يادداشت هاي پاپيون/Papillon By Notes

Death in Venice

( Friday, August 31, 2007 .. (english) off-topic plan )

It is a fairly mediocre afternoon, when after spending the day writing computer codes for fun, I watch "Death in Venice" (Morte a Venezia, 1971) by Visconti. It is a modestly known fact that I am not very knowledgeable or more interested in Italian cinema, although I enjoyed this film, and also "Profession: Journalist" and amazingly one of my special favourites is The Night Porter (Il Portiere di notte, by Liliana Cavani, 1974) which is the one that first drew my attention to late Dirk Bogarde. The peculiarity of the "The Death in Venice" to me, so I wondered, if was from my lack of knowledge of Italian cinema, or the films of that region, date or it was actually peculiar for the aware of its context. Is it about sex or futile struggle of a dying miserable artist?

As it, slowly, turns out Gustav, the eponymously named character of Bogarde, the wandering musician in Venice, falls in love with a handsome young man, for the beauty he bears, I see the story has the ability to attract me. The soundtrack is actually symphonies 5 and 9 by Gustav Mahler. We hear or see little about Gustav's character. Quick insights are given about his heart condition or his family. His discussion with his friend Alfred seemed confused with fear and shame, state in which Alfred claims to locate him. Their nervous dialogue on aesthetic and artisanship quickly looks naive to me. It is always tricky to talk on art and beauty, not because it is so, because people are not intelligent enough to handle it. The immature relativistic view poorly accuses perfectionism Gustav seeks even in his seaside resort, nonetheless I always flippantly accuse relativist of his ignorance of what absolutist is actually saying. Their talk dimly reminds me to think about aesthetic as it was in 80's, from late Richard Wollheim, George Dickie or Noel Carrol.

Wonder; throughout the running of the film I was puzzled up in what he was looking for in the noble adolescent boy. Epitome of beauty? The long running shots of Visconti and the beautiful colouring and costumes step aside for a sensitive mind to wander and consider. Chastity appeals to me in "Death in Venice." I should definitely write an article on this film.

***

I am turned on vividly. What better reason to listen to Barbirolli conducting Mahler's Symphony No 5? None. Simplicity of tastes..dignity..yes it is magnificent. Admit.

*

( Tuesday, August 21, 2007 .. (english) draft society wom3n issues )

لايحه اي كه در اين كشور عقب مانده چندهمسري را براي مردان بررسي مي كند وقتي در حال طرح است كه من بدون هيچ انگيزه ي مرتبطي فيلمي را ديدم كه بسياري را شگفت زده مي كند و خوشبختانه عده اي را نه؛ فيلم داستان مردي است كه انسان را قدمي به طبيعتش آشنا كرد؛ انساني كه در دوران هاي تاريك تر تمدني اش خود را در خيال بافي رها كرده بود و حالا پس از سده ها با همانها زندگي مي كند؛ قهرمان داستان مردي هوشمند است كه زندگي مردم را نجات داد: كينزي*.

كينزي نام حشره شناسي است كه تقريبا نخستين بار رفتار جنسي انسان را مورد مطالعه ي علمي قرار داد، و پژوهش هايش كه با كمك همسر و همكارانش دهه ها ادامه يافت حجم عظيمي از يافته ها را به بشريت ارايه كرد. ياد بگيريم به او و افرادي مانند او احترامي فراوان بگذاريم.

آمادگي تفصيل ندارم. راستش همانطور كه از برچسب هاي اين نوشته معلوم است آن را خيلي ناقص اينجا مي گذارم، گرچه دلم مي خواهد آنرا تبديل به يك مقاله ي بزرگتر كنم. اينجا در حقيقت فقط بخش هايي از گفته هاي كينزي را از درون فيلم نقل مي كنم. و يادآوري مي كنم كه فيلم خيلي خوش ساخت بود، ليام نسون بسيار در اين نقش خوب بود، و من ديدن آنرا توصيه مي كنم.


Why offer a marriage course? Because society has interfered with what should be a normal biological development causing a scandalous delay of sexual activity which leads to sexual difficulty in early marriage. In an inhibited society a 12-year-old would know most of the biology which I will have to give you in formal lectures.
چرا درس ازدواج داشته باشيم؟ زيرا جامعه در آنچه بايد يك رشد زيست شناختي طبيعي باشد دخالت كرده و تاخير بي شرمانه اي در فعاليت جنسي را موجب شده است كه به مشكلاتي در سال هاي نخست ازدواج منجر مي شود. در يك جامعه ي محدود نشده، يك 12 ساله بيشتر زيست شناسي را مي داند كه من در سخنراني هاي رسمي به شما ارايه خواهم داد.

one key to understanding a foreign culture is its pornography.
يك راه براي درك يك فرهنگ غريبه هرزه نگاري آن است.

خوب من علاوه بر ديگر حرف هاي كينزي اين را هم خوب مي دانستم. من پيشتر به هرزه نگاري در ايران پس از اسلام، ژاپن دوره ي ادو (تا قبل از تغيير نام به توكيو) و مكان هاي معروف ديگر مانند آمريكاي لاتين سده هاي پيش، ايتالياي مازوخيست معاصر، اسكانديناوي مدرن، و پمپئي دوران كهن توجه كرده ام.



..but in a Puritan culture, sex remains a dirty secret...
...در يك فرهنگ به شدت مذهبي، مقاربت يك راز مستهجن باقي مي ماند...

The question of marital infidelity remains one of the most complicated issues facing our society today. Reconciliation of the married individual's desire for a variety of sexual partners and the maintenance of a stable marriage presents a problem which has not been satisfactorily resolved in our culture. The fact is, America is awash in sexual activity only a small portion of which is sanctioned by society. Sexual morality needs to be reformed and science will show the way.
امروز مسئله ي بي وفايي زناشويي يكي از پيچيده ترين مسايل پيش روي جامعه ي ما است. سازش ميل يك فرد متاهل براي چندين شريك جنسي با حفظ ثبات يك ازدواج مشكلي ارايه مي دهد كه در فرهنگ ما به خوبي حل نشده است. حقيقت اين است كه آمريكا غرق در فعاليت جنسي است كه فقط بخشي از آن بوسيله ي جامعه مشروع است. اخلاق جنسي نيازمند اصلاح است و علم راه را نشان خواهد داد.

و يكي از جملاتي كه كينزي به اعتراض به جهل مداري مردم مي گويد:


morality disguiesd as fact
اخلاق در لباس مبدل حقيقت

خانمي مسن آخرين كسي است كه در فيلم مي بينيم كينزي براي پژوهشش با او مصاحبه مي كند. اين خانم با خواندن يكي از جلدهاي كتاب كينزي دريافته است كه بسياري زنان ديگر هم مانند او به همجنس خود علاقه مندند (كينزي همجنس خواهي و دگر جنس خواهي را در مقياسي از يك تا شش --براي همجنس خواه-- نشان مي دهد كه بيشتر مردم در غير از اعداد يك --و شش-- هستند.) اين خانم مسن دست كينزي را به نشانه ي احترام و براي تشكر مي گيرد و مي گويد:



You saved my life, sir

شما جان من را نجات داديد، آقا.

حقيقتا درست گفت. او جانش را نجات داده بود.


* Kinsey (Film; About)

ماها و آنها: غريبه ها

( Saturday, August 18, 2007 .. draft society )

"مي اندازت تو جهنم؛ مي دوني چرا؟ آخه مي گه من نمازتو نمي خوام، خودتو مي خوام!... خدا مي گه من خودتو دوست دارم!" جملاتي است كه مردي با احساس از درون راديو فرياد مي زند، و من مجبورم به اين مزخرفات گوش بدهم. گرچه ترجيح من استفاده ي فقط و فقط از تاكسي است، اما اگر سفر درون شهريتان زياد باشد و مسيرهايي هرگز تاكسي جلوي پايتان، حتي دربست، نايستند و، اتوبوس هم نباشد، شايد سوار مسافركش شويد. و آنوقت دود و آهنگ و ديگر چيزها است كه بايد تحمل شود. به همين راديو گوش كنيد. مجري ها هر روزه شنوندگان ايراني را با جملاتي كه با عقايد ديني باردار شده است مي شويند. در تاكسي مي نشينيد و صداي مجري زن با طنين سالني عظيم از خدا مي گويد و انسان، و مسافران دور اين خطابه ي چيپ ديني دور آمده اند. هر جايي كه دولت توانسته حضور داشته باشد، مردم خود را در درگاه الهي مي يابند. تصويري كه به ذهن من مي آيد مدح مذهبي جان مالكوويچ در فيلم The hitch-hiker's guide to the galaxy است. "آچچههه! فييننن!" در ستايش خداي دماغ.

اما خيابان هاي تهران هم شكل ديگري ناراحت كننده به نظر مي رسند؛ كثيف، شلوغ و زشت؛ با پياده هايي كه براي چراغ قرمز نمي ايستند، و موتور سواراني كه از پياده رو مي روند. تهران شهري زشت است.

***

حالا بگذرايد ببينيم من هنگام عبور از اين خيابان ها و سوار بر آن خودروها چه احساسي دارم. يا بگذاريد بگويم چرا اين احساس مهم است. هيچ شده است مانند من هنگام عبور از خيابان هاي تهران به اين موضوع فكر كرده باشيد؟ فكر نمي كنم غير از اين باشد؛ و اگر احساس كرده ايد كه "چه اعصاب خرد كن" يا "در چه شهر زشتي زندگي مي كنم" يا مانند آن پس مي دانيد حقيقتا اين درك از بي تناسبي پايتخت كشورتان دردآور است، علاوه بر درد تحمل خود صداهاي گوشخراش و مناظر ناهنجار. و دقيقا نكته همين است. شما ناچار به تحمل مي شويد. خود را ناچار به تحمل مي يابيد. و حتي شرمگين از زندگي در اين مكان. اين شهر شما است؛ اين آدم ها، همشهريان شما.

من اما كمابيش آسوده خيال هر روزه از ميان دل اين شهر اين طرف و آنطرف مي روم چون سفرهاي من ارزش سفر كردن دارد و منفعت من در همين شهر زشت خوابيده است. من از مناظر آن لذت نمي برم، اما حقيقت اين است كه اين مناظر براي من اهميتي ندارد. منفعت من در زيبايي و زشتي اين شهر نيست. من از اين سوي شهر به آن سوي شهر مي روم و به كسبم فكر مي كنم. براي من تفاوتي ندارد شهر چه شكلي است. شبيه به غريبه اي كه در كشوري ديگر تجارت مي كند؛ با قوانين و مردم و فرهنگش آشنا مي شود و با دولت و مردم و عقايدشان چانه زني مي كند براي كسب منافع خودش. من به روش مطلوب اين قبايل به آنها سلام مي دهم، گفتگو مي كنم و مي خندم. بدون خدشه به احترام خودم با آنچه آنها عقلاني و رسم مي دانند كار مي كنم براي كسب خودم. اين شهر دورتر از آن است كه سرزمين من باشد؛ هفته ها است كه بازاري بزرگ است كه براي تجارت در آن رفت و آمد فراوان دارم. اينجا تهران است.


بايگانی





This is a Blogger.Spreadfirefox Affiliate Button