمد است و شما مي توانيد آنرا به چيزهاي ديگر تعميم دهيد:)
شانس ربط كمي به دستاورد دارد همانطوري كه مطالعه اي آمده در مجله ي موفقيت روشن مي كند. در آن تحقيق پژوهشگران از كلاس 1953 ييل (Yale) چند پرسش كردند. سه تا از آنها درباره ي هدف بود:
- آيا شما اهدافي برگزيده ايد؟
- آيا آنها را نوشته ايد؟
- آيا برنامه اي براي تحقق آنها داريد؟
معلوم شد كه فقط سه درصد از د انشجويان ييل اهدافشان را نوشته بودند، همراه با برنامه اي براي دستيابي به آنها.
13 درصد اهدافي داشتند اما آنها را ننوشته بودند.
84 درصد هيچ هدف مشخصي نداشتند به غير از "خوش گذراندن."
در سال
1973، وقتي همان كلاس دوباره مطالعه شد، اختلاف ميان آنهايي كه اهداف داشتند با ديگران چشمگير بود.
13 درصدي كه اهدافي داشتند اما آنها را ننوشته بودند، به طور متوسط، دو برابر آن
84 درصد كه هيچ هدفي نداشتند درآمد داشتند. انما شگفت انگيزتر آنكه آن سه درصد كه اهدافشان را نوشته بودند، به طور متوسط،
10 برابر مجموع آن
97 درصد ديگر درآمد داشتند.
■
اين چند هفته بسيار مشغول بوده ام. به نظر مي رسد براي همه روشن است؟ از اوايل آغاز اين وبلاگ كه وقت بسياري صرف پيگيري فشرده ي طرح هاي حجاب و سامان دهي لباس در دانشگاه و مجلس كردم چند ماه گذشته. اما اين چند هفته و هفته هاي پس از اين همچنان مشغول فعاليت هاي شغلي و علمي شخصي ام مي مانم. و حتما دلم مي خواهد دوباره در هفته چند پست داشته باشم...
***
جوزپه سينوپلي (Giuseppe Sinopoli)، برنامه ي دو چشم هوراس، اجراي شب شكوفان اثر شوئنبرگ
فيلمبرداري خوب از نوازندگان؛ نماي نزديك هايي از زه و ساز، نماهاي نزديك و بريده اي از صورت و دست ها، كه مانند مجموعه ي گردآمده اي از كارگران يا كاتبان است كه مي نوازند در ميان نمايش هايي از داخل مقبره هاي مصري فراعنه و دريا و ويرانه ها و ماه و خورشيدي كه از آسمان به نماد دو چشم هوراس بر سرزمين و نگهبانان آن دقت مي كنند.
فيلم در كنار پخش موسيقي، تصويري از كجاوه يا مدلي از يك كجاوه در داخل فضايي از مصر فراعنه نشان مي دهد. اسكلتي ساده، و صورتك هايي در دو سر كجاوه ي قايق شكل، به شكل سر يك جانور، با موهاي آويزان از دو طرف و سر سينه اي مزين به نقوش برجسته ي ريز و سوسك آبي رنگي در مركز آن كه بال هايش را باز كرده است. كمي كودكانه و بي پيرايه است برداشتن مدل يك سوسك كه در روي زمين مي ديدند و چسباندن آن --و چيزهاي معمولي مشابه ديگر-- براي تزيين. اين يك كاردستي بچه گانه است كه با دور هم جمع كردن چيزهاي معمولي و در دسترس و با خيال پردازي براي پيچيده تر تصور كردن چيزهايي كه به ناچار معمولي و روزمره هستند --و به شكلي متضاد هميشه تا اندازه اي ناشناخته -- و به هم چسباندن آنها بوجود آمده است. چه به دور از علم و دانش امروز و به بازيگوشي خرافاتي و خيال پرداز بودند و آيين و بت سر هم مي كردند. اما پس از اين ايده آنچه به نظرم مي رسد چنين است: ساخت و هنر از همين جا و از همين تجربه هاي بدوي آغاز شده است. از همين تلاش هاي مبتديانه پيش رفته ايم، اندوخته ايم، تمرين كرده ايم، پرورده ايم و به پيچيدگي اعجاب انگيز فناوري و هنر امروز رسيده ايم. هنر و فن امروز، هميشه بيشتر از گذشته قابل ستايش و تاييد است، چون با ممارست، جدي تر و واقعي تر و پيچيده تر شده است. اما سابقه ي تاريخي هنر و فن انسان همان تجربيات ساده است و مسير رسيدن به اينجا نيز همان بوده است. جايي براي غرور نمي ماند، بجز خودآگاهي خرسند از آنچه بدست آورده ايم. با همين آگاهي از گذشته امان، از خاطره ي تجربه اي كه اندوخته ايم، است كه توانايي ادامه ي راه را داريم، مي توانيم آهنگ بسازيم، مي توانيم نقاشي كنيم.
■
اتابك يادآوري كرد كه دليلي نداشت پست "مرگ در ونيز" را به انگليسي بنويسم. راست مي گفت. اين نسخه ي فارسي آن.
يك بعد از ظهر معمولي است كه من، بعد از گذارندن روز به برنامه نويسي تفريحي كامپيوتر، فيلم "مرگ در ونيز" ("Death in Venice", Morte a Venezia, 1971،) اثر ويسكونتي (Visconti) مي بينم. اين يك حقيقت است كه من از سينماي ايتاليا خيلي با خبر، يا خيلي ذوق زده، نيستم. --مثلا درباره سينماي ژاپن اين وضع كمي متفاوت است-- با اين همه من هم از اين فيلم خوشم آمد، هم "حرفه: خبرنگار" را به خاطر دارم كه واقعا پسنديدم و خيلي شگفت انگيز كه يكي از فيلم هايي كه بسيار دوستش دارم "The Night Porter" (Il Portiere di notte, by Liliana Cavani, 1974) است؛ فيلمي كه نخستين بار توجه من را به مرحوم سِر درك بوگارد (Dirk Bogarde) جلب كرد. فيلم را با ترديد آغاز كردم. با خودم فكر مي كردم غرابت "مرگ در ونيز" براي من شايد به دليل همين نا آشنايي من از سينماي ايتاليا است، يا سينماي آن زمان --نه فكر نكنم،-- يا آن منطقه يا هر چه، يا اينكه فيلم واقعا كمي غريب بود، حتي براي آشنايان متني كه فيلم از آن برآمده بود. نمي دانستم آيا فيلمي كه مي ديدم درباره ي س*س است يا تلاش هاي بي ثمر هنرمندي رقت انگيز؟
همانطور كه داستان آرام پيش مي رود و روشن مي شود كه شخصيت بوگارد، موسيقيدان برجسته اي كه در ونيز به نظر بي هدف مي گشت، و به ايهام گوستاو (Gustav) ناميده شده بود دلداده ي پسر جواني مي شود كه حامل زيبايي خيره كننده اي است، كم كم داستان من را جذب مي كند. موسيقي متن فيلم واقعا سمفوني هاي شماره 5 و 9 گوستاف مالر (Gustav Mahler) هستند. فيلم در نمايش كاراكتر گوستاو خيلي صرفه جو است. به اختصار صحنه هايي در نمايش وضعيت قلبي او و خانواده اش داده مي شود. مجادله اش با دوستش الفرد (Alfred) با ترس و شرم آميخته بود، شرايطي كه آلفرد او را خوب در آن مي يافت. بحث زيبايي شناختي آنها، يا بحثشان درباره ي فلسفه ي هنر به نظر خام رسيد. هميشه صحيت كردن درباره ي هنر و زيبايي بغرنج است؛ نه براي اينكه اين موضوعات غير قابل بررسي اند، بلكه چون اغلب تسلط كافي براي بحث درباره آن را ندارند. ديد خام و نسبي گرايانه گوستاو را متهم مي كند كه حتي در تعطيلات كنار دريايش هم به دنبال كمال است. با اين همه من هميشه، نه چندان جدي، نسبي گرايي را به جهل به افق ديد مطلق گرا متهم مي كنم. مجادله ي آن دونفر باعث شد من حين ديدن يك فيلم سينمايي به مرور نظرات زيبايي شناسان مطرح مرحوم ريچارد ولهايم (Richard Wollheim،) جرج ديكي (George Dickie) و نوئل كرول (Noël Carroll) بپردازم.
خيلي غريب بود؛ تمام طول فيلم من در پي حل اين معما بودم كه گوستاو چه چيزي را در پسر نوجوان جستجو مي كند. مثال ناب زيبايي؟ نماهاي پيوسته و طولاني ويسكونتي و طراحي صحنه و لباس رنگارنگ و ديدني فيلم همه كنار مي روند تا ذهني حساس در داستان پرسه بزند. در "مرگ در ونيز" نهايت بي پيرايگي است كه من را جذب مي كند. بايد حتما مقاله اي درباره ي اين فيلم بنويسم. بسيار سر حال آمده ام. چه دليلي بهتر از اين براي گوش كردن به اجراي باربيرولي (Barbirolli) از سمفوني شماره ي 5 مالر؟ هيچ چيز.
■