خاطرات تجمع در دانشگاه هنر (1): همه ي فرزندان نامشروع ايران
هنگام نزديك شدن به دانشگاه كرج كسي كه قرار ملاقات را با او هماهنگ كرده ام به من زنگ مي زند تا قرار استقبال را بگذارد. يك ربع بعد من از اتوبوس پياده مي شوم. هوا كاملا تاريك شده است و سوز سرد اما ضعيفي بر زمين هاي برهنه و بسيار وسيع دانشگاه مي وزد. "اين ساعت شب!" با نا اميدي فكر مي كنم شايد شب بتوانم براي خواب به خانه بازگردم. سلف دانشگاه چند قدم از محل پياده شدن ما فاصله دارد. بچه هايي كه پياده شده اند يك راست به سمت سلف مي روند و در صف مي ايستند. من هم به دنبالشان راه مي افتم. داخل سالن را در جستجوي سامان* مي گردم. كسي برايم دست تكان نمي دهد. به طرف در باز مي گردم كه انتهاي صف همسفران من به آنجا رسيده است. در كنار در مي ايستم و خودم را در معرض هواي طبيعي و خنك عصر قرار مي دهم، هرازگاهي براي گرم شدن چند قدمي به داخل سالن برمي گردم. سامان چند دقيق ي بعد از راه مي رسد.
**
دو نفري پشت يك ميز مي نشينيم و در حال گفتگو شروع به خوردن غذا مي كنيم. من از همان ابتدا مراقب حرف هايم هستم و كمي كه مي گذرد توضيح مي دهم بيشتر براي شنيدن آمده ام تا همكاري. دانشكده ي در تهران با دانشكده ي در كرج در زمينه ي پيگيري فعاليت هاي صنفي همكاري نداشته اند. بيشتر به اين علت كه در تهران كسي پيگير موضوعات صنفي نبوده است، يا موفق نبوده است. من و اميد*، در تهران، احساس خوبي درباره ي روش و دستاورد تحصن سال گذشته ي دانشگاه هنر نداريم كه برنامه ي بچه هاي كرج بود. از طرف ديگر بچه هاي كرج به بچه هاي تهران به چشم يك عده سيب زميني بي غيرت خنگ خوشگذران نگاه مي كنند.
دو سه روز پيش با من تماس گرفتند تا خبر دهند بچه هاي كرج در حال پيگيري يك تجمع هستند. اسامي كه من مي شنيدم و ايده هايي كه در ذهن داشتند باعث كنجكاوي من شد. تا آن موقع از هرگونه اعتراض ديگران استقبال كرده بودم، با اين همه بايد مطمئن مي شدم برنامه هاي آنها مشكلي براي پيگيري هاي ما بوجود نياورد. با اميد تماس گرفتم و خواستم از سمت خودش و با تماس با بچه هاي شوراي صنفي كرج اطلاعات بيشتري بدست بياورد. در نهايت با مشورت با كرج پيشنهاد شد يك نفر از تهران براي گفتگو درباره ي پيگيري هاي دو طرف به آنجا برود.
خورش بادمجان؛ خيلي چرب است اما براي من مهم نيست. چند هفته اي است غذاهاي چرب برايم جالب شده اند. سامان از من مي پرسد ترشي ميل ندارم و من با ولع در ظرف ترشي ام را باز مي كنم و مي گويم "چرا، خيلي."
بسيار باهوش و آرام است. با طمئنينه درباره فعاليت هاي سال هاي گذشته شوراي صنفي كرج برايم توضيح مي دهد و درباره برنامه ي فردا صبح برايم مي گويد. در پاسخ به پرسش و توضيحات من مي گويد كه برنامه از شوراي صنفي شروع نشده است، و تعدادي از دختران همكاري و پيگيري شوراي صنفي را براي اعتراض خواسته اند. برنامه ي فردا هم نه يك تحصن كه يك تجمع است تا بچه هاي بيشتري، دور هم، نظراتشان را درباره تعهدنامه با هم در ميان بگذارند. مي گويد البته تجمع فرصت اعتراض به ديگر مشكلات صنفي هم هست.
**
قدم زنان به سمت خوابگاه در حال حركتيم. هنگام صرف شام برايش توضيح دادم كه در تحصن سال گذشته من چه كار مي كردم، و اينكه درباره روش كار ضرغامي* در آن جريان من و اميد احساس خوشايندي نداريم و نگران نقش او در هدايت تجمع فردا بوده ايم. حالا او دارد برايم درباره روش كار ضرغامي و ايده هاي اطرافينش مي گويد. و البته تا چند دقيقه ديگر من خودم با ضرغامي و ديگران ملاقات مي كنم.
در ميان گفتگوها، دو ساختمان خوابگاه دختران و پسران را نشانم مي دهد. گويا دانشگاه برنامه اي براي كشيدن يك راه جاده اي جدا در داخل دانشگاه براي دختران داشته است. به ديواري اشاره مي كند كه به طول حدود دويست متر بين دو ساختمان كشيده شده است. من به اشتباه دارم به طرف خوابگاه دختران مي روم كه من را به طرف ديگر راهنمايي مي كند و به شوخي مي گويد اگر از آن طرف بروم رگبارهاي خودكار به سمتم شليك مي كنند. در اين فضاي وسيع، خنديدن با صداي بلند به رفتارهاي دست و پا چلفتي مديران دانشگاه و نهاد رهبري به ما خوش مي گذرد. هوا هنوز خيلي سرد نيست. يقه هايم را بازگذاشته ام. به نظر مي رسد شب را همين جا بمانم.
*اسم ها ساختگي هستند
■
هر چقدر غر بزنيم فايده ندارد. اين ها توانايي مديريت كشور را ندارند. پس كم كم از وانمود كردن دست برمي دارند و كارها را آنطور كه برايشان آسان تر است انجام مي دهند (مثلا ديگر به حقوق معنوي پايبند نمي مانند)
■
نكته اي كه در دو يادداشت پيشين جا انداختم تاثير گزينش در ايران است. گزينش عقيدتي دولتي كه بر اساس قوانين هم نوشته شده و هم نانوشته است، و گزينش بر اساس آشنايي. گزينه ي نخست واقعا ناگوار است.
مثلا فكر مي كنيد در ايران گرافيست نداريم كه تلويزيون آن تصاوير زشت را مي سازد و پخش مي كند. سليقه ي تلويزيون از مردم معمولي پايين تر است، چرا؟
در حالي كه مديريت كشور نياز به افراد توانمند دارد تا بتوانند جهت دهند و حمايت كنند. قوانين اسلامي و عقيدتي دولتي براي گزينش تمام نيروهايي را، كه واقعا توانايي و لياقت داشته باشند، حذف مي كند، كنار مي گذارد و مي خواهد از ميان عقب مانده هاي ذهني و ناتوان همفكرش افراد را بر سر كار بياورد. بخش بزرگتر مردم در ايران، براي عقايدشان، براي انقلابي نبودن و ريش نگذاشتن، ايراني بودنشان از نظر دور مي ماند و غير خودي مي شوند. عده ي معدودي كه در دولت هستند يا به زور و نيرنگ در قدرت اند يا غريبه هايي كه براي انطباق عقايدشان به مقام رسيده اند.
نبايد اجازه دهيم در قرن بيست و يكم، عده اي معدود و عقب مانده در فرهنگ و اجتماع، قدرت كشور باشند. نبايد اجازه دهيم، وقتي نيروهاي عاقل و توانمند داريم، مورد گزينش واقع شوند.
اين نگراني در دو سطح بايد به طور جدي پيگيري شود. يكي وضعيت گزينش كه از سوي قدرت حاكم اعمال مي شود و نه از سوي مردم و انديشمندان. دوم اينكه از اساس براي چه بايد چنين عقب مانده هايي در مركز قدرت باشند كه حالا بخواهند درست گزينش كنند يا غلط؟ مردم و انديشمندان ايران به هر شكل ممكن بايد در هر دو سطح اوضاع را متناسب و معقول كنند. اما چه طور؟ چه كار كنند تا حاكمان حاكماني با سوادتر از مردم كوچه و خيابان باشند؟
■
We sit round the table. A garçon comes and gives to me and my father each a menu. I see over my father's shoulders next to us some customers are paying another garçon the bill. They talk about something I cannot hear and their gestures convinces me there is something about tipping. I think to myself if my father tips at restaurants. Considering this is not a high class place, but rather ordinary, they should not get tips; It is uncommon in Iran to tip. Though some do, like me, and at some places you must tip. I take my eyes back to the menu. And we order. We have already spent an hour with each other, and then me and my father came here for lunch. Afterwards we will separate, and I tell to myself I would meet him at noroze again. So at the table, to start conversation and killing another bird with that stone, I ask him, I ask him something that for my whole life I wondered about, but it never happened to me to ask, about my father's family. I had never meet someone from my father's side of the family. I ask him straight-forward and know he would answer me immediately. So does he. He tells me about his brothers and sisters. When he left home. And as much about everybody's news as he said he knew. Although most of these news were decades old. Despite all my curiosity I keep the conversation at a comfortable level. I tell him I would love to hear more another time. Knowing your own family history is about finding out where you have come from. Perhaps you are different, but in my situation I do feel how hundreds of years has spanned to up right this minute to make me what I am, what I have and how I feel. I did not know this is the case for many, many other people. It is now about four or five years that I have been interested in investigating my mother's side of family. First fact to tempt me into this course was the appealing name and history of the grandparents of my mother. During these years my desire needed to wait until about months ago, when I offered to a lecturer, I had class with, to bring him a short but useful review on someone from our family. Someone he was interested in knowing more about. Taking this self-offered homework, I started asking people around me, more about our history. I needed to clear things I had heard of. I needed to count and name all my relatives, especially those alive. I needed to ask each proposed fact from several people, because once a person has found her way into history, aside from the different views she would get from different persons, details tend to be inaccurate. In our family history there are many old pictures, but also many lost pictures, I wished I had access to. During my search I found people, whom I am yet to meet, who are going to be my great resources of information for the parts of the family I am far from, or for my own closer acquaintances whom I need a more exterior view about them; sometimes you need a colleague's opinion of a person, in addition to that of his children. I searched through the Web and was astonished by the number of relevant Web sites on what is called "genealogy." There were trial family tree software, Web sites of free search for census and family records by governments, family trees that were mostly empty, family trees with roots deep back to 1700, and very amusing pages for found pictures; like for a portrait someone has found in street which may bear a date or not. For my family, I can see now partly through ages, through at least quarters, how everybody is whom I know: The ups and downs, disasters, successes, fame, fall, love, death, courage and weaknesses, and the decisions that made my history. Now, not only I am to learn more about my past, by visiting old ladies, distant relatives, strangers who knew them, I would have never seen otherwise, by listening to my grandma's old, repeated stories and tales about who is buried where and who loved whom, but also I add to my list my father's family name, a new topic to discuss, to notice, to care about and to hear about.
■
بنده ي بيچاره، احمدي نژاد، حق دارد پيش خودش فكر كند آيا هولوكاست روي داده است يا خير، و سوال كند يا آيا ممكن است در آن اغراق شده باشد و غيره. اما به عنوان رييس جمهور كشور حق ندارد برود پشت تريبون و تصوراتي را كه بررسي نكرده بيان كند. فكر مي كنيد اگر هولوكاست حقيقت نداشت در كشورهاي شمال كه روزنامه نگاري ته همه چيز را در مي آورد اين نيرنگ سياسي پنهان مي ماند؟ احمدي نژاد اگر واقعا دراين باره سوال داشت بايد مي رفت منابع مختلف را مطالعه مي كرد، پژوهش مي كرد تا نظراتش شفاف تر و مستند تر شود. نمي گويم اين يك تاكتيك سياسي از طرف رييس جمهور بوده، زيرا حقيقتا در شعور او و كابينه اش ترديد دارم. اما اين اصلا مهم نيست. نظرات او به عنوان رييس جمهور يك كشور بسيار كودكانه و نمايش بي سوادي او بود.
ضمنا براي چه مردم ايران كه براي اهميت دادن به هولوكاست دليلي ندارند بايد هميشه درگير اين مطالب باشند؟ در هر حال اين مطلب، بدون حداقل تحقيق، براي بسياري از مردمي كه من ديده ام مهم است. اما وقتي درباره ي چيزي بدون آنكه درباره اش مطالعه كرده باشيم ساده انگارانه نظر دهيم آنوقت تبديل به يك "عادم" عامي و دلنچسب مي شويم.
■
Poor Mr. President could freely speculate whether the Holocaust has been true or not, or if in the stories some overstress has been expressed. But this is a bad habit to put his conjectures unverified into words. Specially without any prior knowledge, that could make his speech so deplorable, audience finds him unintelligent. He has a history already of speaking out load what he does not know about but he has only heard of.
■
پست قبلي را اينجا ادامه مي دهم. اجراي اصلاحات در آن گونه ي نخستي كه آقاي احمد ميدري مي گويد، يعني اتكا به تغييرات در سطوح كلان، به دلايل متفاوتي كه هم ايشان توضيح داده اند و هم بايد بيشتر باز شود راه حل مناسبي نيست. (بدتر از آن اينكه هرروز يك عده تركيب "مردم سالاري ديني" را تكرار كنند و بگويند كه چشم جهانيان را تجربه ي ايران خيره كرده است. اين ديالكت اوج بد سليقگي است) اما ديدگاه دوم آقاي ميدري درباره اصلاحات، اصلاحات در سطوح كلان و خرد با درك روابط اجتماعي موثر (لطفا رياضي دانان و فلسفه شناسان آشنا به سيستم ها كمك كنند!،) چگونه اجرايي مي شود؟ آن "تغيير مجموعه اي از روابط اجتماعي، از مديريت شهري تا مديريت بنگاه هاي اقتصادي و مدارس" چگونه عملي مي شود؟ آن تكنوكرات ها، مديران اجرايي، چه كساني هستند؟ اجرايي كردن اين ايده نياز به دركي اجرايي دارد و به واقع بيني مدبرانه. و با نشان دادن دلايل فني و كافي مي توان نشان داد اهميت پرداخت تخصصي هر يك از مسايل ما بستري است كه بر روي آن تغييرات جنبه اي همه گير و به وسعت كشور پيدا مي كند. اين يعني توسعه و فعاليت مغزهايي كه به طور تخصصي دست روي مسايل مختلف مي گذارند. بله، همان آكادمي. دو نكته: پرداخت تخصصي بايد حقيقتا مبتني بر بينش علمي، و يا با كمبود مغزهاي ايراني مبتني بر آزمايش و خطا، باشد. دوم آنكه خود اين فعاليت نيازمند بستري اطلاعاتي-رسانه اي است كه مغزهاي علمي كشور را در برخورد با يكديگر و در برخورد با جامعه و دولت قرار دهد. به نظريه اي فكر مي كنم كه بگويد اين بستر رسانه اي بر دو لايه ي يكم، عمومي، شامل نظريه ها و مهارت هاي اجتماعي، و دوم، لايه ي رويي يا پياده سازي، شامل فناوري ها و ابزارها، است.
كمي بي ربط: بايد نگاهي به آخرين كارهاي هابرماس بياندازم.
■
آقاي احمد ميدري، نماينده ي پيشين مجلس، در مقاله اي* مي گويد "قبل از آنكه خزانه داري براي حزب مشاركت يا هر حزب ديگر مسئله شود بايد براي دانشگاه ها و موسسات تحقيقاتي مسئله شود."
قصد دارم در ادامه ي فعاليت هايم در تماس دوباره با پيشروان آموزش نوين در ايران قرار بگيرم. و اين فكر ِ تاثير منفي آموزش در ايران را پيگيري كنم. دغدغه ي من درباره مشكلات جامعه ي علمي ايران، جامعه ي دانشگاهي اسف بار ايران، است. اما مي بينيم كه مديريت دانشگاه ها و وضعيت اسف بار آنها نتيجه ي تصميمات و عقايد دولتي است و از طرفي سواد عمومي جامعه ي دانشگاهي. به عبارتي مديران دانشگاه ها كه بايد جهت دهنده و حاميان اصلي توسعه علمي كشور باشند همه بر اثر همان كاستي هاي سيستم آموزشي، نه فقط از نظر فني، بلكه در آرزوها و مقاصد هم ناتوان هستند. بايد از همان مغزهايي كه هنوز از ايران نرفته اند استفاده كنيم؟ مي دانيد چطور هرسال بخشي از افرادي كه براي دكترا به خارج ارسال مي شوند، با پارتي بازي انتخاب مي شوند؟ اما مسئله بزرگتر از اين است. زيرا هيچكس در طي چند سال در اين دوره سني تحت تاثير افكار و عقايد متفاوت قرار نمي گيرد و مهارت و دانش كافي را كسب نمي كند. مردمان توانمند بيشتر عمرشان را در پي آن علم، مهارت يا فكر بوده اند. به زبان علمي تر، آموزش دوره مهدكودك تا پايان دبيرستان (k-12) بسيار اهميت دارد. و جالب اينكه من اين تفكر را به صورتي جدي در خارج از حيطه ي كارشناسي اين بحث ديده ام.
احساس مي كنم آن مدل ساده ي دايره ي بدذات --يا هرچه كه ترجمه مي شود-- (vicious circle) در ايران و درباره سيستم آموزشي مصداق پيدا كرده است. و براي خروج از دايره ي بدذات نيروي بسيار ضروري است.
يك پژوهش علمي قدرتمند به ناچار به نشان دادن تاثير ناگوار خرافات عامه و حضور همه جايي اسلام، كه بويژه در جامعه ي حاصل تعامل آن عامه ي غير علمي تاثيرش دوچندان شده است، پايان مي يابد. همينطور به نشان دادن اهميت حذف اين موانع از سيستم آموزشي ايران.
همانطور كه آقاي ميدري به درستي اشاره مي كند، ساخت كلان سياسي بازتاب تعامل انسان ها در زندگي روزمره و در تعامل با ساخت هاي خرد است. اين يعني اهميت درك اين روابط شكل دهنده ي جامعه و دولت كه مشكلات، ستم ها، كاستي ها يا خوبي ها را با هم دارد. بهبود آن به بررسي واقع بينانه آن نياز دارد. و به همين اندازه ارايه ي اين بررسي هم پراهميت است.
آقاي ميدري اصرار مي كند كه بايد به اهميت وجوه مختلف اصلاحات نگاه كنيم؛ "آنگاه بايد تغيير مجموعه اي از روابط اجتماعي، از مديريت شهري گرفته تا مديريت بنگاه هاي اقتصادي و مدارس در دستور كار اصلاح طلبان قرار گيرد. همه ي اين تغييرات اموري فني و تكنيكي هستند."
در پايان آقاي ميدري تاكيد مي كند كه "تكنوكرات ها مي توانند عاملين تحول باشند." و من اين جمله را به اين معني تغيير مي دهم كه دانش فني در تمام سطوح و در تمام موضوعات، در دولت و در جامعه، اگر مقدم بر ديدگاه ها و عقايد سياسي نباشد از آن كم اهميت تر نيست.
*احمد ميدري، ديوانسالاري دولت: مانع يا ابزار اصلاحات؟، گفتگو، شماره 47، دي ماه 1385
■
سناريو: شادی صدر و محبوبه عباسقلي زاده را اگر كمي بيشتر در زندان نگاه داريم، مي بينيم چه كساني مي توانند جا پاي آنها بگذارند! ببينيم تدوين منشور زنان كمپين را چه كسي بيشتر پيگيري مي كند.
بي ربط: خاك بر سر وزير آموزش و پرورش
■
امروز چند فيلم بسيار زيبا ديدم. يكي از آنها، با بازي بازيگر محبوب من رادا ميشل، فيلم موتسارت و نهنگ بود. فيلم درباره مرد جوانيه با علايم اَسپرژر (Asperger Syndrome) --يك جور اوتيزم. او توانايي غيرطبيعي در كار با اعداد داره (داستين هافمن در مرد باراني رو به ياد داريد؟) مرد جوان مركزي رو براي جمع كردن افراد مانند خودش درست كرده كه به جايي وابسته نيست. يك روز يك فرد جديد در اينجا نام نويسي مي كند. زن جواني كه اوتيزم او در وضعيت مشابه اين مرده. زن پرشور، نقاش، آرايشگر و علاقه مند به زندگي و فعاليت و جسوره، و حيوانات رو دوست داره. مرد جوان هم خانه اي انبوه از روزنامه ها و كتاب ها و پرنده هايي كه به اين طرف و آن طرف پرواز مي كنند داره. توجه آنها به هم جلب ميشه. ديدن تلاش آنها براي زندگي كردن با هم بسيار دوست داشتني است.
مي دونيد اوتيزم (Autism) چيه؟ روانشناسان اوتيزم را، كه بويژه از قبل از سه سالگي ظاهر ميشه، وضعيتي توصيف مي كنند كه در آن فرد در اندازه اي از واقعيات دست مي كشد و بويژه علايمي مانند واكنش اجتماعي به شدت محدود به ديگر افراد، الگوهاي رفتاري محدود و گاهي توسعه ي غيرطبيعي گفتار دارد.
حالا من نشستم و دوباره خاطراتم از دوران كودكي تا همين يك دقيقه ي پيش رو بخاطر مي آورم. حساسيتي كه به شكل به هم ريختگي اتاقم داشتم، كه بايد همه چيز همانطور كه من در اتاقم روي زمين پخش مي كردم دست نخورده مي ماند. و خاطرات بسيار ديگري كه من، نه با ساده لوحي، درباره ي آنها فكر مي كنم. خاطراتي و خيالاتي كه هرازگاهي جلوي چشمان من رژه مي روند.
دوستان من مي دانند حافظه ي من درباره نگاهداري اسم ها چه وضعي دارد. من ممكن است بارها و بارها يك نفر را ملاقات كنم و اسمش را بپرسم، اما هرگز اسمش را به خاطر نسپارم.
يك روز در ابتداي كلاس روش تحقيق، استاد از من --كه مي دانست من در همكاري با سازمان هاي معتبري مدير تهيه گزارش ها و تحقيقات اوليه و سازماندهي بودم-- و يك نفر ديگر خواست تا از كلاس بيرون برويم، تا بوفه جداي از همديگر حركت كنيم و دوباره بازگرديم. ما ايده اي نداشتيم براي چه اين كار را مي كند. وقتي برگشتيم از ما خواست تا گزارشي از اين سفر كوتاه بنويسيم و سپس آنرا براي كلاس بخوانيم. من نوشتم كه عده اي در اطراف در حياط نشسته بودند. استادي را از دور ديده بودم. و در راه بازگشت گربه اي را ديدم كه لنگ مي زد. زخمي بر پاي چپ جلوييش بود كه به نظر مي رسيد يك هفته اي از پيش آمدنش گذشته و من گربه را رنجور ديدم.... توضيح مفصلي از شرايط گربه نوشته بودم و خواندم. من هيچ چيزي را كه به ياد داشتم از قلم نينداختم. نفر ديگري كه البته، بر خلاف پيشنهاد استاد، با هم مسير را رفته بوديم، نوشته بود، علاوه بر همه چيز، كه "ما" ايستاديم و با تعدادي از بچه هاي همين كلاس، كه داشتند دير به سر كلاس مي آمدند، سلام كرديم، و "ما" چيزهاي ديگري ديديم كه من به ياد نداشتم. وقتي استاد پرسيد، گفتم حتما همين طور است اما من چيزي به خاطر ندارم. بچه هايي كه سر راه ديده بوديم مي گفتند ما ايستاديم، دست داديم و سلام كرديم. من هيچ چيز به ياد نداشتم.
اما چگونه اينگونه مي شود، ترجيح مي دهم سازو كارهاي ذهني ام را يك راز نگاه دارم!
در خاطراتتان بگرديد درحالي كه علايم وضعيت هايي مانند شيزوفرني (اسكيتسافرينيا،) پارانوا، اوتيزم و مانند آنها را مي دانيد. چقدر احتمال دارد هنگام جستجوي خاطرات ساليانتان، علايم مشابهي ببينيد؟ من تقلاي خودم با شيوزفرني و اوتيزم را گاهي تصور كرده ام. و جالب تر از آن براي من روش بررسي ذهني ام روي آنها است. اوتيستيك ها، به زبان عاميانه، در بعضي چيزها ممكن است به شكل قابل توجهي خوب باشند. و من در چيز بسيار خوبي خوب هستم! اما من كه اوتيستيك نيستم. هستم!؟ :)
در هر حال اگر بررسي تاريخي زندگي تان الگوهايي مانند علايم آن شرايط را دارد و يا فقط اگر احساس مي كنيد دچار مشكلي هستيد با يك مركز روانكاوي يا روانپزشكي تماس بگيريد. لازم نيست حتما اداي ميمون در آوريد يا مطلقا اسمتان را فراموش كنيد تا مشورت با يك متخصص مفيد به نظر برسد. از مراكز ارزاني كه سازمان يا دانشگاهتان در اختيار مي گذارد استفاده كنيد يا به يك كلينيك برويد. به نظر اطرافيان هم توجه كنيد.
اين وضعيت ها فراوانند. مثلا جابجا كردن ناآگاهانه ي حروف يك واژه، هنگام گفتگو يا نوشتن، يا انواع mania ها (به اصطلاح غير علمي،) مثلا Kleptomania. گاهي فردي كه در اين وضعيت ها است بهتر است خودش و پزشكش از اين وضعيت آگاه باشند. اما در وضعيت اجتماعي و شهري ما در ايران چه تعداد از اين وضعيت هاي افراد تشخيص داده نشده باقي مي ماند؟
**
با وجود خاطراتي كه نوشتم و تصوراتي كه داشتم من به هيچكدام از آن نارسايي ها يا شرايط مبتلا نيستم.
مطالعه ي بيشتر: علايم و توضيحات درباره موثرترين نارسايي ها و وضعيت هاي رواني در منبع زير براي مردم عادي نوشته شده است (به زبان انگليسي:) NIMH: Mental Health Topics تعداد بيشتري از مسايل با ديدي عمومي تر اينجا است (به زبان انگليسي:) Mental Health America: get info
■
يك سري فيلم سفارش داده بودم. يكي از آنها كه قرار بود "خانه ي هزار جسد" Rob Zombie باشد، به اشتباه گيگولوي اوروپايي است! جزو لطايف دي وي دي مورد نظر Special Features است كه قطعات مثلا طنزي در قالب تبليغات ابزارها و مصاحبه هاي درباره ي ابزارهاي بزرگ كردن آلت مردانه است. "سخيف!" به اين مي گويند يك شروع بد براي يك روز خوب براي من!
من پورنوگرافي در تاريخ مصور جهان را در چند جا ديده ام كه از ميان پمپئي، ايران دوره اسلامي و ژاپن، ژاپن براي من جالب تر بوده است. البته اين جداي از شرايط دنياي بعد از انقلاب صنعتي است. عكس هاي يك عكاس معروف آمريكايي را نگاه مي كردم. كارهايش مانند Nan Goldin بسيار شخصي است. يكي از آلبوم هايش (در 1993) براي نمايش تصاوير عريان فرزندانش جنجال برانگيز شد. با اين همه، تمام اينها فرصت هايي براي كشف و جستجو در آزادي و سلامت بدن انسان است و حضور آن در زندگي جمعي ما. و من هرگز نمي فهمم براي چه مردم اين اندازه شرمگين هستند. تصور مردم از خودشان چيست؟ لباس ها و خيابان ها؟
ترديد هايي كه درباره احساسشان درباره اين "پالس" ها و اين كه چه كار بايد بكنند، نتيجه ي اين است كه فرصت نمي كنند و توانايي اش را ندارند به تنهايي اعماق تاريخ بشري، بدن انسان و روانشان را بگردند. تابوهاي اجتماعي مبهم تر از آنند كه مانع عمل خاصي شوند. اما مردم خودشان نمي دانند با اين احساسات چه بايد بكنند و از كجا مي آيد. حتي بيشتر احساساتشان را از يكديگر تشخيص نمي دهند؛ نياز جنسي، عشق، دوستي، رابطه ي خانوادگي، ترس، نگراني، كينه...
اما خوب بود مردم، در ايران، بدون آنكه لذت از زندگي را جرم تلقي كنند، ذهن و بدن خود را خوب مي گشتند. ياد مي گرفتند آن هوس هاي گذراي مازوخيسمي و ساديسمي اشان را كشف كنند. و مثلا واژه ي F3tishism را مي شناختند. سعي مي كردند به جاي فروخوردن آن، آن را بشناسند، بررسي اش كنند و با آن در زماني كه درست است مواجه شوند. گاهي اين احساسات پنهان شده در اندازه اي مهيب به فرد هجوم مي آورد و به تلاش خشونت بار و بدور از اخلاق براي ارضاي آنها پايان مي يابد. در عوض لذت آنرا تجربه كنيد. در آن كنكاش كنيد تا آنرا بهتر بشناسيد. در حقيقت اين احساسات ساخته ي خود مردم هستند. ساخته ي روش زندگي مردم هستند. هرچه مردم زندگي سالم تري در پيش بگيرند، در جسم و روان، نتيجه ي آن تسلط بيشتر و زندگي باز سالم تر است.
■
ابر آمد و زار بر سر سبزه گريست، بي باده ي گل رنگ نمي شايد زيست، اين سبزه كه امروز تماشاگه ماست، تا سبزه ي خاك ما تماشا گه كيست --خيام
■
چه دانشجوي رشته هنر باشيد چه نباشيد، اگر نگاهي به آثار هنرمندان معاصر بياندازيد و چيزي دستگيرتان نشود، بيشتر از آنكه هنر مدرن را مسخره كنيد به اين فكر كنيد كه چند اثر هنري پيشتر ديده ايد، يعني دانش تاريخي هنري شما چقدر است. بسياري از آثار هنري مدرن در متن هاي مختلف هنري و اجتماعي قابل درك و ارزيابي هستند. اين درباره آثار تمام دوره ي تاريخي درست است. اگر به آثار ميكل آنژ نگاه كنيد، احتمالا بيشتر آنرا قابل تحمل مي يابيد تا اينكه توانايي ستايشش را داشته باشيد. پس وقتي نوبت به كارهاي مدرن مي رسد كه نياز به دانش به چند صد سال بيشتر از تاريخ دارد اصلا تعجب نكنيد كه دركي از اثر نداشته باشيد. در حقيقت درباره ي هيچ اثر هنري بدون حداقلي علاقه و دانش به تاريخ هنر توانايي نظر دادن نداريد. پس اگر مي خواهيد به گالري آثار هنري برويد چند نكته را در نظر بگيريد.
- در ايران به ديدن آثار افراد معروف برويد. چون دانش فني كافي براي ساخت اثري قابل قبول در اختيار بسياري نيست.
- اگر كمترين علاقه اي به هنر داريد، تاريخ هنر را به اختصار مطالعه كنيد. كتاب مناسبي در فارسي سراغ ندارم كه هم براي خواند جذاب باشد و هم مختصر و مفيد. پس سري به يك كتابخانه بزنيد و نگاهي به چند كتاب بياندازيد. اگر به يك هنر ويژه علاقه مند شده ايد تاريخ آن را مطالعه كنيد. هميشه براي شروع نگاهي به اينترنت بياندازيد، گرچه مطالب با كيفيت به ندرت يافت مي شود.
- بويژه قرن بيستم، زمان رشد عملي فردگرايي و پيشرفت صنعتي فراوان بوده است. نتيجه آن افزايش تعداد هنرمندان (مانند همه ي نقش هاي علمي ديگر) است. به همين دليل نظر دادن درباره هنر مدرن نياز به پژوهش بيشتري دارد تا تا اندازه اي بر زمينه ها و دلايل شكل گيري آثار مسلط شويد. از آنجايي كه احتمال اينكه حتي درون محافل هنري و دانشگاه هاي هنري ايران اين دانش به شما ارايه شود بسيار ناچيز است. در عوض دو چيز را در برخورد با آثار هنري مدرن (و البته آثار ديگر دوره ها) در نظر بگيريد. بعد زيبايي شناسي و بعد جذابيت اجتماعي.* مجله هاي ايراني هنر جايي بين ترجمه ي متون سنگين فلسفه هنر و نظرات سخيف غير هنري است. گرچه اين همان چيزي است كه بايد باشد، اما اين طيف كامل نيست و جاهاي خالي زيادي دارد.
- آشنايي با هنر و بويژه تاريخ آنرا به مطالعات عمومي خود اضافه كنيد. و هرازگاهي به كتاب هاي ترجمه نشده رجوع كنيد. دانش عمومي تاريخي هم بسيار خوب است.
- اگر به تكنيك ها علاقه منديد، درباره آنها مطالعه كنيد. شما مي توانيد آثار هنري را با توجه به مواد مصرفي، مهارت هنرمند در ساخت و قيمت بررسي كنيد. براي اين هم منابع درست مطالعه را بايد تشخيص دهيد.
- به غير از من به دوستانتان كه دانشي دراين باره دارند مراجعه كنيد تا شما را براي مطالعه ي بهتر راهنمايي كنند! اگر حرف هاي قلمبه و سلمبه زيادي گفتند يا خيلي احساسات ادبي و هنري در وجناتشان هويدا بود ، لبخند بزنيد، تشكر كنيد و برويد و نگذاريد وقتتان تلف شود: آنها هم چيزي نمي دانند.
- اگر هيچكدام از اين ها را دوست نداشتيد. روزهاي جمعه به گالري ما بياييد. برنامه هاي مفرحي براي شما تدارك ديده شده است، مثلا هو كردن دسته جمعي آثار هنرمندان معاصر. يكشنبه ي اول هر ماه هم جلسه اي با حضور يكي از هنرمندان براي پرتاب گوجه فرنگي به هنرمند مزبور تدارك ديده مي شود.
- دوباره: اگر دعوت نشده ايد و يا قبلا توجهتان به آثار هنرمند جلب نشده است، در ايران يا به ديدن آثار هنري اشخاص معروف برويد يا به ديدن آثار سنتي. در تمام موارد سَري به اينترنت بزنيد و مثلا از wikipedia شروع كنيد (هيچوقت به ويكيپدياي فارسي نرويد) و نگاهي به آثار هنري بياندازيد. سري هم به سايت موزه هاي معتبر هنري بزنيد.
گالري پاپيون و پاپيون! *Richard Wollheim, Why is drawing interesting, British journal of aesthetics, vol. 45, No. 1, January 2005
■
دخترك استعداد فوق العاده اي داشت. به هر زحمت كه بود كتاب هاي فراواني از كتابخانه ي عمومي محله اشان تهيه مي كرد و مي خواند. مي خواست وقتي بزرگ شد درمان سرطان را كشف كند. دخترك دوستي نداشت. دوستي را دوست داشت، اما با كسي دوستي نمي كرد. بيشتر وقتش را مشغول مطالعه بود. پدر و مادرش به كار خودشان مشغول بودند. هر دو كارمند دولت بودند. خانواده ي آنها فقير بود. دخترك بزرگتر كه شد، نوجوان كه شد، فهميد هيچوقت تفريح نداشته، هيچوقت خوش نگذرانده است. فكر كرد كتاب هايش بي فايده اند. كتاب را كنار گذاشت. درس را كنار گذاشت. و آرزويش را فراموش كرد. فكر مي كرد چه بيهوده عمرش گذشته است. دخترك مي خواست به مهماني هاي بزرگ برود. خودش را آرايش كند. خوش بگذراند. دخترك نتوانست. دخترك شكست خورد. او فقير بود و نمي توانست پله هاي ترقي اجتماعي را بپيمايد. دخترك فهميد كتاب هاي كودكي اش هيچكدام كتاب هاي خوبي نبودند. او حالا مي خواست مدير زندگي اش باشد اما دانش كافي نداشت. او مي خواست درمان سرطان سينه را كشف كند. تصميم گرفت كتاب بخواند. اين بار به كتابخانه ي بزرگتري رفت. دخترك از سرطان سينه مرد.
■
روزهاي شما چه شكليه؟ مال من:
جمعه است. خواهر و شوهر خواهر و خواهر زادم ميان خونمون. مي گيم و مي خنديم و اخبار به هم مي گيم. مي ريم طبقه ي بالا. خواهرم پيش مادرمه. من و شوهر خواهرم تو اتاق من مي شينيم درباره بعضي آثار هنري صحبت مي كنيم. خواهر زدم جلوي ما پشت كامپيوتر مي شينه بازي سگا بازي مي كنه. دوباره تو خونه پرت و پلا مي شيم. صحبت از فيلم هاي رومنسي مي كنيم كه من و مادرم ديديم و خوشمون اومده. مادرم ميگه امشب بشينيم سه تا فيلم ببينيم. شوهر خواهرم ميخنده ميگه خيلي كار داره. لپ تاپشو با خودش آورده.
*** من ميرم اونور براي خودم كمي كتاب مي خونم. بقيه هم در خونه پخشن. شوهر خواهرم پاي لپ تاپشه *** ناهار حاضره. دور ميز مي شينيم ناهار مي خوريم و صحبت مي كنيم. صحبت از خريد عيد ميشه. من مي گم فقط به پيراهن و عينك آفتابي احتياج دارم. بعد ادامه مي ديم درباره پيراهن خوب آسون پيدا نمي شه و غيره. درباره اينكه كدوم يك از فيلم ها رو مهمانان ما بيشتر مي پسندند صحبت مي كنيم و من و مادرم تعداد دفعاتي كه اون يك فيلم ها رو ديديدم مي شمريم. همه مي دونيم كه شوهر خواهرم هم ميشينه با ما تا ته فيلم فيلم رو مي بينه. من و مادرم مي خنديم و به شوخي ميگيم اگر هم اونا نخواستن ما خودمون مي شينيم باهم فيلم رو مي بينيم.. *** فيلم سرحال و دوست داشتنيه. تو اتاق مامان فيلم رو مي بينيم. خواهرم جاش ناراحته. --اون بارداره-- چند بار فيلم رو نگه مي داريم تا جاي خواهرم و جاي مانيتور رو تنظيم كنيم. در طول فيلم يه وقت هايي كه بقيه نمي رسن زير نويس انگليسي رو راحت بخونن من بهشون توضيح مي دهم. يه ذره با مامانم طبق معمول غر و جر و بحث هم پيش مي آد كه البته اين روزها هر دومون بهتر مديريتش مي كنيم. --فرداش به نظرم مياد بحث من ومادرم براي شوهر خواهرم ناراحت كننده بود يعني اشتباهي فكر كرده منظور حرفم اونه، منم يه مسج فرداش به شوهر خواهرم زدم كه سوتفاهم نشه و چيزي تو دلش نباشه.-- خواهرزادم وسط سالن نشسته يه عالمه كاغذ آ سه و روزنامه كه بهش دادم رو قيچي قيچي مي كنه و پروانه درست مي كنه. وسط فيلم، فيلم رو نگه مي داريم. مامان ميره بستني مي آره. من مي رم ببينم پروانه به آلماني چي ميشه. اشمترلينگ. قبلش شوهر خواهرم داشت بهم مي گفت پاپيون چرا در فرانسه اونطور تلفظ ميشه. ميگم "اشمترلينگ" به شوخي ميگه "پوه." بقيه فيلم رو مي بينيم. خيلي دوست داشتنيه. مگ رايان و تام هنكس. *** عصر اونها ميرن خريد. من خونه مي مونم. يك كم اينترنت رو چك مي كنم. يادداشت هايي كه برام گذاشتن رو جواب مي دم. عكس و نقاشي هاي جديد مي بينم. بعد تو كامپيوتر پازل يك عكس از رودرانر و كويوت رو درست مي كنم و همراهش سوپرترمپ گوش مي دم. بعد مي شينم (من براي چي دارم اينها رو مي نويسم، بيكارم!؟) يكي از قسمت هاي خانواده ي ادمز رو دوباره مي بينم. هدفون گذاشتم و دارم قه قه مي خندم. خواهرم صدام مي كنه. مي خنده كه من دارم به چي مي خندم. سلام ميكنم. از خريد برگشتن. بقيه هم ميان. لباساشون رو در نمي آرن. خواهر زادم فيلمي رو كه چند وقت پيش براش تيكه هاشو گذاشته بودم مي خواد. فيلم كارتون لوني تيونزه، ميدم بهشون مي گم مواظبش باشين. مي گم بعدم نميومد براي بار دوازدهم ببينمش. شوهرخواهرم مي خنده ميگه چشام داره برق مي زنه بازم فيلمو ببينم. خواهرزاده ي كوچولوي من! بايد وقتي خواهر زادم فيلم رو مي خواست با خودش درباره اش صحبت مي كردم و فيلم رو به اون مي دادم. بايد دقت كنم درست تر تحويلش بگيرم. (از اين بيشتر!؟) كمي بعد خداحافظي مي كنيم و اونها مي رن. *** صبح حليم مي خورم. مي رم اينترنت. يك عالمه تصويرگري كودكان دوست داشتني كشف كردم. براي طراحش به شوخي يه يادداشت مي ذارم كه انگار يه پادشاه آثارش رو ديده و ابراز توجه كرده. چند تا يادداشت ديگه رو جواب مي دم. مامان درباره يه فيلم از جاني دپ ميگه. من اگه مامان نبود فقط مزخرفات خودمو مي ديدم. (شفق مردگان، روز مردگان، شب مردگان...!) برم فيلم ببينم. بعدشم آهنگ هايي كه از جاپلين دانلود كردم رو بايد گوش كنم.
■
در جامعه ي مدني فرض بر رعايت حريم شخصي و آزادي در فعاليت هاي اجتماعي اشخاص است، مگر آنكه اين فعاليت مورد اعتراض قرار بگيرد. اما آنچه عموما بر سر آن توافق مي شود و پيشاپيش به عنوان قوانين اعمال مي شود، چه با ديدي نسبي گرايانه يا مطلق گرا، وابسته به شرايط گوناگون است. مشروعيت اين قوانين تا آنجايي است كه يك نسل بتواند نسل پس از خود را درباره ي آنها توجيه كند. در صورتي كه اين دانش منتقل نشود، پيروي داوطلبانه از قوانين روي نمي دهد.
بدون توجه به اينكه چرا ايران قوانين امروزي اش را دارد، آنچه حاكم شده اين تفكر است كه تمام فعاليت هاي هر فرد بايد در چارچوب مجموعه ي كليشه هاي نوشته شده بگنجد. به عبارتي فرد حق ندارد رفتاري داشته باشد مگر آنكه آن رفتار قبلا تعريف شده باشد. اين يعني فرد از زندگي اجتماعي و شخصي عملا حذف مي شود، مگر آنكه به او اجازه داده شود. بدين شكل دولت كاركرد خود را به عنوان حامي تمام اعضاي جامعه از دست داده، محل نهي و منكر اعضاي جامعه شده است.
علاوه بر اين دلخوشي به قوانين اسلامي چندان خردمندانه نيست. تمام قوانين اسلام هم در نيت --چرا يك حكم هست-- و هم در راه حل --حكم چيست-- به سادگي به چالش كشيده مي شوند. آنچه باعث تداوم سه دهه اي (بحث درباره تمام دوره ي اسلامي نيست) اين قوانين شده، روشن نبودن تصور مردم در اين باره است. آنها، چه يك فرد معمولي يا يك مخالف سفت و سخت سياسي، هرازگاهي اين طور "احساس مي كنند" كه يك جاي كار مي لنگد. اين "احساس" يك استدلال مبهم است. پس از آن آنها در اهميت يافتن پاسخ روشن براي پرسش ترديد دارند. به علاوه توانايي فني لازم را هم براي اين كار ندارند. اين توانايي فني حاصل همان نظام تربيتي جوامع پيشرفته ي مدني است كه فرد را براي تصميم گيري، پژوهش و آزمودن آماده مي كند (كه پس قوانين بايد در برابر ذهن توانمند اين نسل پاسخگو باشند و همچنين اين نسل خود در تغيير و پيشرفت دانش توانمند شده است.)
اندازه اين حساسيت نيز بسته به اندازه ي كه پرسش در ذهن آنها برجسته شود متفاوت است. افراد در اين وضعيت مجموعه اي از گمانه ها را براي پاسخ گرد مي آورند. اين گمانه ها از منابع متفاوتي تهيه مي شوند. همچنين يا استدلال خود فرد هستند، و يا عين نظري كه در پاسخ به پرسش خود از جامعه دريافت كرده اند.
يك مثال در اين باره حجاب است. بسياري از مردم درباره حجاب توجيه نيستند. اين يعني اگر نظر آنها را "به چالش بطلبيد" ترديد مي كنند. در اين زمان تئوري هايي را مد نظر قرار مي دهند به عنوان پاسخ قطعي. اين علاوه بر رفتارهاي واپسگرايانه اي است كه در واكنش به چالش نشان مي دهند (مثلا انحراف بحث به "اسلام درست اين نيست، بلكه آن است.")
براي عده اي اين تقلايي ذهني است كه هميشه همراهشان است، زيرا هرگز خود را از توجيهاتي كه با آن روبرو مي شوند راضي نمي بينند. اما بسياري نيز، محروم از اين دير ارضايي، به اين يا آن حدس خود ايمان مي آورند.
دغدغه ي من در اينجا اهميت پيشرفت عمومي هر جامعه در توانايي ذهني نيست. مورد نظر من قوانين و عرف هاي اسلامي در ايران است كه تاثيرات ويرانگر آن نيازمند توجه فوري است. همان تاثيراتي، هرچند بازهم مبهم، كه همان ابتدا مردم را به تفكر و ترديد در درستي قوانين ترغيب مي كند. بدين ترتيب ضروري است تا تك تك آنچه با عنوان قانون يا عرف در ايران حاضر است، يا لا اقل آن بخشي كه به آن اعتراض بسيار وارد شده است، يك به يك شمرده شود و دوباره مورد بحث و بررسي قرار گيرد. بحث و بررسي هايي كه دانشمندان و متخصصين آموزشي، پيگيران تمام وقت هر مسئله، به راه مي اندازند.
من ناچارم بر ضعف شديد ايران در مكتوب كردن دانش دست بگذارم. و بگويم اين بررسي ها بايد نوشته شده و مفصل تشريح شوند. و يادآوري كنم كه معيار سنجش آن قوانين و عرف ها يك چيز بيشتر نخواهد بود: آنچه قابل تحقيق و بررسي، و قابل پشتيباني علمي است.
■
آيا جنبش زنان پرچم دار تحقق جامعه ي مدني خواهد بود؟
■
I wish once all the tension of this week is gone, people would sit back in their armchairs and read a quality report on the incident, those implicated, the background and aftermath of such an event, in a professionally journalistic tone. Alas, I know this would not. Though it is fortunate there is a least of circulating of news. A comprehensive journalistic investigation would realistically illustrate life and strength of attempts in sake of civil rights in Iran. Only if media in Iran, if any, were more than mere bulletins. The creative media, the Holy Grail.
■
دلم مي خواست وقتي تب و تاب اين هفته گذشت، گزارشي ژورناليستي از رخدادها، فعاليت ها، و زمينه ها و پيامد هاي اين اتفاق ثبت و ارايه مي شد. حيف كه مي دانم اين طور نمي شود. خوشبختانه اين رويداد خبر رساني محدود داشت. بازبيني ژورناليستي آن مي تواند فرصتي باشد معقول براي ارايه تصويري از اهميت و شكل تلاش براي استقرار حقوق مدني در ايران. اي كاش رسانه هايي كه نداريم از شكل بنگاه هاي خبر رساني صرف در مي آمدند.
■
March 7March 6March 5March 4
■
وقتي هفته ها پيش با نسرين افضلي تماس گرفتم و درباره پيگيري ام از مسئله دانشگاه هنر گفتم، به من گفت به اين موضوع اهميت مي دهند و مرا به جلسه اشان براي بررسي بيشتر دعوت كرد. تا امروز در دانشگاه هنر برنامه هايي جداي از من ترتيب داده شده و من هم همچنان در تدارك برنامه هاي بيشتر هستم. براي من و بسياري ديگر از دانشجوياني كه در همين چند هفته در شهر تهران با آنها در تماس بوده ام ايده هايي براي پيگيري عملي مسئله علاوه بر حل تئوريك و اطلاعاتي نيازمند تجربه هايي از اجرا است. امروز خبر اعتصاب غذاي دستگير شدكان (غير قانوني) را شنيدم. اعتصاب غذا بايد به معني خرد كردن اعصاب تصميم گيرنده باشد. به عبارتي برابر فشار رسانه اي غير قابل تحمل.
در اين چند روز پيگير اخبار مربوط به دستگيري فعالين زنان از مقابل دادگاه انقلاب بودم. از لحظه ي اول كه خبر را شنيدم، يكشنبه ظهر، مجبور شدم به فكر كردن درباره آن، دلايل آن، تبعات آن و تاثيرات آن. آنها چه مي خواستند، چه مي كردند، سوالاتي بود كه در ذهنم مي چرخيد --و عده ي بسياري ديگر از دوستان و غريبه هاي آنان. سعي مي كردم تاثير مثبت اين حركت آنها را متوجه بشوم. آنها تا بعد از هشت مارس آنجا خواهند ماند، به جوانان فشار مي آورند و بزرگتر ها را مي ترسانند.
مدتي بود به جدا كردن، عملي و تئوريك، بازوهاي اجرايي، مانند حراست دانشگاه، نيروهاي لباس شخصي و پليس از نيروهاي تصميم گيرنده فكر مي كردم. به اين كه چطور در مسائلمان ميان اين نيروها فاصله ايجاد كنيم و يا مستقيما به سراغ نيروهاي تصميم گيرنده برويم. تجمع و دستگيري و عاقبت اعتصاب غذاي اين دستگيرشدگان (غيرقانوني) تصويري زنده از شكلي از حركت بود كه منتظر تجربه اش بودم. رسانه اي كردن، رسوا كردن و جنجال درست كردن چنانكه تصميم گيرنده پاييني توبيخ و تصميم گيرنده ي بالايي تحقير شود. --اگر جاي درست دست بگذاريد و به درستي.-- چنانكه رسما يا تلويحا از كرده ي خود پشيمان شود. فشاري كه عاقبت تصميم گيرنده را از تنها بازي كردن نجات مي دهد و ناچار به بازي با ما وادار مي كند.
اگر اين همان تصوري باشد كه اين عده در زندان آن را تدارك ديدند، بايد به برجسته كردنش كمك كنيم و از پيشرفت آن مطمئن شويم. بايد اين بار كه اين زنان از زندان دويست و نه بيرون مي آيند كمتر از گذشته احساس خستگي كنند. درباره اش فكر كنيد. بپرسيد و تصميم بگيريد. اين تجربه اي است كه پس از اين هر روز به آن رجوع خواهيم كرد.
■
وقتي چند سال پيش در شركت به همكاران به مايه ي شوخي و جدي مي گفتم بايد براي مشتريان كلاس آموزشي آشنايي با ديزاين بگذاريم، خوشحال و شگفت زده شدم كه مدتي پس از آن زيبا ديزاين واقعا چنين كرد. طي سال هاي گذشته زيبا ديزاين نمونه اي پيشرفته از يك شركت ديزاين بوده است. نمونه اي كه باز بيشتر نظرات هربرت سايمون را واقعي مي كند و مطمئنا جلوتر مي رود. نسل من نسل تيم برنز لي ها، نسل مسراشميت ها و كارلوس خاريلو ها است. نسلي كه نگاهي عميق تر و واقعي تر به جهان دارد. روابط را كشف مي كند و حكيمانه بينشي به چيستي ها و چگونگي ها دارد. و بويژه نسلي از طراحان است كه همه از راه اكتشاف به نظراتي مشابه اعلانات سايمون آگاهند.
با اين فكر به ياد اين افتادم كه چه طور بسياري از نسل قديم يا جديد در ايران پيگير مسايلي مثل ربط دادن، به نظر من سطحي، هنرها است و شيفته ي موضوعاتي كه براي من حل شده يا غير قابل توجه مي نمايد. و امروز فكر كردم كه هر دسته، رديف يا نسل را كه نماينده ي تيپ، سبك يا تفكري است، اگر عقب مانده و معيوب نباشد (مثل حاكم-مسلمانان) محترم مي شمارم.
■
در گفتگوها و نظرات بيشتر دانشجويان دانشگاه هنر (و ديگر جاها) كه دراين باره اظهار نظر مي كنند، من اين مشكل تاريخي ام با ايراني تيپيكالم را مي بينم. آنها مي گويند "خوب البته نبايد بچه ها هم بد بپوشند" "اينجا بعضي ها براي تحصيل نمي آيند" "بعضي بچه ها دانشگاه را با پارك اشتباه گرفته اند"
اين نظر دوستان برگزيده ي من نيست. اما نظر بيشتر از نيمي از دانشجويان است. بي توجه به ادب و فرهنگشان آنها بخشي از اين جامعه اند. براي من اين به اين معني است كه عملا بيش از نيمي از دانشجويان دانشگاه نمي توانند تاثير مثبتي در بهبود يا رفع شرايط داشته باشند.
تمام آن جمله هاي بالا هركدام به ديدگاه يا نگراني كوچك، خفته يا مبهم در ذهن آنها اشاره مي كند. اذهان مبهم اجتماعي. و آنها از چنين فرصت هايي براي بروز، بيرون ريختن يا كنكاش در اين تصورات استفاده مي كنند. كس ديگري قانون را مي گذارد، برخورد مي كند، و اين ها نمي پرسند او چرا و با چه ايده اي اين كار را كرد. آنها در عوض، خودشان توجيهات ممكن را مي شمرند و گاهي به همان حدس خودشان ايمان مي آورند.
■
آمديم مطالعه كنيم، ساعتي كه گذشت اندر طرق رهگيري بلايايي كه بر سر مي رود به فكر فرو افتاديم. پس تصور كرديم خود را كه دانشمندي جوان و نحيف و خوش روييم كه در سرزميني در حكومت عدل به آسودگي به كسب علم و نان روزي حلال كمربسته ايم. ناگاه از خدا بي خبري عزم جزم كرده به كودتايي ناروا حكومت به دست گرفته كسي از ياران ما را نيز به قتل مي رساند. ما آشفته در پي انتقام جان عزيز و پاك كردن سرزمين وسيع از شرارت كافر همت گماريم و او را نابود ساخته در پي اش ديگراني را بيابيم كه انديشه هايي شوم در ذهن او را به اين كودتا تشويق كرده بودند براي غايت خود، بي ترس از عدالت و راه و روش حرام جاني. و ما آنها را نيز نابود كرده، سرزمين را از كينه و حيله ي ايشان برهاييم. اين درسي بود براي آنان كه ترديد كنند كه آيا با چه كسي بايد به نبرد در آمدن. كه في المثل آيا مسئله الحجاب دانشگاه ها را مي شود براي بسياري ترديدهايي كه دارند پذيرفت و زير بار رفت، و نه آنكه برعكس بلند شد و اعتراض كرد كه به حق آنچه رفت ناحق بود به هر سيره. در ترديدهاي خام اين دوستان اندر تعمق بودم كه چگونه به حماقت فريب پروپاگانداي حاكم خورند و دم بر نيارند و پرچم اعتراض به ناحق برنگيرند --كه ترديد در دوستان به سخن دشمن همانا حماقت بود،-- كه حديثي لطيف از كتابي به حق ظريف به يادمان آمد كه نقل كنيم، باشد روشني راه اين ساده دلان و ياران بي خبر باشد. حكايتي از قسم دوم جوامع الحكايات و لوامع الروايات نويسنده دانشمند سديدالدين محمد عوفي. همانا خود را بيابيد چون اندر خم پروپاگانداي مطروحه در حكايت گرفتار آييد.
***
در كتب حكماي هند آورده اند كه روزي اشترسواري در ميان بيابان مي رفت. به موضعي رسيد كه كاروانيان آنجا فرود آمده بودند و آتش كرده و رفته، و باد آن آتش را اشتعال داده بود و در هيزم ها گرفته، و مي سوخت؛ و ماري بزرگ در ميان آتش مانده بود، و از هيچ طرف راه نمي يافت كه برون آيد، و نزديك بود كه بسوزد. او مردي خداترس و رحيم دل بود. با خود گفت: "اگرچه او دشمن است، در بند است، و درمانده را دست گرفتن از مروت باشد." و طريق حزم را فرو گذاشت و توبره بر سر چوبي محكم كرد و فروگذاشت تا آن مار در توبره رفت، و از ميان آتش برون آورد، و سر توبره بگشاد و مار را گفت: "هركجا كه خواهي برو." مار با او به سخن آمد و گفت: "تا آنگاه كه تو را زخمي نزنم نروم، و اگرچه تو نيكي كردي با من كه دشمن و خصم انسانم و عداوت من با شما اصلي است، چنانكه قرآن مجيد خبر مي دهد: و قلنا اهبطوا بعضكم لبعض عدو؛ دشمن را دوست گرفتن از حزم دور بود، و من هر آينه تو را زخم خواهم زد. اكنون اختيار كن كه نخست تو را زنم يا شتر تو را؟" مرد گفت:"آخر نه من در حق تو نيكي كردم، تو نيكي را بدي مكافات مي كني؟!" مار گفت:"خواهي تو را در اين دعوي برهاني نمايم و گواه در گذرانم؟" پس از دور نگاه كرد، گاوميشي را ديد كه در صحرا مي چرد. گفت: "بيا تا از او بپرسيم." پيش او رفتند. مرد گفت: "اي گاوميش، مكافات نيكي هرگز بدي باشد؟" گفت: "بلي، در مذهب آدميان است كه مكافات نيكي بدي كنند، اينك من در دست يكي از آدميان بودم، و هر سال يك بچه آوردمي، و خان و مان ايشان پر روغن كردمي، و جمله اسباب كدخدايي ايشان از من منظم بودي. چون پير شدم و از زادن بازماندم، مرا نگذاشت، و چون مرا تازه و فربه ديد رفت و قصابي بياورد و مرا به وي فروخت تا مرا بكشد و گوشت و پوست من بفروشد. و مكافات چندان خدمت من اين بود كه او كرد. و مكافات نيكي بدي كردن عادت فرزندان آدم است." مار گفت:"شنيدي؟" او گفت: "شريعت به يك گواه حكم نكند، گواه ديگر بايد." مار بنگريد، درختي را ديد، گفت:"برو تا از آن درخت بپرسيم." پس نزديك درخت آمدند. مار گفت: "اي درخت، چه گويي؟ مكافات نيكي بدي كردن باشد؟" درخت گفت:"من از آدميان چنين ديدم، از آنكه من درختيم در ميان بيابان. همين كه آدميزاد به من رسند --گرم شده و مانده گشته-- و ساعتي در سايه من استراحت كنند و زماني بياسايند، يكي گويد: شاخ اين درخت تير را نيكو آيد. ديگري گويد: از آن تخته ي چوب توان بريد كه از آن درهاي لطيف آيد. و اگر تبر دارند بر آيند و از شاخه هاي من آنچه بهتر بود ببرند، و مرا زحمت دهند، و هيچ به حق آن ننگرند كه آخر در سايه من آسوده اند!" مار گفت: "دوگواه گذرانديم. تن در ده تا تو را زخمي زنم." مرد گفت: "اگر يك ديگر بگويد، آنگه به قضا رضا دهم." روباهي آن جايگه بود و در حال ايشان نظاره مي كرد. گفت: "اينك از اين روباه بپرس." پيش از آنكه مرد سوال كرد، روباه بانگ بر او زد كه "تو ندانستي كه مكافات نيكي بدي باشد؟ تو در حق مار چه نيكي كرده اي؟" مرد گفت: "اين مار در آتش سوزان بود و من او را از آنجا برون آوردم." روباه گفت: "تو او را از آتش چگونه بيرون آوردي؟ و من هرگز اين سخن باور نكنم." مرد گفت: "توبره بر سر اين چوب بستم، و چوب در آتش دراز كردم تا مار در توبره رفت. آنگاه چوب بكشيدم و او را برآوردم." روباه گفت: "آخر توبره اي بدين خردي، ماري بدين عظيمي در وي چگونه گنجد؟ اگر راست مي گويي سر توبره بگشاي تا مار در وي رود، آنگاه صدق مقالت تو معلوم شود و ميان شما حكم كنم." مرد سر توبره بگشاد و مار به غرور روباه مغرور شد، و گفت: "اين روباه از سر شفقت مي گويد." در توبره رفت. روباه مرد را گفت: "چون دشمن را در بند يافتي، زمان مده، كه اگر او از بند خلاص يابد، تو درماني." مرد چون چنان ديد، سر توبره محكم بگرفت و آن را بر زمين زد و بكشت.
و فايده اين حكايت آن است كه هر عاقلي، كه طريق حزم سپرد، بايد كه بر دشمن اعتماد نكند، و خصم خود را خوار ندارد. چون بدخواه را در دست بلا بيند، پاي بر سر او نهد تا زندگاني به خرمي و شادي بعد از خصم به سر رود؛ چنانكه گفته اند: چو ديدي خصم را افتاده در آب مگيرش دست و برنه پاي بر فرق همانا غرق فرعون آن زمان بود كه موسي رسته گشت از آفت غرق
■
اعدام بي منطق است. چه روي صندلي الكتريكي، چه با سنگسار. روزي خواهد رسيد كه واژه ي تنبيه فقط استفاده ي ادبي خواهد داشت. اين زمان براي اروپاييان بسيار زودتر از جنوب خواهد بود.
■
در سالن دل انگيز جنوبي خانه پشت ميز ناهارخوري نشسته ام. سمت جنوب سالن رو به آفتاب و تمام از [پنجره هاي تمام قد] شيشه است. فضاي دلچسب اينجا غرق نور است. چندروزي است كه ماشين هاي يك عمليات ساختماني هرازگاهي سر و صدا مي كنند، اما الان اصلا متوجه آنها نمي شوم. من بي دغدغه در حال صرف ناهار هستم. با خودم فكر مي كنم مدتي است سر فرصت موسيقي كلاسيك گوش نكرده ام. اين فضا چقدر سازگار با پيرو ليونر شوئنبرگ است. برايم عجيب است كه چرا محيط روشن و سرحال سالن مرا به ياد فضاي آثار ريشتر و خود هنرمند مي اندازد.
با استفاده از اين آرامش بيشتر طول صرف ناهار ايده هايم را بررسي مي كنم. سعي مي كنم آنها را روشن تر كنم. بويژه درباره روش هاي سازماندهي بزرگتر و روش كار شخصي ام فكر مي كنم.
دو زخم كوچكي كه ديروز در دهانم ظاهر شده بود، امروز چندان در خوردن قيمه و ترشي خانگي خوشمزه مزاحمت درست نمي كنند. من هم امروز، بدون اينكه براي سوزش زخم ها حركت يا ناله اي غير ارادي سردهم، غذايم را تمام مي كنم. يك شربت غليظ شيرين شيرين همه لذت اين زمان را تكميل مي كند.
■
(1) امروز با وجودي كه مايل بودم خانه بنشينم و كتاب هايم را مطالعه كنم، ناچار براي شركت در برنامه دانشكده ي مديريت از خانه بيرون رفتم. براي اينكه مي دانستم گزارش مناسبي از برنامه تهيه نخواهد شد و رفتم يك براي شنيدن حرف هاي فريده ماشيني و دوم سنجيدن بيشتر كميسيون زنان كه برنامه نتيجه ي تلاش هايش بود.
اما سه تن از اعضاي اين گروه به علاوه ي يكي از سخنرانان صبح دستگير شده بودند و به علاوه در برگزاري مراسم بعد از ظهر هم مشكلي پيش آمده بود.
با خودم فكر مي كنم و اخباري كه به من داده اند را مرور مي كنم. براي من عصر امروز چندان خوشايند نبود و به سختي خودم را سرگرم كردم. با وجود نگراني ام به يك تماس تلفني قناعت كردم. آنها زودتر از فردا آزاد نمي شوند.
(2) چقدر فاصله است ميان آنها كه برنامه ريزي مي كنند، تا آنهايي كه به دنبال خيالاتشان ايده هاي اين ديگران را اجرا مي كنند؟ با جان و دل، بي سر و پاهايي مثل اعضاي كميسيون فرهنگي، مديران دانشگاه ها و نمايندگي رهبري در دانشگاه، راهنمايي و رانندگي و شايد حتي استشهاديون ذوق زده كه همه كار مي شود با آنها كرد؟ آيا نيرويي به اين سياهي وجود دارد؟ اگر استدلال كنيم كه هست آنوقت مي شود فاصله ي بين آن با خودمان را از سفيدي و سياهي محض درآوريم و روابط را كشف كنيم. در هر حال يكي از فعاليت هاي موثر، قطع يا تضعيف بازوهاي اجرايي است.
■
هنگاميكه از مسئولين در دانشگاه هايتان در اين باره بپرسيد همه يك جمله ي تكراري را مي گويند "دانشگاه [اسم دانشگاهتان] به مركز مُد تبديل شده است." چه تصادفي. خواجه نصير، تهران [هنوز خبري نشده، بزودي]، هنر [من درباره اش نوشتم]، علامه.آيا طراحان اين طرح ها از واكنش هاي دانشجويان هم استقبال مي كنند؟
همچنين: حادثه ي ديروز در اميركبير [link]
■
دولت ها بسيار عاقلانه ساخته مي شوند براي پيگيري فعاليت هاي بزرگ جمعي. اينكه ما اينطور براي دفاع از جان و مالمان در برابر آن تقلا كنيم بي معني است.
■
وقتي كه طالبان به كابل رسيدند و حكم دادند كه زنان در منزل بمانند و برقع بپوشند و مردان ريش بلند بگذارند ، مردان ساديست هايي نبودند كه ذوق كنند كه زنانشان را آزار مي دهند و پدراني نبودند كه ته دلشان بخواهند دخترانشان را محدود كنند. مردان و زنان همان مردان و زنان باقي ماندند، فقط يك اتفاق افتاد، يا نيافتاد، همه با وجود تفاوت ديد و نگاهشان، با وجود سبك زندگي متفاوتشان كه شايد خود را جداي از بخش بزرگ كشورشان هم مي دانستند، زير بار حكم طالبان رفتند، به همان آرامي كه احكام سخت تر مي شدند. به همان سرعت كه درباره اش فكر هم نكردند.
■
مي خواهم اين نظر را بيشتر بسط دهم كه برنامه هاي فرهنگي دولت كه امسال بويژه برجسته تر است در سطوح بالاي تصميم گيري بدور از دلايل اعتقادي است. اما در سطوح اجرايي به دلايل اعتقادي، مانند اسلام و حجاب و غيره، دست انداخته، يا به اميد اين اعتقادات رها مي شوند. ضمنا فكر مي كنم بزودي نوبت محدوديت سر و وضع و رفتار به آقايان هم خواهد رسيد
■
20 مارس: شادي صدر و محبوبه عباسقلي زاده با قرار وثيقه، 19 مارس، آزاد شدند.
9 مارس: هنوز شادی صدر و محبوبه عباسقلیزاده در زندان هستند.
(1) [link --March 7:ديده بان حقوق بشر][links--updates][link -- March 7] [link] درباره بازجويي ها (چهارشنبه، هفت مارس) [link] [link] [link] [link] [links] امروز صبح در مقابل دادگاه انقلاب تجمع كنندگان كه حدود 40 نفر از فعالين جنبش زنان و امضا كنندگان اين بيانيه بودند توسط نيروهاي امنيتي و پس از برخورد و درگيري بازداشت شدند.
[اول شنيدم 36 نفر، كانون فرهنگي زنان گفت 33 نفر. عاقبت تلفني --امروز دوشنبه، پنجم مارس-- به من گفتند 32 نفر.]
(2) برنامه ي سخنراني امروز در دانشكده ي مديريت برگزار نشد.
(3) نيروهاي امنيتي كه آن زنان را بازداشت كردند تصور نمي كنم چندان دغدغه ي واكنش رسانه اي [وبلاگ نويسان] را داشته باشند. يا اينكه خواسته باشند هشتم مارس امسال برنامه ي ويژه اي برگزار نشود. ضمن اينكه بسادگي مي توانند آن عده اي كه ترديد دارند را تا بعد از هشت مارس نگاه دارند. روبروي مجلس هم مي دانند مي توانند مردم را كنترل كنند. هزينه هايي كه آن 40 بازداشت غيرقانوني شده مي دهند سنگين است. بزرگانشان را تهديد مي كنند. جوانانشان را --براي شور جوانيشان-- مي كوبند.
■
بخاطر نمي آورم تجربه اي از فعاليت جنبش زنان در كشورهايي در وضعيت ايران را بررسي كرده باشم. وضعيت ايران يعني حضور دين، در مقايسه با جنبش هاي ديگر زنان در كشورهايي كه دينشان زنان را محدود نمي كنند، در فشار بر زناني كه در كشورشان، هم ناداني ها، و هم تعصبات، قداست داده شده اند. بنيادگرايي در ايران در اقليت است. دلم مي خواست آنهايي را خطاب قرار دهم كه من به كمكشان احتياج ندارم اما بدون آنها، بدون توجه آنها اين تكه ي جامعه ي بشري هرگز تصحيح نمي شود، به هر شكل...
تجربه ها محدودند، بايد پيوسته مطالعه كنيم. فردا صبح يكشنبه، ساعت هشت، بخشي از فعالين جنبش زنان ايران در مقابل دادگاه انقلاب در خيابان شريعتي، ابتداي معلم تجمع مي كنند. [link]
من و آنها به نظر مي رسد يكسان فكر مي كنيم؛ كه دولت (يعني حكومت) در حال محدود كردن سيستماتيك زنان است. همان اتفاقي كه طالبان آي اس آي در آن زنان را برقع مي پوشاندند و داخل خانه نگاه مي داشتند. اين نظريه را بايد بعدتر بيشتر باز كنم.
***
مسلمان ها فقط به س*س فكر مي كنند
■
در ادامه ي اين پستم
ترم پيش درسي در كلاس دانشگاه داشتيم كه استاد بعضي آثار هنري تمدن هاي شرق را مي شمرد. زماني كه درباره چين توضيح داد گفت كه ديوار چين يك ديوار بزرگ است كه به دور كشور چين كشيده شده و عرض آن --در حالي كه به اسلايدي كه عكسي از ديوار چين را نشان مي داد كه چند اسب سوار روي آن بودند اشاره مي كرد-- به اندازه عبور همزمان شش سواركار است. من توضيح مختصري بدهم، كه ديوار چين نه يك ديوار يك تكه است و نه دور تمام چين كشيده شده است. برويد خودتان مطالعه كنيد. شماره اي چند سال قبل در National Geographic در اين باره گزارش مفصلي داشت. حوصله ندارم بروم ببينم كدام شماره است. گرچه اين بغل دستم در كتابخانه اتاقم است. اين استاد از اعضاي برجسته موضوع هنر در چند دانشگاه مهم ايران بوده و هست. او آنچه را از ديوار چين شنيده بود داشت براي ما تعريف مي كرد.
مي دانم شايد شما فكر كنيد دير متوجه شدم. اما اين طور نيست. من فقط دير تصوير روشني از وضعيت جامعه ي علمي كشور بدست آوردم. اينكه در دانشگاه ها ما "فقط اطلاعات عمومي خودمان را --آنقدر كه مي دانيم يا نمي دانيم-- با هم مبادله مي كنيم." يا بدتر فقط بخشي از استادان اطلاعات عمومي خود را با دانشجوياني كه ممكن است به زور به حرف هاي چيده نشده و ارايه هاي برنامه ريزي نشده استادان دقت مي كنند تقسيم مي كنند.
مهندسي مي خوانيد؟ بازهم خودتان را خيلي تحويل نگيريد. يك مثال موذيانه و انتخابي مي زنم! ولي به همين قناعت كنيد. با دوستي كه در اميركبير چهارسال است علوم كامپيوتر مي خواند صحبت مي كردم. او گرامر نويس خوبي است گرچه پيش زمينه علمي و عملي در كامپيوتر نداشته است. اما انتظار نداشتم سال ها در اين رشته بوده باشد، دانشجوي درس خوان بوده باشد و از BNF استفاده كند و اسمش را هم نشنيده باشد. چه برسد به درك روابط ميان قضايا، تاريخ كامپيوتر و درك و دانشي آينده نگر. قيد علم و صنعت را هم بزنيد كه خيلي اوت مي زند. شريف هم بچه هايش درس خوانند يا درس خوان بوده اند و امكانات هم دارد. آن هم همين است. ديگر كدام دانشگاه را بگويم؟ تربيت مدرس؟ خواجه نصير؟ مشكلات جامعه ي (غير) علمي ايران در هنر و علوم انساني البته آسان تر قابل رديابي است. اگر خواستيد به آن كمك كنيد، براي پژوهش اين دوحيطه را اول بررسي كنيد.
(بروز شده در 28 مارس) براي گزارش NG ببينيد: Peter Hessler, The Great Wall, National Geographic, Volume 203, Number 1, January 2003
■
به لطافت اين صحبت اكبر گنجي را كمي تغيير مي دهم كه گفته بود "اصولا هيچ حکومتی آينه تمام نمای مردمی نيست که بر آنان حکم میراند." در حقيقت درباره حرف ها و گفتگوهاي بسيار عالي اكبر گنجي صحبت نمي كنم، كه درك درست او، و ديگراني مثل چامسكي، را نشان مي دهد. من به موضوع متفاوتي اشاره مي كنم.
حكومت ايران در شكل رفتارها به عنوان يك هويت به آنچه من آنرا ايراني تيپيكال مي نامم بسيار شبيه است. حتي فرآيند تغيير رفتارها به نظر من برابر با فرآيند تغيير رفتاري فرهنگي و اجتماعي دو نسل اخير ايراني است: نسلي كه در انقلاب حضور داشت و نسل پس از آن.
آيا شباهتي كه چامسكي در گفتگويش با گنجي در ميان روش هاي برخورد حكومت شاه و حكومت كنوني ايران نشان مي دهد، رابطه ي تاريخي دو حكومت است كه وجه مشرتكشان مردم آن هستند؟ اين بدين معني نيست كه من مسئوليت را از دوش حكومت برداشته بر دوش مردم مي گذارم. اما رابطه ي ميان آن عده اي كه امروز سوار بر آسودگي اتكاي به نفت در ايران حكمراني مي كنند با يك مغازه دار در خيابان اين است كه هر دو به شدت از دانش بشري محروم اند. و هيچ تجربه ي قابل توجهي در اختيارشان نيست.
در آشكار نيروهايي مانند ظريف، نماينده ي پيشين ايران در سازمان ملل و در پنهان نيروهايي مثلا در مركز مطالعات استراتژيك شايد افراد توانمند سياسي در ايران باشند، بدون توجه به خواست و اهداف شان. اما جامعه ي مدني نبودن ايران، عدم حضور زيربناي دموكراتيك، مرهون تجربه ناقص ايرانيان در تمام طول هزاران سال تمدنش است؛ مانند همان ايراني تيپيكال با وجود سن بسيارش دانش بسيار محدود و قابل دلسوزي دارد كه بيشتر از هر چيز ديگر مايه ي حفظ جانش بوده است. البته بويژه دانشجويان دوره هاي كارشناسي و ديگر نيروهاي غير متخصص ايراني هميشه دوست دارند از عظمت و پيشرفت ايران، حداقل در دوران گذشته، بگويند. اما با نگاه به دانش و فهم آنها از موضوع نبايد نظرات آنها را جدي گرفت.
■
I am listening to some Art Garfunkel and Red Hot Chilli Peppers when my mother hands me these damp clothes and out-dated papers. "Pour my life into a paper cup, The ashtrays full and I'm spillin' my guts.." "Oh! Oh!" but I'm not much listening to it. Yesterday we took curtains down. Both floors. We hadn't washed them for about two or three years. And we know we do not mention why I were not slightly interested in doing so in those years. This is my grandmother's. The curtains at first floor are for the always locked rooms of my aunt. She now lives in America. In a long, strange journey they went through Turkey, Sweden and settled in America, through the past years. Since she left with her two daughters, the white lace cotton hangings had gone dark and dirty. When you looked at them from the outside of the building, a closer look revealed corpses of many poor little invertebrates lay on the base of the vitrine in foreground of the curtains. The locked doors are not meant to be a mystery. When I was very young I used to find an excuse, say whilst playing with my first cousin, to go into the room. Now and then we may open the doors to took some documents to send to my aunt when she asks. Save for the noroze each year convincing us to wash the curtains, in a month or two my cousin may come to visit Tehran.
The clothing hung on the windows of the upper floor are in small parts so my mother could put up each separately into the small volume washing machine. She has to wash the rest by hand, in the yard. The good, old, vine decorated yard.
I have to admit some matter. That we had gone through sort of a difficult life during past years. And meanwhile noroze seemed to lose all its glory. The glory of painting eggs. Finding that special little red fish. And to count, as a child, all the seven objects that decorate the Seven-Sinn Napery. I couldn't always memorise all of them, and always wondered why we have "Mahi" --Fish-- on the napery while it starts with "M." Today, many of the domestic struggles are gone. And we are not a nice little family, but we are getting to it. And I do not hide my intervention in the matters that caused some real alterations in our family. We changed to improve. My life, sometimes, looks not even half-way normal.
So shall my mind, now that I ask it out of the blue, recalls all the words that start with the sound of Sinn, "S." Seven of them come to the napery; Sekke --coin,-- Sirr --garlic,-- Senjed --oleaster,-- Sabze --grass,-- Samanu --a sort of meal,-- Saa'at --clock,-- Sibb --apple-- Sonbol --hyacinth the plant-- and Somagh --sumac.
And so today it is Friday. I am at home and after I sensibly took a nap I started cleaning the windows. After handing me the wet clothes my mother lefts me. My jukebox, ensuring I'm not to get bored, now plays Benabar, "Monsieur rêverait de creuser une cave à vins, Madame préfèrerait une deuxième salle de bain." And after all is clear, we hang curtains back to the window. Still during the forget came by drowning into misery and adventure, spring smells so strangely good in Tehran that I could hear it with joyful anticipation. I have lost accounts of time and years, but I know I hadn't talked with my father for about a year, when some weeks ago I bought him a bouquet of flowers. I would visit him at noroze again. It took me years to reconcile with my past. Perhaps next year I do celebrate heartedly at noroze. I like it better to celebrate at noroze a brilliant life experienced and a promising day to come.
You know I hate it when my jukebox's battery icon flashes near empty. "Oh! Good!" it is not now.
■
من آن ماشين تهي نيستم پدران من، نسل گذشته من، كه شما شده ايد. آن ماشيني كه در كارخانه توهم تاريخ ايران ساخته شد. ماشيني كه تمام منطق و نياز و درك واقعي اش از دنيا را فراموش كرد. ماشيني كه لذت عمل فقط به آنچه آنرا فهميده نمي شناسد. ماشيني كه نمي داند كدهايش را ماشين ديگري برايش نوشته. ماشيني كه نمي داند آنچه به آن باور دارد و تلاش براي آن آنرا در رنج و زحمت انداخته حاصل اعتماد واقعي و لمس حقايق دنياي بيروني نيست. ماشين تهي كه مي توانست ياد بگيرد خودآگاه باشد، به خودش احترام بگذارد و آنوقت فرشته مهربان آگاهي اش هويت انساني او را جشن مي گرفت.
پدران و مادران من، نسل هاي قبل من كه در زمان نيازم به شما حاضر نبوديد، و مفيد نبوديد. نوبت من است كه كشورم را بسازم. اين شانس من است. نوبت من است تا بگويم عقايد و نظرات من چرا چنين است و از كجا مي آيد. با من ناچاريد به مهرباني و ادب سخن بگوييد زيرا عقايد و نظراتم را و ريشه ها و دلايلش را نشان مي دهم به هر زباني كه مي دانم.
شما تركيبي هستيد از خوبي و بدي، از جهل و دانايي، و من هم. و من هم دوستتان خواهم داشت. هم با شما مبارزه مي كنم. هم از خوبيتان استقبال مي كنم هم بديتان را نكوهش مي كنم.
و من ديگر آن ماشين تهي نخواهم بود، پدران و مادران من، نسل گذشته من، كه شما بوديد.
■
|
|
Others چند وبلاگ ديگر
به ياد...
|