..باشد در روز دگر در سراي دگر مبسوط به تشريح نظرات و افق هايي براي مردمان غيرمتخصص همت گمارده، سراي فاني از پي طي طريق لطف به رعيت وداع كنيم! نوشته زير است از A philosophy of mass art, Noël Carroll, Oxford university press, 1998 (pp. 360-361)
دليل دل مشغولي منتقدان معاصر در علوم انساني با موضوع ايدئولوژي در نسبت با هنر انبوه بي شك بر پايه ي اين تصور آنها است كه پروپاگانداي ايدئولوژي بوسيله ي هنر انبوه اهرم موثري است كه سركوب به لطف آن تا دنياي مدرن دوام آورده است. تصور غالب اينجا اين است كه، بوسيله ي ايدئولوژي، سامانه هاي سلطه آگاهي شهروندان را در اختيار در مي آورند به روشي كه آنها سلطه را قابل قبول مي يابند. ايدئولوژي ممكن است يا براي محاصره كردن مردم با علايق كاذب كه آنها را به بردگي مي كشند عمل كند و يا براي جعل توجيه رسوم اجتماعي بي پايه...
آنقدر كه دغدغه ي منتقدان معاصر درباره عملكرد ايدئولوژيك هنر انبوه حاصل تعهد در برابر عدالت اجتماعي است برنامه ي آنها بي عيب به نظر مي رسد. با اين همه، اين منتقدان اغلب به نظر مي رسد اهميت ايدئولوژي براي تداوم سيستم سلطه ي اجتماعي را بزرگ مي شمارند. در ديد آنها، ايدئولوژي، بويژه در حكومت هاي سرمايه داري، اهرم اصلي سلطه ي اجتماعي است. اما، همانطور كه من در جاي ديگر بحث كرده ام، به همراه ديگران، ساختار چيدمان اقتصادي ممكن است تاثير بسيار بيشتري داشته باشد، در توضيح استمرار سيستم هاي سلطه ي اجتماعي، از ايدئولوژي.
■
وقتي اسلحه اش را به سوي مردم مي گيرد و شليك مي كند فرصت فراموشي و تنفر از خانواده گم شده اش را پيدا مي كند و عادت كردن به بي رحمي. چقدر طول خواهد كشيد، اگر هرگز از آن جهنم بيرون بيايد، تا بتواند در يك خانواده ي طبيعي پذيرفته شود و با همسالانش بازي كند و ياد بگيرد؟
خبر راي دادگاه ويژه ي سيرالئون1، در لاهه، در محكوم كردن متهمان جنايت جنگي اين كشور به خدمت گرفتن كودكان زير 15 سال، توجه فعالان حقوق كودكان را جلب كرد: اين نخست راي از اين گونه بود كه از سوي محكمه اي زير نام سازمان ملل صادر شد.
بزرگسالان هم جان و حياتشان مهم است. اما بزرگسالان از نظر اخلاقي و تصميم گيري استقلال و توانايي بيشتري دارند و نبردها تاثير منفي كمتري روي يك انسان بالغ دارد، يا اينطور به نظر مي رسد. سربازان در نبرد در شرايطي قرار دارند كه خشن بودن، پست بودن و بي رحمي آسان تر است. قراردادن كودكان در اين وضعيت در تربيت و ذهنيت آنها و شكل زندگي آنها تاثير فراوان دارد: موقتا مسئله ي مخالفت با شركت كودكان در نبردها يك مسئله ي فوري است تا زماني كه خشونت و خونريزي گروهي جايش را به راه حل هاي سياسي بدهد. در حقيقت تمام قوانين و توجهات اينچنيني جنگ را در اصل نمي پذيرند، اما به دليل رويداد خارج از دسترس اين درگيري ها، به كمك رساني و دخالت در آن مي پردازند.
در آفريقا بويژه كودكان واقعا در سنين پايين به نبردها آورده مي شوند: اكثر آنها به زور از خانواده اشان جدا مي شوند؛ خانواده اي كه شايد توسط نيرويي كه در استخدامش هستند و در جلوي چشمانشان به قتل رسيده باشند.
■
Count not I can. I keep repeatedly listening to it, and once it is finished I cannot help but to put it to sing once more, just once more, Callas!, and more again. "..To you who awakened love in my heart from earliest years, and shared my joys and sorrows."* To you I be indebted, not for anything but the very terse moment you awaken love in me soul, and me tears suspend in the air filled with the majestic magic voice of yours. You are one of the loveliest pictures in the mind of history I know. Actually you made it. You and the world around you. If one lover of music and life ever lives postmortem, she would seek for you; you left us very earlier "I must leave you, o my comrades-in-armes; and henceforth be far from you. But, for pity's sake, hide your tears: ah, for me your hearts are supreme enchantment...Farewell, I must go.. Farewell, to you who awakened love in my heart from earliest years.."
*English translation from Donizetti, La Figlia Del Reggimento Convien Partir, Atto I,
Maria Callasتوان شمردن ندارم. با ذهني فراموشكار دوباره به آوازي كه مي خواند گوش مي دهم، و هنگاميكه تمام مي شود دوباره گوش مي دهم، كالاس!، و دوباره گوش مي دهم. "به شما كه عشق را در من بيدار كرديد از نخستين سال ها، و در خوشي و غم من شريك شديد."* به تو كه مديونم، نه براي هيچ چيزي به غير از همين لحظه ي ناچيز كه تو عشق را در جان من بيدار مي كني، و اشك هاي من در فضايي قطره قطره معلقند كه آواز پر جلال و سحرگونت آن را تسخير كرده است. تو يكي از زيباترين تصاوير آن تاريخي هستي كه من مي شناسم. در حقيقت تصوير را تو ساختي. تو و دنيايي كه دور تو مي چرخيد. اگر هرگز از پس قبر راهي براي موسيقي و عشق به زندگي باشد، بدنبال تو هم خواهد گشت؛ كه تو ما را زودتر ترك كردي؛ "من بايد شما را ترك كنم، اي سربازهاي من؛ و پس دور از شما روم. اما قسم به دل سوخته، اشك هايتان را پنهان كنيد: آه، براي من قلب هاي شما غايت دلفريبي اند... بدرود، من بايد بروم..بدرود به شما كه عشق را در من بيدار كرديد از نخستين سال ها، و در خوشي و غم من شريك شديد."
Among so many keywords people search by and come to here some are not much relevant, say, downloading Papillon beautiful soundtrack, but many came here to read the English translation from Convien Partir from La Figlia del Reggimento. I put the translation here from the booklet inside EMI classics disc for Maria Callas performance. It is copyrighted 1965, Gwyn Morris. (oops!)
{Convien partir, o miei compagni d'arme; e d'ora in poi lontan da voi...addio, convien partir.}"I must leave you, o my comrades-in-arms;
and henceforth be far from you.
But, for pity's sake, hide your tears:
ah, for me your hearts are supreme enchantment.
I must leave you -- ah, for pity's sake, hide your tears...
Farewell, I must go.
I must leave you! Farewell,
to you who awakened love
in my heart from earliest years
and shared my joys and sorrows.
My happy state is now changed into possessions and riches.
I must leave you -- ah, for pity's sake, hide your tears...
Farewell, I must go.
■
احتياج دارم ذهنيتم درباره ي پيشرفت نامتعادل جامعه را روشن كنم: پيشرفت جامعه نامتعادل است؟ فناوري هاي جديد و تكنيك ها ي رسانه هايي در اختيار عقايد دست نخورده در مي آيند؟ پيامدهاي اين پيشرفت نامتعادل شانس بقا يا تداوم بيشتر عقايد توتالير است؟ اين مناطق انتزاعي كه هرگز به بحث گذاشته نمي شوند چه هستند؟ آيا مناطقي انتزاعي است كه هرگز مورد بحث قرار نمي گيرند؟ شهروند در ايران چه كسي است؟ نقش شهروند در دخالت در نظم دولت و نظم جامعه چيست؟
+
فكر مي كنم مناطقي كه دولت در آن حيطه توتاليتر نشده است. فرض من بر توتاليتريزم ناقص دولت است. مناطقي است كه پيشرفت مي كنند در حالي كه موارد ديگر در بند سركوب دولتي دست نخورده باقي مي مانند. فرض من اين است كه محدوديت از طريق فرد، دولت و جامعه تحميل مي شود؛ تصادفي و غير تصادفي. تصادفي يعني مجموعه علل تصادفي، و ناخودآگاه پيش آمده، در طول يك خواست اوليه براي آن تغيير/تداوم در سيستم نيست.
+
آيا تكنيك هاي آماري به من كمك خواهند كرد تا درستي وجود اين عدم تعادل را بررسي كنم؟
+
از آنجايي كه از رنسير تا گوته من درگير مفهوم مرئي و نامرئي شده ام --شايد در پليس رنسير-- مي خواهم بيشتر روي آن كار كنم.
■
يك صبح تعطيل است و من تازه از خواب بلند شده ام. به آشپزخانه مي روم و براي خودم شكلات تلخ درست مي كنم. باز مي گردم و تا خنك شدن معجون قهوه اي رنگم دوباره روي تخت دراز مي كشم. به زبان فكر مي كنم؛ پس از صرف شكلات پشت ميز درون سالن خواهم رفت تا سهم روزانه ام را از دو زباني كه در حال فراگيري اشان هستم دريافت كنم. آن دو زبان را مي خواهم، مانند انگليسي، سر فرصت، و به روش خودم با انسجام ياد بگيرم. علاقه ي من به ارتباط و هيجان پيشاپيش من براي استفاده از منابع فرهنگي-تفريحي و سياسي مختلف است كه من را به يادگرفتن زبان هاي مختلف تشويق مي كند.
همانطور كه روي تخت روي شكم افتاده ام به دوره هاي رها شده ي اخيرم براي يادگرفتن يكي دو زبان كامپيوتري فكر مي كنم. منظور من، از دوره، تلاش شخصي خودم است. من در فهرست علايقم چند زبان برنامه نويسي كامپيوتري را هم مي بينم كه هرازگاهي ذره اي از آنها را فراگرفته ام. آنها را هم، كه زبان هاي غير معمول تر هستند، بيشتر به دليل علاقه ام به خود آنها، كه البته از اهميت امكانات استفاده اشان جدا نيست، پيگيري كردم. داشتم فكر مي كردم چطور در مقايسه با زبان هاي طبيعي --مانند انگليسي،-- زبان هاي كامپيوتري به سرعت ممكن است استفاده اشان را از دست بدهند و يا دچار تحول شوند. برنامه نويسي را تصور كنيد كه دو دهه ي پيش روي ماشيني كه امروز ديگر استفاده نمي شود و با زباني كه امروز كسي نامش را نشنيده است يكي از شناخته شده ترين و همه جايي ترين برنامه هاي داده اي را نوشت. --Mark Musen, Protégé-- تكنولوژي سخت افزاري و نرم افزاري چنان محيط شهري را تغيير داده اند كه سر و ته فاصله ي دهه ي شصت ميلادي تا امروز فضاهايي نا آشنا با يكديگرند؛ واژه هاي old school و old-fashioned لغاطي پر معني مي شوند براي يادكردن از تكنيك هاي مورد استفاده در چند سال پيش و آدم هاي امروز در آن زمان: نوستالژيي تعلق به شهري نامعلوم كه در ميان فناوري و كلاه لگني معلق است.
به ياد دارم در كودكي چطور با برنامه نويسي گفتگو مي كردم كه زبان تخصصي اش فرترن (Fortran) بود و من آن زمان، پس از ديگر زبان ها، به تازگي با Visual ها ور مي رفتم. اگر امروز من با فلان زباني كه مي خواهم شروع به كار كنم و براي يادگرفتنش به خواندن راهنماها و دفترچه هاي سال 2007 ميلادي مشغول شوم، مي دانم كه ده سال پس از اين، خاطره ي خواندن و كار كردن روي اين ماشين ها ممكن است تصويري دور دست در عمقي سورئال از دنياي تخيل من بشود. و اين در حالي است كه هيچكدام از آنچه امروز هست از بين نمي رود و بيشتر دچار تحول مي شود و مفاهيمي كه به شكلي جديد ديده مي شوند؛ چون زندگي اصولش را حفظ مي كند.
***
از ميان آنچه به ياد مي آورم، براي مطالعه ي بيشتر نگاه كنيد (فيلم:)
■
نسرين، اين ها موثر نيست. موثر هست، اما تضمين فردا نيست. مهم هست، اما كافي نيست. امروز زير بار مي روند. اين تاثير فقط براي همين احكام است؛ اگر سياست طلب كند فردا ديگر به نظر نمي رسد كه اين احكام تحت تاثير من و تو تغيير مي كند. در موضعي نيستيم كه تاثير بر اين احكام را تضمين توانايي تاثيرگذاري بر احكام دوباره بدانيم؛ من مي خواهم در اين موضع نمانم. در موضعي نمانيم كه تاثيرمان به اجازه و رها كردن آنها است نه تاثير واقعي ما يا موضع پيشرفته ي آنها.
+++
اعتراض ها به رتبه ي سلطنتي داده شده به سلمان رشدي از حكم وحشيانه ي خميني احمقانه تر نيست. مسلمان خوب نباشيد؛ زور نزنيد، مسلماني و دينداري برابر جهل است. مسلمان خوب و بد ندارد.
+++
هميشه به شوخي گقته ام كه اگر اين كشور دست من باشد همه ي مسلمانانش را به دريا مي ريزم. البته اين بي شرمي است و من مايل به اين كار نمي توانم باشم. اما بگذاريد بي شرمي ها را با هم مرور كنيم. تمام زندگي روزمره ي ما، شامل بخش هايي كه "مدافع حقوق" و "فعال" ندارد، بي شرمانه ساخته شده است. و ما به آن قانعيم. آن را نمي بينيم. آنرا نمي فهميم. من اگر بتوانم انتقامم را به حق مي گيرم و "همه ي مسلمانانش را به دريا مي ريزم..." آدم هايي كه خوب شدنشان هزينه ي هنگفتي بر مي دارد و وجودشان با وجود من مانعت الجمع است. جامعه اي كه در منجلابي از كثافت خود ساخته بي هدف مي رود. براي توهين من به باورهايتان آزرده شويد، شما دشمن منيد؛ گاهي آنقدر آدم ها از هم فاصله مي گيرند كه متعلق به دنياهاي متفاوتي مي شوند. و اگر مسلمانان بخواهند دنيا را تسخير كنند من هم بايد براي سهمم از دنيا تلاش كنم. و من تلاش مي كنم. هيچ اثري از چنين متجاوزاني باقي نمي گذارم، مگر آنكه بتوانم به تك تكشان غلاف بزنم. ارتباط دين با سياست هم در اينجا بي ربط است؛ دين بيماري است. مسلمان متجاوز است، و اين را رسما اعلام مي كند. در جايي آتشفشاني خفته است براي سوزاندن اين متجاوزان. بدون من دنياي مسلمانان خالص است، اما همچنان مريض: آهنگي ناهمگون از خامي و غرور و جهل مثال زدني. سال ها است كه حتي در كلاس بالاتر علمي هم حاضر به گفتگوي با طعم دين با ديندار و كمي-ديندار نيستم. هيچ آدم توانمندي حاضر به اين صحبت نيست. و احتمالا گرمي سر و نيمه ي شب است كه فراموش كرده ام چرا هميشه در برابر اين هدر رفتن زندگي شما زبان درنمي آورم. دين چنان به سادگي به چالش كشيده مي شود كه هيچكس باور نمي كند حقيقتا به چالش كشيده شده است. چقدر از گفتن اين حرف ها متنفرم و برايم دردناك است. اما مي نويسم تا اين نظر نوشته شده باشد، بلكه به تمسخر و نيش فرصتي براي يك نفر پيش آيد تا يك قدم از مركز آن كلاف پيچيده ي حماقت دورتر رود. پس آزرده شويد و بترسيد از اينكه ماشيني باشيد، كه وقتي به خودتان بياييد، اگر هرگز به خودتان بياييد، در لحظه اي شوم بر شما حادث شود كه ثانه ثانيه عمرتان تا همان يك لحظه بر باد رفته است، به معناي دقيق واژه. و از پس آن بازپروري براي كمك به شما نيست؛ "كلينيك بازپروري دينداران."
■
همه ما از داستانهايي كه پايانشان خوب است بيشتر خرسند مي شويم. ديشب در ورزشگاه اختصاصي اش در اسپانيا، تيم فوتبال رئال مادريد (Real Madrid) جشني بزرگ و پرشكوه برگزار كرد. جمعيت علامت هاي سفيد و براقشان را تكان مي دادند و درميان انوار رنگي سكوهاي برنابئو فرياد سر مي دادند. نورپردازي خيره كننده استاديوم مركز زمين را به سن پر رمز و راز تئاتر تبديل كرده بود: در ميان روشنايي و تاريكي، بكهام رائول را در آغوش گرفت، و كاپلو براي نخستين بار خنديد.
يك سال يا شايد دو سال پيش بود كه دو آرزوي كوچك به سر داشتم هر بار به ليگ اسپانيا فكر مي كردم: آن باشگاه را به دست من بدهيد! تا صاحبان بي فكرش را رام كنم و به تيم فروريخته اميد دهم. رئال مادريد نه فقط مديريت فني واقعي احتياج داشت، بلكه من به روشني مي ديدم كه زندگي بازيگران ميدان افسرده و پرتنش است. و اين تمام جلال آن مردان را خورده بود.
نه فقط امروز پس از پنج سال يك جام قهرماني به رئال مي رسد، بلكه پايان داستان دو بازيكن محبوب من در فوتبال به همان خوبي است كه حقشان بود، و يك پايان خوب طلب مي كرد. خداحافظ روبرتو كارلوس، خداحافظ ديويد بكهام.
■
جالب ترين نوشته اي كه من از فاطمه صادقي خوانده ام مقاله ي او "سياست زدايي از جامعه ي مدني: تجربه ي سازمان هاي غير دولتي در دوره ي اصلاحات" است كه در شماره ي 47 گفتگو كه به بازبيني دوره ي اصلاحات تعلق داشت منتشر شد. هنگام خواندن آن مقاله خوشحال بودم كه سرنخي از ايده هاي خودم در جايي ديگر يافته ام، يا شايد بستري مشترك براي تفكر: من نگاهي روانشناختي، به معني عام كلمه، به فراز و فرود الگوي رفتاري عامه در كشف خاتمي، اشتياق فراوان براي عنوان جامعه ي مدني و سرخوردگي شرمگين پس از آن دارم. در آن مقاله هم اين فراز و فرود يادآوري شده بود. صادقي در اين نشست در مسير همان مقاله حركت مي كند و سعي مي كند ايده هاي خودش را در سمت و سويي ديگر كمي بسط دهد.
فاطمه صادقي
گفتگويش را با يك ادعا شروع مي كند: فمنيسم در ايران هميشه زير سايه ي سياست، و محدوده ي حركتي اش محدود به مرزهاي ايدئولوژيك آن ايده هاي سياسي بوده است. فمنيسم در ايران هرگز براي خودش، حقوق زنان، حركت نكرده است. اگرچه در پايان سخنانش خانمي از فعالان ميانسال از او ايراد مي گيرد، من در درك نظرات پژوهشگر مشكلي ندارم. او مي خواهد فمنيسم آزادانه و تا جايي كه به پاسخش برسد حركت بكند. فمنيسم نبايد تلاش هايش را در مواجهه با علامت ايست مواضع سياسي رها كند. فمنيسم در دنياي زنان است و نه در دنياي سياست. برتري از آن انسان است: اجتماع.
1صادقي خواستار جابجايي فمنيسم از فمنيسم سياسي به فمنيسم اجتماعي است. فمنيسم اجتماعي، آنطور كه او مي گويد، برپايه ي حقوق بشر است. حالا اينجاست كه خانم صادقي به مقاله اش در گفتگو باز مي گردد: (الف) الگوي تغييرات اجتماعي در ايران از شورش-اعتراض اجتماعي به زندگي-تلاش فردي افول كرده است. او پيشتر بيان كرده است كه بخشي از شكست سازمان هاي غير دولتي در ايران حاصل اين فردگرايي اعضاي سازمان ها است: اصول دموكراتيك بر سازوكار دروني سازمان هاي غير دولتي در ايران حاكم نبود. اينجا او يادآوري مي كند كه كنش هاي همگاني و فراگير جايش را به كنش هايي داده است كه در آن فرد براي حقوق و شرايط زندگي روزمره اش تلاش مي كند. يك مثال واكنش زنان به طرح غلط انداز "امنيت اجتماعي" بود. اين طرح واكنش هاي فردي را برانگيخت و پيش يا پس از آن در حوادثي كه تا اين اندازه زندگي روزمره ي فرد را [به سرعت] تحت تاثير قرار ندهد واكنشي هم وجود ندارد. در اينجا هم اين زنان در مقابل اين طرح دور هم جمع نمي شوند و اعتراضات و برخورد هايشان تكي و كاملا مستقل از ديگران است.
او اين انتقال را نتيجه ي سرخوردگي از حوزه سياست و خطابه ي سياسي مي داند. --كه اتفاقا سخنران بعدي يك مثال كامل از ان را به نمايش مي گذارد--
اين خانم صادقي هم مثل خودم است وقتي خسته مي شود؛ من سرم پايين بود و داشتم يادداشت مي كردم و به او گوش مي كردم. ناگهان متوجه شدم چند لحظه ي سنگين است كه هيچ صدايي نمي آيد. سرم را بلند مي كنم. صادقي لبخند مي زند و مي گويد "يادم رفت چي مي خواستم بگم." حرف را يك جوري ادامه مي دهد تا چند لحظه بعد سرانجام ادامه ي سخنانش را به ياد مي آورد.
(ب) حالا او تصويري جديد ارائه مي دهد. فاطمه صادقي معتقد است وضعيت حاضر "انفعال" نيست، بلكه صرفا تبديل مقاوت به مقاومت هر روزه/در زندگي روزمره است. من در اين باره ترديد دارم و نمي دانم آيا صرف وجود مقاومت، انفعالي كه من احساس مي كردم را زير سوال مي برد.
نكته ي مهم ديگري كه او به آن اشاره مي كند جا افتادن تيپ هاي مختلف اجتماعي از دسته هاي با تيپ يكسان فعالان زنان حاضر است.
2درخواست مي كند جنبش زنان رفتار خودخواهانه نداشته باشند و سپس ميز را پس از پاسخ به چند پرسش حاضرين ترك مي كند تا جايش را به سخنران بعدي بدهد.
(1)اهميت اين نظر در صحتش در ديگر مسائل است: مثلا، زندگي روزمره ي شما زير سايه ي مذهب قرار دارد كه پديده اي مستقل از زندگي واقعي است نه در منبع توليد بلكه در روش توليد: گزاره هاي منطقي در مذهب كار نمي كنند و يعني مسيري كه به مذهب ختم شده است مسيري نادرست و نتايج گرفته شده هم نتايج اشتباه است.
(2)در اينجا هم اگرچه اين "جا افتادن" يك حقيقت است، معتقدم از بررسي كوتاه اين مسئله يك چيز از قلم افتاد؛ شركت نكردن تيپ هاي مختلف نه به درخواست جنبش زنان، و نه به رفتار دعوت آميز آنان محدود است. تيپ هاي مختلف بستر علمي و اجتماعي متفاوتي را هم براي شراكت نياز دارند. --من البته ارتباط حداقلي ام با كميسيون زنان را نتيجه ي پذيرفتن آنها مي بينم.
■
ديروز عصر، يك نشست در دفتر ادوار برگزار شد تا چهار نفر از تيپ هاي مختلف درگير با مسائل زنان سخنراني كنند: عباسقلي زاده، فاطمه صادقي، فريده ماشيني، مرتاضي. من از اين جلسه يادداشت هاي بسياري برداشتم و ايده هاي مختلفي را بررسي كردم. بويژه خيلي خوشحال بودم كه فاطمه صادقي از سخنرانان بود، و اگرچه مي خواستم نظرات فريده ماشيني را بشنوم، كه با جريان سهميه بندي جنسيتي به نامش برخورده بودم، در پايان سخنانش من هيچ اميدي به او نديدم. چرا؟
اين نشست پس از مخالف دقيقه ي نود معاونت سياسي- امنيتي استانداري تهران در پذيرفتن درخواست دفتر تحكيم وحدت براي برگزاري تجمعي در بيست و دوم خرداد ماه با عنوان "زن و آزادي" برگزار شد.
محبوبه عباسقلي زاده
خانم عباسقلي زاده، پيشتر توجه مرا هنگامي جلب كرده بود كه او را هويتي تاثير گذار در شكل گيري منشور زنان ديده بودم. امروز قرار بود آينده ي جنبش زنان را بررسي كند، در عوض او پس از اينكه روشن اعلام كرد كه آينده ي جنبش زنان تنها به معني مسيري كه ناخودآگاه به سوي آن مي رود است، از اين ديدگاه استفاده كرد تا نشان دهد بسياري از برچسب هاي سياسي كه ممكن است به فعالين مسائل زنان زده شود صادق نيست. راديكاليسم آنها هم بر اساس، مثلا، ليبرال بودن نيست، و حاصل دوري يا نزديكي اين افراد به گوشه هاي طيف فعاليت است. طيفي كه در يك طرف آن فعاليت هاي پراكنده، لابي كم اثر و مانند آن --به زعم من؛ اين طيف را روشن توضيح نداد-- و در كناره ي ديگر حركات راديكال جاي گرفته است. يعني در ايران امروز فمينيست مسلمان، فمنيست سوسيال، فمنيست اصلاح طلب و مانند آن نه بر اساس تفكر نظري، مثل سوسيال دموكراسي، بلكه در پي خواسته هايي هستند كه، در منظره ي عمومي امروز، تغيير قوانين حقوقي است. اين جهت گيري حاصل طبيعي امكانات و شرايط است. به همين دليل جنبش زنان در ايران از فمنيسيم محيط زيست، فمنيسم براي تغيير سياسي، فمنيسم حول موضوع جهاني سازي و مانند آن متمايز است. او اعلام كرد مشروعيت فعاليت هاي همه ي گروه ها در ايران، شامل اسلامي و غير اسلامي، در عرصه ي عمومي، از حقوق بشر است، يا مي تواند انتخاب شود.
1 عباسقلي زاده سپس دغدغه اي واقعي را شجاعانه با ما در ميان مي گذارد. او معتقد است سهميه بندي جنسيتي تفاوتي از هويت دستورات طالبان ندارد. امروز پس از رفتن طالبان زنان اين كشور فرصت ورود به دولت را دارند و قوانين هم به زنان توجه مي كند. اين مثالي بود كه او پس از بيان نكته ي اصلي اش آورد: تا امروز در ايران جنبش زنان نهادينه نشده است --نه در هيبت سازمان هاي غير دولتي كه سركوب نشده باشند و نه در داخل دولت-- و جنبش زنان بايد براي فرصت يا اجبار نهادينه شدن خواسته هاي حقوقي زنان ايراني --بويژه هنگام تغيير حكومت،-- آماده باشد. راه حل او منشوري است كه كمپين يك ميليون امضا گردآوري آنرا آغاز كرده است، تا در آن هر گروه كه عقايد ويژه ي گروه ديگر را رد مي كند، اين بار اصول مورد توافقشان را با هم در ميان بگذارند.
(1) موضع شبه علمي مسلمانان ايراني در برابر حقوق بشر را شايد بشود در نظرات افرادي مانند حجت الاسلام والمسلمين واعظي پيدا كرد. از او اشاراتي در اين باره را در نشستي كه از سوي يكي از مجلات برگزار شده بود، --به ياد ندارم الان كدام،-- و در آن با افرادي مانند دكتر ريخته گران درباره ي هرمنوتيك صحبت مي كرد، ديدم.
■
فكر كرده بودم كمي درباره ي ابتداي انقلاب بنويسم. هم براي بازبيني سياسي و اجتماعي و هم براي بررسي انقطاع هنر پس از 1357 از پيش از آن: انقطاع وحشتناكي كه ايران در مسير پيشرفت را ناگهان به شرايطي نامعلوم فرو برد. براي آن بازبيني سياسي هم مي خواستم از عكس هاي عباس (مگنوم،) مانند آن عكس از تظاهرات در طرفداري از شاه، استفاده كنم. فعلا آماده ي نوشتن آن نيستم اما امروز تصادفا كتابي* را براي مطالعه خانه آورده ام كه با خواندن بخشي از مقدمه اش شگفت زده شدم. كتاب دقيقا همين كاري كه من مي خواستم به اختصار اجرا كنم را در پروژه اي بزرگ و با جمع آوري آثاري مانند عكس هاي عباس اجرا كرده است. فكر كردم تكه اي از آن را نقل كنم تا بعد در نوشته هاي بعدي درباره ي همين كتاب، عباس، هيفوس، سياست و همه ي چيزهاي ديگر بنويسم.
..فقط همين اواخر است كه، براي مثال، ما جدا انبوه راه هايي كه هنرمندان خاورميانه ميراث پيچيده و چندنماي فرهنگي را با ادراك مدرن آشتي داده اند مورد توجه قرارداده ايم. اينجا در اين كتاب، فرهنگ ديداري ايران بين دهه ي 1960 و 1970 سكويي به ما ارايه مي دهد، نه فقط براي نگاه كردن به هنر پارسي مدرن، بلكه همچنين براي سنجيدن اضطراري مسايل اجتماعي، مانند سياسي شدن اسلام. چگونه يك كشور --كشوري كه زماني نمونه ي عالي مدرن شدن آزاد** اعلام مي شد-- انقلابي اسلامي را تجربه مي كند كه پيامش در تصوري بومي غوطه مي خورد كه خواستار بازگشتي آرماني به گذشته بود؟...
*Shiva Balaghi, Lynn Gumpert, et al., Picturing Iran (Art, Society and Revolution,) I.B.Tauris, 2002
**
universalistic: فكر كردم آزاد بهتر در فارسي منظور را مي رساند.
■
150 سال. از 150 سال پيش تاريخ خانواده هاي (فاميل) ما چنان چيده شده است كه مي شود فيلمي حماسه تراژدي از آن ساخت. 150 سال چيده شده است تا من امروز سر يك رويداد، يا روينداد به ظاهر ساده، كمي دلخور شوم. حتي زماني را در كودكي به ياد دارم كه پس از آن تا امروز آرزويم فرار از اين خانواده بود. بيست سال گذشته و من حالا گذشته اي بيست ساله دارم كه مرا مي رنجاند. حالا مي خواهم از گذشته ام فرار كنم.
امروز آخرين جلسه ي كارگاه تخصصي ما در دانشگاه هنر بود. پس از يك جلسه ي شاد و مراسم و گفتگو، بچه ها براي ناهار بيرون رفتند. من با آنهايي كه دلم مي خواست خداحافظي نكردم. چون همگي فقط براي ناهار بيرون مي رفتند. آنچه پس از آن روي داد مجموعه اي از رفتارهاي دست و پا چلفتي بود؛ به كتابخانه رفتم. و كمي بعد از دانشگاه به سمت خانه آمدم. به همين سادگي.
لعنت به اين خانواده ي فكسني كه --حتما اين نظرم را به همگان اعلام خواهم كرد-- كه در گوشه گوشه ي دنيا هم كه باشند و يا بيخ گوشمان، از هم اينقدر دوريم و چنين غير-روابطي داريم.
از سر خستگي در خانه به خواب مي روم، بيدار كه مي شوم به سرعت آگاهي جديد من را فرا مي گيرد. من يكي از جمع هايي را كه بسيار مشتاق بودن با اعضايش هستم را از دست دادم، وقتي آنها از ناهار به كلاس برگشتند و من نبودم. نمي دانم كدام هايشان غيبت مرا احساس كردند. تلخي آن است كه من دليلي براي آمدن به خانه نداشتم. و تمام دليل ها را براي ماندن در دانشگاه داشتم.
150 سال تاريخ، و بيست سال گذشته اي به شكلي احمقانه ساده، به رفتار لوس امروز من مي خندند. پدر هم لوس بود. تمام موقعيت هاي پيشرفت را از زماني كه من به ياد دارم، تا همين چند ماه پيش در جيم شدن/از دست دادن يك فرصت تجاري در عراق، به دلايلي احمقانه رها كرد. من و او و تمام ساليان دراز احمقانه اي كه به من ختم مي شوند همه دلايلي براي كار هاي خود دارند، همه متناسبند با زمينه هايشان و علت دارند --حماقت، تنبلي، ترس، ناتواني و سستي-- و من به آنها آگاه، اما اين ذره اي از خسارت پيامدهاي آن نمي كاهد.
شوخي و جدي اين چند وقت به بچه ها مي گفتم: "يكروز در پمپيدوي پاريس همه دور هم جمع مي شويم!" اما من امروز را از دست دادم و محبت آدم هايي كه محبتشان را مي خواستم. بله آقاي مامورو اوشي (Mamoru Oshi)، من يك فاني ام، و احتمالا با آروزيي گنگ از به ياد آورده شدن.
**
مانند اكو (Umberto Eco) من هم فكر مي كنم عمر من در برابر قرن ها پيش و پس از آن فاصله ي زماني ناچيز است. با اين همه من خودم را مسئول مي دام در اين فاصله ي زماني و در برابر تمام آدم ها و اتفاقاتي كه در آن مي گنجند قشنگ ترين انتخاب ها را بكنم.
**
به يكي از بچه ها زنگ مي زنم و خوشبختانه اين بار به خير گذشت: بچه ها بعد از ناهار پراكنده شده بودند و آن جمع دوستانه ي پيش از ناهار دوباره تشكيل نشده بود. در يك گفتگوي، به سبك من راحت و سرحال، از آن طرف خط به من اطمينان مي دهند كه چيزي را از دست ندادم. و من براي سر و كله زدن با اين جمع در روزها و سال هاي آينده فرصت دارم. و هيچ فرصتي براي خراب شدنش نمي دهم، به سادگي حركت امروزم. با هم دوباره قرار مي گذاريم و مي خنديم: "ده سال ديگر، همه ي ما، پمپيدوي پاريس."
■
Stephen Hawking بين 13 تا 22 ژوييه (22 تا 31 تيرماه) در ايران خواهد بود. استفان هاوكينگ براي من همان جذابيتي را دارد كه Albert Einestein. من در مسير تفكرات خودم ناچارا با فيزيك كوانتوم مواجه شدم كه باعث شد متوجه بشوم من با Einestein همفكر هستم.
تلاش هاي هاوكينگ هم كه به معادله ي معروفش از S، يا آنتروپي سياه چاله ها پايان يافت، به من نشان داد كه عقايد او هم به مال من شبيه است. با اين همه اين تصوري كلي است و من رياضيات تئوري هاي اين دو نفر را نمي دانم، (چون رشته ي تحصيلي من رياضي و فيزيك نيست) و آنچه اشتراك بين من و اين دو نفر است نه فيزيك بلكه آن تصور كلي از جهان است كه آنها در جستجويش بودند. تلاش مي كنم براي استقبال از Hawking، و يا يكي از سخنراني هاي عمومي اش در IPM بروم.
بيماري استفان هاوكينگ (Stephen Hawking) بسيار در راه تحقيقات علمي و البته زندگي شخصي اش مشكل آفرين بوده، و بويژه در سال هاي اخير سلامت و توانايي ارتباطي او را بسيار تحليل برده است. با اين همه او باز هم مانند هر شخص ديگر، يا هر دانشمند ديگر، در محافل خصوصي علمي، كنفرانس ها، جلسات درسي و حتي فعاليت هاي شهروندي و انسان دوستانه حاضر بوده است. او در طرح هاي بسياري با مردم ارتباط دارد و البته از زمان آلبرت آينشتاين (Albert Einestein) تا كنون معروف ترين فيزيكدان جهان است. اگرچه تاثيرگذاري علمي او با بسياري از دانشمندان ديگر --مانند وينبرگي كه من چند وقت پيش از او ياد كردم-- در يك سطح فرض مي شود، تلاش هاي او براي عمومي كردن علم اين شهرت را برايش آورده است. و اعتراف مي كنم يكي از دلايل علاقه من به او همين است. همين كه نام فيزيك و نام يك فيزيكدان يكبار ميان مردم ايران بچرخد، يعني تكرار نام همين علم نيز به ما انگيزه ي پيشرفتن و يا آغاز در مسير آنها را مي دهد. تاريخ علم را بخوانيم، دانشمندان و نظرياتشان از زندگي ما خيلي دور نيستند و از جامعه ي ما.
سفر پيشين هاوكينگ به اسراييل، در دسامبر سال گذشته، براي ايراد چند سخنراني به همراه برنده ي نوبل پاوول كروتسن (Paul Crutzen) در دانشگاه تل آويو بود. هاوكينگ با نگاهي به وضعيت محيط زيست بشري همواره مبلغ سفرهاي فضايي و اقامت در ديگر در سيارات بوده است. (ساده و معقول نيست اين نظر او؟ من در سال هاي فراوان، گرچه عملا فعال نبوده ام، اما بسيار به مسايل زيست محيطي توجه مي كردم. از پروتكل كيوتو --كه من در مقطع راهنمايي بودم گمانم وقتي بحث هاي اوليه اش را مي شنيدم. تا كنفرانس هاي آن لاين درباره ي گرم شدن زمين در همين چند هفته ي پيش. در نتيجه با انبوهي از مردم عادي مثل خودم تبادل نظر داشته ام. بسياري از اين جمعيت گاهي زيادي و يا بيشتر از حد معقول روي مشكلات زيست محيطي تمركز مي كنند و گاهي هم حرف هاي عجيب راديكال مي زنند. --حرف راديكال يك فعال جدي با حرف راديكال آدم عادي فرق مي كند-- اما چه قدر آسان مي شود گاهي به مسئله نگاه كرد: بايد بتوانيم زمين را ترك كنيم. بايد البته مراقبش باشيم. اما زمين پاسخگوي جمعيت و خطرات زيست محيطي كه افزايش جمعيت در پي دارد نيست. چرا فكر هاي عجيب و غريب داشته باشيم مثل كاهش راديكال جمعيت انسان و گياهخواري همه ي بشريت؟ ما هم مي خواهيم زاد و ولد كنيم و هم گسترش پيدا كنيم. عملا با اين سرعت پيشرفت علمي نمي توانيم هم زندگي محيطي بي خطري بسازيم و هم براي زندگي طبيعي خودمان مانع تراشي نكنيم.)
براي نام نويسي در سخنراني عمومي هاوكينگ به سايت مركز پژوهش هاي بنيادي برويد.
هاوكينگ گويا قرار بوده ابتدا براي شركت در يك سمينار به ايران بيايد. پس از منطبق نشدن جدول زمانبندي سمينار با برنامه هاي هاوكينگ، او را به بهانه ي ايراد سخنراني براي المپياد جهاني دبيرستاني فيزيك، كه در اصفهان برگزار مي شود، دعوت كرده اند، گرچه احتمالا بيشتر مدت اقامت در مركز پژوهش هاي بنيادي باشد.
تصور مي كنم پس از انقلاب هاوكينگ دومين مغز بزرگي است كه به ايران مي آيد، پس از سفر چند سال پيش هابرماس به ايران.
**
Update on July 13
سايت IPM بدون هيچ توضيحي نوشته است كه استفن هاوكينگ سفرش را به زماني در آينده موكول كرد. باز خوب است كه آنقدر كلاس دارند كه بگويند آنهايي كه ثبت نام كرده اند هنگم تحقق سفر هاوكينگ در فهرست خواهند بود.
و تصحيح كنم؛ دوستي گفت كه عبدالسلام هم پس از انقلاب سفري به ايران داشته است. پس شدند سه مغز بزرگ.
■
كمي حرف هاي همينطوري؛ كمي تخيل، كمي واقعيت؛ به بهانه ي خبر كشف خاطرات يك دختر يهودي كه به اوشويتس (Auschwitz) فرستاده شده بود داشتم فكر مي كردم اين چه اصراري است كه بعضي دوستان در رد شباهت رفتاري آلمان نازي با رفتار پاكسازي-خودي/غيرخودي كننده تهران دارند. اميدوارم اين واقعا نگراني بي پايه ي من باشد كه تصور مي كنم آن احساس تنفر و آن برنامه پاكسازي را هرچند ناچيز در فعاليت هايي گسترده در ايران --كه ربطي به احمدي نژاد ندارد-- ديده ام. يك بسيجي در حال توضيح موضع آيت الله خامنه اي دربرابر هنر صراحتا از مبارزه با دشمنان داخلي و استانداردسازي هنر صحبت مي كرد. اين تنها مثالي است كه من مي زنم و اگر نه مي شود از بنيانيان در سازمان تبليغات گفت و ديگراني كه هر كدام، در لايه اي از قدرت، ارتباط يا تصميم گيرنده اند يا اجرا كننده، يا برنامه مي ريزند، يا متنفر مي شوند.
چرا نگران نباشيم كه ممكن است روزي مجبور كنند غيرخودي ها هميشه پارچه اي زرد رنگ به بازو ببندند، بعد آنها را از مقام هاي حساس بردارند، سپس نگذارند شغلي داشته باشند، بعد از آن آنها را از دانشگاه و مدرسه بيرون كنند و آنها را به سازمان ها، مدارس و فروشگاه ها راه ندهند. آيا حتما بايد آنها را به اوشويتسي بفرستند و آنها را، ما را، قتل عام كنند تا واكنش نشان دهيم. ما بايد به كوچك ترين موضعي كه محل اعتراض است اعتراض كنيم. حمله ي نيروي انتظامي، سهميه بندي جنسيتي و نمونه هاي اين چنيني فعالا از همه ي موارد دم دست ترند چون مردم در كوچه و خيابان مستقيما با آن در ارتباطند. و البته دليلي هم ندارد كه مردم حاضر باشند. در لايه هاي ديگري مي توان فعاليت كرد.
از بسياري از فعالين بيرون از حكومت متعجبم كه آسوده خيال و با نگاهي حق به جناب به شما نگاه مي كنند و مي گويند "جاي نگراني نيست. نه از اين خبرها نيست. نه شما نمي دانيد...،" در حالي كه خودشان نه در موضعي هستند كه چيزي بدانند و نه در موضعي كه محل نفوذ باشند. --البته اين نظر همه نيست. خوشبختانه من اين فرصت را دارم كه در گفتگو با بعضي از افراد برجسته، نظرات حرفه اي و معقول بشنوم-- اينكه من و شما در اكثريت جامعه هستيم هم راه نجات نيست. --اگر پاكسازي يك كشور از بيشتر مردم آن غيرعملي است مي شود فقط سراغ مخالفين رفت. باقيمانده ها را مي توان "ارشاد" كرد و كودكانشان را تربيت كرد براي اينكه بخشي از سيستم باشند.-- همانطور كه بالاتر گفتم، مردم به اين آساني ها در دستكاري در پخش قدرت موثر نيستند.
آن نوشته هاي منتشر شده، خاطرات دختر چهارده ساله ي يهودي در لهستان است به نام روتكا لاسكير (Rutka Laskier). دخترك حوادثي را ثبت كرده است مانند هنگامي كه يك سرباز نازي نوزادي را از مادرش جدا مي كند و با دست خالي او را مي كشد.
اين خاطرات كه حدود شصت سال، پس از نگارش آنها در 1943، منتشر مي شود، هم روزنوشت هاي او از وحشت هولوكاست در بندژين (Będzin) در لهستان است و هم خاطراتي از خوشمزگي ها، نگراني هاي و عشق هاي نوجواني او.
"حلقه ي دور ما تنگ تر و تنگ تر مي شود. من دارم تبديل به حيواني در انتظار مرگ مي شوم."
"من حقيقتا نمي توانم باور كنم يك روز آزاد باشم خانه را بدون اين ستاره ي زرد ترك كنم. يا اينكه هرگز اين جنگ تمام شود."
در آگوست 1943 او و خانواده اش به اوشويتس فرستاده مي شوند. آنها احتمالا به محض رسيدن به محل به قتل رسيده اند.
■
This is a response to the opinions expressed by i.hoder [Hossein Derakhshan] in a Haaretz article.Helping the image of Iran, doesn't in itself justify claiming there is any sort of freedom in media and what the reason was for hard-liners to close down papers, attack magazine HQs, censor the Internet and kill writers or assassinate theorists --what they continue to do so. Perhaps it is your [Derakhshan] actual opinion, which then is poor in terms of actuality. But claiming the media are free, relatively whatsoever, requires to be least informed of the very recent moves by Harandy, the Minister of Culture, and the progressing projects on internet censorship --not considering the Supreme Leader's cultural and political tendencies. Whatever your opinion and access to information, you cannot judge Iran's situation as such.
I no more see a need to object calling the president names is an indication for freedom. (And why not link the recent incident at Amir Kabir University to that show?)
I see this feeling of Iran depicted here is as if there is this remote authority body that has made few restrictions and violates privacy and freedom at times, and that is challenged everyday by a wave of social activists' Weblogs. In fact how you were treated in Iran, does not conclude how everything is treated in Iran.
Well I am not making much arguments here but even statistics would not match the accurate presentation of yours.
You are making poor statements like the sole figure you criticise, Ahmadinejad, does, as in the comparison of 1979 revolution with French Revolution. And what is that Post-Modern thing!?
Everyone's free to speak out loud their ideas, but beside not giving some of your best arguments, I am undecided whether you are speaking misleadingly.
■
It is a long night in January 1930 in the Hague. German and French ministers continue discussion at the War Debts Conference. It is of no use to what comes next; Nine years later the war arises. Once communists were fighting the Fascism in Italy and Spain which was in return the reaction to communism. Later many free people and organisations would stood up to the doctrines of National Socialist Party in Germany. These began about seventeen years before. Now racism is flared up and European governments need to do their best to liquidate the same doctrines by tanks.
There is a Persian proverb "the first brick mason puts at a tilt, upwards to the Pleiades building tilts." I hope this is enough relevant to the thought there would be such a win over Iran's extremists by the neighbours' desire, only if the Middle East enjoyed cultured governments instead of the predominant Muslim population.
I can even make a wild guess, that Ahmadinedjad has been put to the presidency, with apparently unsatisfied Supreme Leader and Rafsanjani, as a means to provoke that kind of steadfast desire to wipe out the extreme bad. So as the uncle said "come you bastards! come!"
■
پس معني اينكه انقلاب هنوز تمام نشده چيست؟
1) يكي اينكه كشور در مختصات انقلاب خشونت آميز اداره مي شود. به عبارتي نيروي حاكم نيرويي است كه مطابق با حداكثرهاي يك انقلاب سنتي قدرتمندي مي كند. --بحث "دموكراسي" يا مانند آن نيست-- مسئله نحوه ي اداره ي جامعه با پايبندي به قانون است. براي مثال كدام يك از نيروهاي امنيتي به قانون پايبندند؟ در ايران ضرورتي ندارد گناهكاري يك نفر، حتي مطابق با همين قوانين فعلي، در دادگاه اثبات شود. در عوض، صرف گمان نيروي قدرت، افراد مجازات مي شوند.
2) اهداف و كلاس نيروهاي قدرت اين انقلاب، كلاس قدرت هاي قبيله اي است كه نمونه هايش نيروهاي امروز درگير در سودان و يا مسلمانان يوگوسلاوي است. اهداف و عقايد گروه هاي قدرت ناقص و رشد نيافته است و همان رفتارهايي از آنها سر مي زند كه در نبردهاي خانمان سوز در آفريقا: چه خواسته هايشان خوب به نظر برسد و يا بي رحمانه در پي قدرت باشند، نيروهايي وحشي هستند كه از آثار تمدن بدورند. اين رشد نيافتگي فرهنگي حتي ظاهر انقلاب را هم از نمونه هاي ديگر مي تواند تمييز دهد.
3) مردم، از جمله همه ي مايي كه براي "اصلاحات" به خاتمي و معين راي داديم، چنين دركي از فضا نداشتيم. كوچك يا بزرگ، به نظر من ناتواني تاريخي ايرانيان و گنگ بودن ذهن آنها --به دلايلي مثل رسانه هاي ضيف در بررسي تجربه و همه ي ديگر عواملي كه مي شود در جاي ديگر بررسي كرد-- بويژه در اين 3 دهه ي اخير به اين فاجعه، يعني "انقلاب اسلامي" پايان يافت. اين ناتواني عمومي مردم ايران است كه باعث مي شود دركي از جايگاه خودشان و شرايط كلي كشور نداشته باشند.
به نظر شما در سرزميني در قلب آفريقا كه هرازگاهي عده اي سوار بر ماشين از پارتيزان هاي حاكم به دهكده اي حمله مي كنند، مردم مي نشينند و به اصلاحات در درون اين نيروهاي قدرت فكر مي كنند؟ يا شايد آنها هم مانند ايران عقيده اي قاطع ندارند چون نگاهي بيروني از وضعيتشان ندارند؟
شايد اگر ايرانيان زمان انقلاب مردم سياسي تري بودند و حواس جمع تري داشتند، ما بايد امروز شاهد جنگ هاي داخلي بوديم!؟
**
بگذاريد ببينيم گرچه تصاوير حملات پليس در فرانسه به تظاهركنندگان و همان تصوير از پليس ايران در حملات به مردم، بويژه اين تصاوير اخير مربوط به حجاب تا اندازه اي شبيه هم است: لباس ها، نقاب ها، خشونت و غيره، اما هركدام از پايه هايي كاملا متفاوت شكل مي گيرند. فكر مي كنم براي اينكه فريب خودمان و ظواهر را نخوريم، بايد با نگاهي وسيع تر به دهه هاي اخير ايران نگاه كنيم.
**
ببينيد: فهرست انقلاب ها و شورش ها (انگليسي)
■